شبنم های یخ زده
یخبندان شروع شده است. و هر چیزی که از بیرون لایه ی محافظی نداشته باشد یا از درون دل گرم نباشد را قربانی سرمای خود میکند. منظره درخت های یخزده اما، برایم زیباست. اگر ساختمان های بلند پس زمینه را ندید بگیرم می توانم اسمش را بگذارم باغ یخ. شبنم های یخ زده روی شاخه ها را لمس میکنم. از سرما نوک انگشتانم سرخ می شود و بعد سرخی پخش میشود در دستم. درخت ها عریانند. برگهای جارو نشده زیر پایشان ریخته است. برای یخبندان بارشان را سبک کرده اند؟
من ولی بارم که سنگین باشد یخ میزنم. درخت ها اما با همه ی یخزدگی و سرما زنده اند هنوز. دلگرم اند. من دل نگران کبوتر همسایه هستم. هنوز گوشه تراسمان پناهگاهش هست اما این پناهگاه نه از باران و برف در امانش نگه میدارد و نه از سوز سرما. می ترسم یک صبح بیدار شوم، پرده را بکشم و او سرش را تکان ندهد، پنجره را باز کنم و او از جایش جنب نخورد، برایش دانه بگذارم و او حتی نگاهشان هم نکند. از سر همین دل نگرانی فکر کردم بگیرمش، جایی پیدا کنم که نگهش دارند و تا سر آمدن این یخبندان بسپارمش آنجا. پیشنهاد های گوگل محدود به جوجه کشی ها بود. مو به تنم سیخ شد. یادم آمد توی محله ارمنیها که مدرسه میرفتم، در مسیر مدرسه یک گاراژ ماشین بود پر از جیپ های زیبا و خوش رنگ. گوشه گاراژ یک قفس هم بود پر از کبوتر های زیبا و خوشرنگ. صاحبش عاقله مردی بود با سبیل های سفید پرپشت که آن زمان حدود پنجاه سال می نمود. این ترکیب در آن سن و سال برای من ترکیب جذابی بود. جیپ، کبوتر و مردی عاقل با سبیل پرپشت. فکر کردم باید یک روز راهم را کج کنم بروم بارون آواک، ببینم اگر این مثلث جذابیت هنوز سرجایش هست، کبوتر را بسپرم بهشان تا هم از تنهایی در بیاید هم سقفی بالای سرش باشد.
پنجشنبه گذشته برف آمد. اول باران بود و بعد کم کم دانه های برف هم همراهش شدند و بعد فقط برف بود و سفیدی. من انگار از سفیدی برف رمیده و به هیجان آمده بودم. رفتم پشت بام خانه. اسمش را گذاشته ام منطقه آزاد و متاسفانه نمیتوانم دلیلش را توضیح بدهم چون احتمالا یا از دلیل این نامگذاری عصبانی میشوید، یا دلتان برای من میسوزد یا مرا مسخره میکنید. کاملا بستگی به شما و زاویه ی دیدتان دارد که خب من از آن کاملا بی خبرم و برای همین هم از این موضوع میگذرم. لبه ی پشت بام خم شدم که از بالا حیاط خانه را تماشا کنم. در دایره دیدم دو حیاط آن طرف تر را هم میدیدم. و دیدم که درون دستشویی گوشه حیاط همسایه، کبوتر سفیدی خودش را به شیشه میزند. درست سه مرتبه بالهایش را به شیشه مشجر دستشویی دربسته زد و بعد در تاریکی داخلش ناپدید شد. من مطمئنم که آن کبوتر محبوس داخل دستشویی همسایه، جفت کبوتر ماست. مطمئنم که کبوتر پاگیر جفتش هست که این همه مدت هیچ جای دیگری نرفته. چون تراس ما بهترین دید را به این دستشویی دارد. و مطمئنم که کبوتر به هیچ پناهگاه بهتری نیاز ندارد و از این سرما جان سالم به در خواهد برد، چون دلش گرم هست. و احتمالا خیلی بیشتر از من هم امیدوار.
پ.ن: البته که این اطمینان ها به این معنا نیست که ما کبوتر را به حال خودش رها میکنیم تا هوا و عشق بخورد و با همان ها هم خودش را گرم کند. در این مورد واقع بینانه تر به قضیه نگاه میکنیم.