چهارشنبه- ۴ تیر ۱۴۰۴

جنگ تمام شده انگار. دیروز تمام شد. جنگ تمام شده و " میم" هنوز برنگشته. نه برگشته و نه نشانی ازش پیدا شده. از خودم می‌پرسم یعنی بعد از این دوازده روز، هنوز زنده است یا اینکه مهسا دیگر بابا ندارد؟ یعنی او مرده؟ هر روز که از این دوازده روز گذشت امید ما کم و کمتر شد، اما مهسا هنوز هم هر چند وقت یکبار می‌پرسد: بابا کو؟

از خودم می‌پرسم، چقدر طول خواهد کشید تا دیگر این سوال را نپرسد؟ چقدر طول می‌کشد که بچه‌ای دو ساله پدرش را فراموش کند؟ این که مهسا در سنی هست که بزرگتر که شود، هیچ چیزی از پدرش را به یاد نخواهد آورد، اینکه " میم" حتی به اندازه خاطره و تصویری در ذهن دخترش باقی نخواهد بود، خوب هست یا بد؟ یعنی او واقعا مرده؟

***

پنجشنبه- ۱۲ تیر ۱۴۰۴

دیس حلوا و خرما را می‌گذارم روی میز. کنار دسته‌گل و قاب عکس. به تو نگاه می‌کنم که میخندی و مهسا توی بغلت هست. یعنی ما این میز را برای تو چیده‌ایم؟ این حلوا را برای تو درست کرده‌ایم؟ این حجله چراغانی جلوی در را برای تو بسته‌ایم؟

ای کاش نه دیس حلوایی بود، نه دسته گلی، نه حجله چراغانی و نه حتی ما و این همه مهمان توی خانه‌تان. عوضش تو بودی، خنده‌ات بود و مهسا توی بغلت.

به این فکر میکنم که چقدر طول خواهد کشید تا داغ تو برایمان سرد شود؟ چقدر طول خواهد کشید نبودنت در دل ما سبک شود؟ و چقدر طول خواهد کشید که دختر دو ساله‌ات به این نبودن عادت کند؟