اگه شد، شد. اگه نشد هم، نشده دیگه...:))

امروز روز مهمیه و من باید اهمیتش رو درک کنم اما حال بد مجال فکر کردن به این چیزا رو نمیده. حتی نمیخوام به آینده که بخشی از وضعیتش به امروز و کارم بستگی داره فکر کنم. فقط میخوام همین الآن برم ترمینال و یه بلیط بگیرم برای خونه. دیگه حتی دلم نمیخواد برم و دوستام که انقدر دلتنگشون هستم رو ببینم. 
اینجا خیلی سرده و من به هوای تابستون هیچی لباس گرم با خودم نیاوردم و تا صبح سگ لرز زدم. یعنی که دو شبه درست نخوابیدم اصلا. من زیاد نمیخوابم ولی وقتایی که همون خواب روزانه ام هم درست نیست حالم بده. احمق شدم. بودم. دلیل حال بد من که باعث بی خوابیم شده هر چیزی هست الا سرمای خشک کولر این اتاق که از صبح تا شب روشنه. چه خوب که ما تو خونه کولر نداریم. پس چیه که آدما از گرما اینقدر غر میزنن وقتی با فشار دادن یه دکمه همه چی حل میشه. 
چرا همه جوونی رو باید صرف گشتن و تلاش برای پیدا کردن بکنیم ما؟    
پیدا کردن باورهای مناسب خودت، رشته تحصیلی مناسب خودت، کار مناسب، خونه مناسب، آدم مناسب...

بعد هم به مرور، یکی یکی یا همه شون رو با هم از دست بدیم. حداقل بیشتر بزرگترهای دور و بر من این شکلین. باورهاشون رو دارن از دست میدن، چیزهایی که پیشتر یاد گرفته بودن دیگه به درد این دوره و زمونه نمیخوره، آدم هایی که سهمشون از زندگی بوده رو از دست میدن، و یا حتی کارشون رو. پیوسته در انتظار از دست دادن. برای همین اصلا بهتر نیست به جای همه ی این چیزا برم دنبال یه قبر مناسب...
واقعا چه روز سرنوشت سازی رو برای داشتن این حال انتخاب کردم. گندت بزنن دیوآل که همیشه وقت نشناسی.

فقط میدونم نتیجه امروز هر چی که بشه برای من ناراحت کننده خواهد بود: اگر نشد، به همون بدبختی های سابق ادامه میدیم و اگر هم شد که با بدبختی های جدیدتر. 

 

پ.ن: این همه غرولند برای چیه؟! مگه نخونده بودی که انسان را در رنج خلق کردن؟! با خلقت میخوای بجنگی؟