Rest factory
به خودت میآیی میبینی توی کثافت داری غرق میشوی. دست و پا میزنی که خودت را بکشی بیرون. اما از تقلا کردن هم خسته میشوی و توی گندآب خوابت میبرد.
بلاخره یک روز ولی خودت را با دستهای خودت یا همت دست دیگری بیرون میکشی. از روشنایی روز و نگاه آدمها خجالت میکشی. همه چیز را هی میشوری، هی میشوری تا شاید آب پاکشان کند. از لباسها و اشیاء شروع میکنی. هر چیز که آلوده باشد را با آب غسلش میدهی. بعد دستها را. پاها و تنت را. آب را مشت میکنی و خالیاش میکنی توی سوراخ گوشهات. انگشت میگردانی توی حدقه چشمها. نه اینطور نمیشود. با این همه آب که ریختهای حالا گندآب توی سرت هست. باید سرت را بشکافی، آن تکه درهم پیچیده را بیرون بیاوری و آب بگردانی لای درزهاش. آنقدر بسابیش که مغزت پاک شود. سفید سفید. درست به سفیدی روز اول تولدت.
+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 12:56 توسط دیوآل
|