پیگیر هیچ چیز نیستم. به خیلی چیزها نیم نگاهی دارم اما خیره نمیشوم بهشان. همینطور پلک میزنم و میگذرم. روی سطح همه شان شناور میمانم. عمق چند سانتی، چسبیده به دیواره ها. 

کاش یک چیزی پیدا کنم که مرا جا کن کند، ببرد روی سکویی، صخره ای چیزی و بعد سقوط کنم. شیرجه بزنم تویش و غرق بشوم اصلا.