میدانی من باید خیلی جلوی خودم را بگیرم که توهم نزنم در این موقعیت‌ها. که تو را خیال نکنم و برندارم خودم و تو را بگذارم جای این دو نفر. ولش کن. دارد گریه‌ام می‌گیرد کم‌کم. تو هم ولم کن. ولم کن. واقعیت نداری. نیستی. هرگز نبوده‌ای. اما... اما، آیا هرگز هم نخواهی بود؟

باید بروم هندفری بگذارم توی گوشهام و با صدای بلند آهنگ‌های شاد قدیمی گوش کنم. آی انار انار، من برات یار میشم، تو عزیز دلمی یا هر چیز دیگری در همین شور و نوا. که آنقدر ذهن و زبان و بدنم را با خودش همراه کند تا دیگر به تو فکر نکنم. تویی که احتمالا اصلا به فکر من نیستی. از کجا باید باشی؟ چه حرف‌ها میزنم من آخر. به هر حال، این است اوضاع. گفتم که در جریان باشی.

دلیل تازه‌اش هم این است که هم اتاقیم دارد ازدواج میکند و هر چند شب یکبار که نامزدش میگوید دلم برایت تنگ شده، من را وامیدارد صدتا عکس در جای جای محوطه خوابگاه ازش بگیرم و او از بین این صد‌تا گلچین کند و سه تا عکس برای داماد بفرستد. تو بودی چه حالی پیدا می‌کردی. چه گریه‌ها و حسرت‌ها که من پشت هر فریم پنهان نمی‌کنم. این طور پیش برود، گویا باید که جای بودنم را عوض کنم.