
شبیه اصلش نشد. عصبانی است. درست مثل خودم.
به مامان میگویم آدمها بلد می شوند بلاخره توی زندگی شان از یک چیزی لذت ببرند. از لباس، از مهمانی، از سفر، از کار، از بازی، از خوردن، از نوشتن، از کشیدن. از یک چیزی بلاخره. من ولی از هیچ چیز لذت نمی برم. مامان از حرف هایم چیزی را بیرون می کشد که تویشان نبوده. حداقل من به عمد نگذاشتمش آن لا. برای همین قبل از آنکه اوج بگیرد در سرزنش کردن می گویم نمی توانم منظورم را برسانم، بی خیال. بعد توی دلم ادامه میدهم.آدمها بلاخره بلد می شوند توی زندگی از یک چیزی لذت ببرند. بعد شروع میکنند زندگی شان را طوری بچینند که توی مسیرشان، سر پیچی، گذری یا در نهایت مقصد به آن لذت برسند. من ولی از هیچ چیز لذت نمی برم. یعنی تا می آیم اصلا به این فکر کنم که از فلان کار لذت می برم یا نه، ذهنم از فهم لذت خالی می شود. یعنی نمیفهمم که لذت می برم یا نه و چون نمیفهمم، نتیجه میگیرم که لذتی در کار نیست و این عصبانی ام میکند. شاید هم الکی دارم کلمات را به هم میبافم یا خوشی ها را انکار میکنم. چون مریضم. مریض زایل کردن لذت ها توی خودم.
از این حرف ها که بگذریم، از کشیدن بدون ترس این پرتره خوشحالم. روزه ام را که افطار کردم، بی اینکه فکر کنم چه کاری باید بکنم که نمیکنم، چه کتابی باید بخوانم که نمیخوانم، همین که صورت دخترک را لای عکسهای گوشی دیدم، دفتر و مدادم را برداشتم و بدون مکث کشیدم. یک چند لحظه ای البته خواستم ادامه اش را بگذارم برای بعد اما یاد قرارم با خودم افتادم که امسال اگر بنا باشد فقط یک قول به خودت بدهی، آن قول تمام کردن است. قول نصفه نگذاشتن هیچ کاری. برای همین هم در عرض یک ساعت تمامش کردم.
شبیهش نشد اما همه چیزش درست است. وفادار به اصل نیست، یک آدم دیگر است تقریبا، اما همه اجزاء اش به جاست و این خوب است. این نترسیدن و خط کشیدن خیلی خوب است. بگذارید یواشکی بگویم که فکر میکنم لذت بخش هم هست و دعا کنم که اگر هست، این یک قلم دیگر زایل نشود.