زیگزاگ

بعد از مدتها کمی خوشی و کور سوی امید...

من؟! همزمان که به قول یعقوب، مثل خوک تعطیلات رفته شنگول هستم، آنقدر اضطراب دارم که فکر میکنم حتی از پس فارسی صحبت کردن هم بر نمی آیم. بعد یاد وقتهایی می افتم از بچگی، که اگر توی مدرسه کسی به لهجه ام پیله میکرد تا دو هفته توی خانه فارسی حرف میزدم و کتابها را بلند بلند میخواندم و تمرین میکردم و به زبان خودمان کمر ملتی را به درد می آوردم تا بلکه یک روز بتوانم قِ و غین و گاف را درست تلفظ کنم.

سرانداز خانم جان

 

امروز زن صد و پنج ساله ای هستم از ایل شاهسون که صبح چشم هایم را توی بیمارستان باز کرده ام. مغزم هنوز کار میکند و میدانم که ایل بیمارستان ندارد و توی شهر هستم. کدام شهر ولی؟ اردبیل؟ ارومیه؟ شاید هم تبریز؟
صداها توی سرم ناواضح اند و چشم هایم چیزی را تشخیص نمیدهد. به هوش نیستم شاید. کسی بغل گوشم داد میزند: چی ئه‌که‌ی؟ *
با من است؟ من چه کار میکنم؟ من فقط دارم تماشا میکنم. بعد از صد و پنج سال زندگی گمانم به نقطه ای رسیده باشم که لازم نباشد کاری کنم و فقط بنشینم و تماشا کنم. اما حالا که این فرصت دست داده هر چیز که جلوی چشمم است را تار میبینم. انگار که پشت اسب بتازم و درختها، خانه ها و چادرها همه خطهایی بشوند که از گوشه چشمم میگذرند و تنها افق سبز و روشن پیش رویم باشد. برای همین دورتر ها را تماشا میکنم. آنجا که واضح و روشن است.

دختر ده ساله ای هستم نشسته وسط مرتع های سبز ییلاق ایل شاهسون. چادر های ایل پیش چشمم است. رضا خان مهمان مان شده و میبینم که میرود توی چادر آقابزرگ. بابا میگوید کرد ها قشرق کرده اند. می گوید ما تا حالا به کسی خاک نداده ایم و از این به بعد هم نخواهیم داد. رضا خان خاک نمیخواهد، تیر و تفنگ میخواهد. به آقا بزرگ زمین میدهد و در عوض هر چه اسلحه داریم میگیرد تا غائله کردها را بخواباند. بعدتر ولی، میبینم که مردهای بی سلاحمان را به تیر میبندد. صورت آقا بزرگ جلوی چشمم است که بدون اسلحه کمریش، وسط چادر روی دو زانو مینشیند.
یک نفر دوباره کنار گوشم داد میزند: دو، دو گداخ. **
با من است؟ بلند شوم؟ بلند شوم که چه کنم؟ اصلا برای چه بعد از صد و پنج سال زندگی من را برداشته اند آورده اند بیمارستان؟ میخواهند بیشتر از این عمر کنم؟ دیگر بناست در این دنیا چه کار کنم؟ حالا که هر چیزی که در نزدیکیم است را درست نمیبینم و فقط دور هاست که می توانم تماشایشان کنم و به یاد بیاورمشان.

* کردی چی کار میکنی؟

** ترکی بلند شو بریم.

پ.ن: صحت تاریخی این روایت اصلا تایید نمیشود. اصلا صحت تاریخی کدام روایتی که توی تاکسی از زبان مردی که می گوید نتیجه جواد خان است، میشنوید می تواند تایید شود. حالا من هر قدر هم جستجو کنم، این جزئیات را که هیچ کجا ننوشته اند. منقول است فقط. آن هم شفاهی، توی تاکسی و محض کوتاه کردن مسیر.

Down Where I Am

1- جهنمِ بهار و تابستون سی سال طول میکشه تا تموم بشه و اون وقت بهشتِ پاییز و زمستون سی ثانیه. به واقع سی ثانیه. 

اشکال نداره اما، من به شوق اون سی ثانیه باقی این سی سال جهنمی رو هم تحمل میکنم. قطعا هم گرما آخرین دلیلیه که بابتش صفت جهنم شایسته این دو فصله...

2- برای سارا نوشتم: خلاصه اینکه زندگی سخت و زشته، اما ما به امید اونایی که هی میگن زندگی زیباست، زیباست، حوصله میکنیم شاید چشممون به جمال زیباش هم روشن شد.

3- کاش حداقل همین مکالمات انگشت شماری که دارم، کمی از " سلام، چطوری؟ چه خبر؟" ، "سلام، خوبم، خوبی؟ سلامتی" فراتر بره. ایده آلش اینکه مصاحبت شکوفنده داشته باشم بدون اینکه حس کنم مزاحمم یا از گفته هام پشیمون بشم. میدونم که بیشتر عیب از منه و نه از مصاحبم. نمیتونم حرف بزنم با اینکه دلم میخواد ساعت ها صحبت کنم.

4- اگر گناه و رنج معنا نداشت زندگی چطور آغاز میشد؟

خلاصه اش کن

مخلص کلام، نمیدانم چه مرگم است که بفهمم چه غلطی باید بکنم که از این احوال سگی بیایم بیرون.

شاگرد نجار صدا بیزار

1- انگشت اشاره ام رو با مته سوراخ کردم و انگشت شستم رو با اره بریدم. یه انگشت دیگه ام هم گرفت به سمباده و اون یکی انگشت شست رو هم موقع تراش شیشه بریدم. جای زخم همشون تقریبا خوب شده و درد ندارند، جز جای سوراخ مته که موقع کار با خاک اره پر شد و انگار که روش بتونه بکشند، دیگه خون هم نیومد ازش. بعد از تجربه سوختگی این از دردناکترین زخم ها بود. زخم های تن البته.

2- صدا. صدا. صدا. صدا. چقدر صدا؟!! بلاخره یه روز گوشهام من رو دیوونه میکنند. آخ که اگر فقط میشد برای چند ساعت در روز چیزی نشنید، من قطعاً از نظر روانی انسان سالمتری می بودم. حالا ولی از صدا به صدا پناه می برم. صدای بیست و چهارساعته تلویزیون، صدای آهنگ های خواهرم، صدای زمزمه کردن برادرم، حرف زدن بابا، صدای نصیحت های مادرم، صدای کارکردن یخچال، صدای دو شاخه ای که به برقه، تیک تاک ساعت، صدای فن کامپیوتر، صدای بالا پایین رفتن آسانسور، جیر جیر در کمد، داد و بیداد بچه های توی کوچه، حرکت آب توی لوله های شوفاژ، گریه های بچه ی نورسیده همسایه، صدای آدامس جویدن آدمها یا غذا خوردنشون، صدای پایین رفتن قلپ های آب از گلو، واق واق سگ های روی کوه، صدای قلنج شکستن های ساختمون، صدای ضربان نبضم، صداهای واقعی، صداهایی که توهم میزنم و هزاران هزار صدای دیگر. هزاران هزار جنبش که هوای ساکن گوشم رو به ارتعاش در میارن و من سعی میکنم همه رو با تک صدای واضحی که از هدفونم پخش می شه خنثی کنم.

که اون هم امروز خراب شد... شوربختانه خراب شد...

اما بعد،...

این "اما بعد" آنقدر عبارت قشنگی هست که میخواهم تکه کلامم باشد. مثل " case closed" جوجو ربیت. از کجا به دلم نشسته؟ از نگاه پیمان هوشمند زاده توی " جمعه را گذاشتم برای خودکشی". من عاشق این هستم که بروم توی کتابفروشی، سراغ کتابهایی که کسی بهم معرفیشان نکرده یا چیزی ازشان نشنیده ام و اگر صندلی ای آنجا باشد بنشینم یا همانطور سرپا جلوی قفسه ها، فصل اول و اگر فروشنده ای یا کسی مزاحمم نشود و خود کتاب هم کشش داشته باشد فصل دومش را بخوانم و بعد کتاب را برگردانم سرجایش. اما بعد، خودم داستان را برای خودم ادامه بدهم.

" جمعه" را هم همین شکلی انتخاب کردم و نشستم به خواندن توی کتابفروشی. و دیدم چقدر قرابت هست توی کلمات نویسنده اش به حرفهای توی سرم. آخر ببینید پاراگراف دوم صفحه اولش چطور شروع میشود: سالهاست که از پدرم فرار میکنم. بیزارم از اینکه شبیه او باشم. یکی از تلاش هایم مبارزه با این شباهت شده.

پسر، آدم اینطور بی باکانه اقرار کند به چنین موضوعی؟! آن هم توی یک مجموعه جستار؟! نه یک کتاب داستان که برگردی بگویی کلماتش لزوماً واقعیت زندگی  نویسنده نیست. بگذریم. کتاب را برنگرداندم سرجایش و با خودم آوردمش خانه.

توی جستار دوم، نویسنده از عبارت "اما بعد" ی میگوید که کتاب عجایب المخلوقات قزوینی با آن شروع شده و سه فرضیه را برایش طرح میکند: یک اینکه، کتاب عجایب المخلوقات چند جلد داشته و اینی که امروز به ما رسیده فقط جلد آخرش است. دو اینکه، قبل مهم نیست و این بعدی که نویسنده قصد نقل کردنش را کرده، اهمیت دارد و سه اینکه، اتفاقاً قبل مهم است. پایه و اساس و مهمترین سوال جهان است که هنوز عقل ما به قدر فهمش نرسیده و برای همین از بعد می نویسد که میفهمدش.  

یک عبارت ساده و موجز و این همه مفهوم و اطناب؟! واقعا هم آخر این قدر اطناب؟ این همه آسمان و ریسمان بافتم که فقط بگویم چرا دلم می خواهد " اما بعد" تکه کلامم باشد؟! جدای از فرضیه های هوشمند زاده برای " اما بعد"، من در آن چیزی از جنس تمام شدن می بینم. پرونده ای از قبل بسته می شود و آنچه از آن باقی می ماند جنسی از تجربه و تاثیر است که منتقل می شود به بعد. 

بعدِ من همین حالاست و همین روزهای پیش رو. قبل هم می تواند این یک ماه اردیبهشت که گذشت باشد. یا فروردین هم علاوه اش شود و حتی چند ماهی هم از سال قبل و قبلتر شاید. 

اردیبهشتی که گذشت ماه پر مشغله، غمگین و دردناکی بود. مشغله هایی خارج از نظم و برنامه، غم هایی غیر قابل کنترل و درد های روحی و جسمی. این شرح مختصری از قبل. اما تجربه و تاثیر همه ی اینها روی بعد، چه بوده؟ 

یک اینکه، شرطی کردن زندگی و برنامه ها کار اشتباهی است. من شروع خیلی از کارهایم را منوط به تمام شدن دیگری میکنم. آن هم نه کارهایی که پیش نیاز هم باشند. کارهای خیلی بی ربط. این کلکی ست که به جای مدیریت زمان و برنامه ریزی، سوار میکنم و حالا فهمیده ام که یک جور همه تخم مرغ ها را توی یک سبد چیدن است. مثلا تا اردیبهشت شرط شروع هر کاری این بود که کنکور ارشد را بدهم و کار طراحی بازی را به آخر برسانم تا بعد. الآن در بعد نشسته ام و میبینم کنکور تمام نشده و باید برای مرحله عملی تمرین کنم و بازی هم از اساس برگشت سر نقطه اولش. آن طرف هم خیلی از کارها و برنامه ها را عقب انداخته ام تا این دو را به نتیجه برسانم. الآن که در بعد نشسته ام، میبینم که با وجود همه ی تلاش ها احتمالا به نتیجه هایی که میخواستم نخواهم رسید و این موضوع نا امید کننده است. چرا که نه تنها چیزی به دست نیاورده ام در این مدت، که زمان و انرژی و انگیزه ام را هم از دست داده ام. غمگین شده ام و تمام تلاشم را برای بیشتر شدن این غم کرده ام. هیچ کاری نکردم، نشستم، به دیوار نگاه کردم، گریه کردم و سختگیرانه فکر کردم من در این زندگی کوچکترین دلخوشی ای ندارم. 

دو، ناامیدی است. در این قبلی که گفتم، از خیلی چیزها نا امید شدم. از قبول شدنم، از به سرانجام رسیدن بازی، از شکل گرفتن ارتباطم با "ه"، از دوستی هایم، از کارم، از اوضاع اینجا و دنیا، از صداقت، از عدالت. و اصلا از امیدواربودن بیزار شدم و به نظرم مسخره آمد. الآن به نظرم نا امیدی لزوماً بد نیست و برعکس امیدواری هم همیشه خوب نیست. حالا که در بعد نشسته ام و آن آدمی را که توی بزنگاه ها کم آورد را دیده ام، از کنار کسی که توی سراشیبی نفس برید گذشته ام، فهمیده ام که در همه چیز باید اندازه نگه داشت و برای این کار باید واقع بینی را تمرین کرد.

سومی هم در مورد همین کم آوردن است. در مورد زمین خوردن و انصراف دادن از بازی درست دو متر مانده به خط پایان. این کار همیشگی من است. کارهایم یک سیر نزولی دارند که از امید و انگیزه ای سرشار شروع می شود، بعد وسواس و انفعال سراغش می آید، احساس حماقت که میکند یعنی رسیده است به ناامیدی محض و درنقطه آخر ختم می شود به کنار کشیدن.

البته این دفعه داشت ختم میشد که مثل اغلب اوقات کسی بود که گوشم را بکشد و بعد، دستم را بگیرد. باید یاد بگیرم که این اتفاق همیشه نمی افتد. باید برای تلاشهای خودم بیشتر از اینها ارزش قائل باشم.

این مدت خیلی زیاد نوشتم و هیچ کدام را منتشر نکردم چون فکر کردم وبلاگم درست مثل دوستانی شده که آدم فقط وقتی غم و غصه دارد، یادشان می افتد. حالا ولی احساس میکنم، قبلی از سرگذشته که باید نتیجه تجربیاتش را یک جایی که جلو چشم باشد ثبت میکردم. 

این را هم بگویم و رساله اردیبهشت ماه را ببندم دیگر. اینکه انگار وقتی به خودم فرصت انجام ندادن کاری را میدهم، حالا به هر دلیلی، از سخت بودن گرفته، تا وسواس و نداشتن مهارت یا اعتماد به نفس لازم برای انجامش، در حقیقت به خودم این مجال را میدهم که انجام آن کار، یاد گرفتن و تمرین کردنش را فراموش کنم و کم کم به کل بی خیالش بشوم. ذهن آدم چه کلک ها که سوار نمیکند. حالا که دستم از قبل برای خودم رو شده،  بعد مهم است.