از بیرون که نگاه کنم

درست همزمان با طلوع ماه اول فروردین طناب را می اندازند دور گردنش و او را میکشند بالا. بعد میگذارند میروند. کی دوباره برمیگردند؟ درست همزمان با طلوع خورشید اول مهر. او باید زور بزند که تا آن موقع زنده بماند. باید نفس باقی مانده اش را طوری به 186 قسمت مساوی تقسیم کند که از طناب داری که کل بهار و تابستان را ازش آویزان است جان سالم به در ببرد. این طناب او را نمیکشد، فقط زجرش میدهد. خفگی ممتد. و دوباره پاییز، پاهایش که به زمین برسند می تواند راحت تر نفس بکشد و اگر هنوز جانش را داشت، دوباره شروع کند به دویدن. 

البته که فصل ها مجازند. مجاز از روزهای بلند و بیهوده ای که سر میکند.

سیزدهم

شبیه اصلش نشد. عصبانی است. درست مثل خودم.

به مامان میگویم آدمها بلد می شوند بلاخره توی زندگی شان از یک چیزی لذت ببرند. از لباس، از مهمانی، از سفر، از کار، از بازی، از خوردن، از نوشتن، از کشیدن. از یک چیزی بلاخره. من ولی از هیچ چیز لذت نمی برم. مامان از حرف هایم چیزی را بیرون می کشد که تویشان نبوده. حداقل من به عمد نگذاشتمش آن لا. برای همین قبل از آنکه اوج بگیرد در سرزنش کردن می گویم نمی توانم منظورم را برسانم، بی خیال. بعد توی دلم ادامه میدهم.آدمها بلاخره بلد می شوند توی زندگی از یک چیزی لذت ببرند. بعد شروع میکنند زندگی شان را طوری بچینند که توی مسیرشان، سر پیچی، گذری یا در نهایت مقصد به آن لذت برسند. من ولی از هیچ چیز لذت نمی برم. یعنی تا می آیم اصلا به این فکر کنم که از فلان کار لذت می برم یا نه، ذهنم از فهم لذت خالی می شود. یعنی نمیفهمم که لذت می برم یا نه و چون نمیفهمم، نتیجه میگیرم که لذتی در کار نیست و این عصبانی ام میکند. شاید هم الکی دارم کلمات را به هم میبافم یا خوشی ها را انکار میکنم. چون مریضم. مریض زایل کردن لذت ها توی خودم.

از این حرف ها که بگذریم، از کشیدن بدون ترس این پرتره خوشحالم. روزه ام را که افطار کردم، بی اینکه فکر کنم چه کاری باید بکنم که نمیکنم، چه کتابی باید بخوانم که نمیخوانم، همین که صورت دخترک را لای عکسهای گوشی دیدم، دفتر و مدادم را برداشتم و بدون مکث کشیدم. یک چند لحظه ای البته خواستم ادامه اش را بگذارم برای بعد اما یاد قرارم با خودم افتادم که امسال اگر بنا باشد فقط یک قول به خودت بدهی، آن قول تمام کردن است. قول نصفه نگذاشتن هیچ کاری. برای همین هم در عرض یک ساعت تمامش کردم.

شبیهش نشد اما همه چیزش درست است. وفادار به اصل نیست، یک آدم دیگر است تقریبا، اما همه اجزاء اش به جاست و این خوب است. این نترسیدن و خط کشیدن خیلی خوب است. بگذارید یواشکی بگویم که فکر میکنم لذت بخش هم هست و دعا کنم که اگر هست، این یک قلم دیگر زایل نشود.

برای آن که به نا امیدی از این در نرفته باشم

بیا بیا، که نگارت شوم...

ببین ببین، که فغانت کنم...

 

بیا و کشتی ما در شط شراب انداز

خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز

 

به نا امیدی از این در مرو، بزن فالی

بود که قرعه دولت به نام ما افتد...

 

 

حظ وافر از عید و تعطیلات

خدا بخواد، فردا رو هم جون سالم به در ببریم، از شنبه برمی گردیم به زندگی عادی :))))

غیر طبیعی

چرا آفاق، در هیچ کدام از این روزهای ناراحت، نیست. نخواهد بود و من چرا نمی توانم بغلش کنم؟

احتمالا به نقطه ای رسیده که به قول خودش همه ی فلسفه بافی ها، توجیه ها و ایده آل گرایی ها را بگذارد کنار و فقط بخواهد که پاسخگوی میل و طبیعت انسانی اش باشد. یا شاید هم آن نقطه ای که آدمی را پیدا میکند که خیلی کمتر از بقیه احساس میکند مزاحمش است. یا اصلا، شاید بیخود نیست که طبیعت و برگشتن به آن، انسان را آرام می کند. اصل است به هر حال.

غیر استاندارد

ما چقدر با آدم های دور و برمون فرق داریم؟!

قبول، آدمیزاد که فلز مذاب نیست که همه رو بریزن تو یه قالب و یه جا گرما ببینن و یه جا سردشون کنن و همه یه شکل و یه اندازه و با محتویات یکسان و خواص فیزیکی عین به عین بیان بیرون که واکنششون به اتفاقات یکی باشه و تو یه موقعیت همه با هم خسته بشن، همه با هم ناراحت باشن و همگی با هم خوشحال. آدم ها قطعه های استاندارد سازی شده نیستن، فقط شاید گاهی تظاهر کنن که آره، ما هم مثل بقیه ایم ولی درحقیقت داریم ترک میخوریم.

آدمیزاد اگر هم فلز مذاب باشه اقلا روش تولیدش این نیست. آدمک فلزی رو بعد اینکه از قالب درش آوردن صد بار میذارنش توی کوره، درش میارن میکننش تو تشت آب یخ، بعد هی با پتک میکوبنش تا آبدیده و صیقلی بشه. تا برق بزنه. انگار نسخه کدر آدمی خریدار نداره. 

اینجوریه که جواب سوال بالا، خیلیه. ما خیلی زیاد با آدم های اطرافمون فرق داریم. تفسیر و بسط این " ما" باشه به عهده شمای خواننده. ولی اگر همین سوال رو به گزاره چرایی تبدیلش کنیم، جوابش، حداقل در مورد " ما" ی مفروض من، خودبینی و خودخواهیه. یکبار دوستی اینجا برام نوشته بود که تنهایی آدم رو خودخواه میکنه. حتی برام روندش رو هم توضیح داد. این حکم هنوز برای من ثابت نشده. اما عکس قضیه چرا. دیگه برام ثابت و مسجل شده که خودبینی و خودخواهی، آدم رو تنها میکنه.