شب، خارجی، پارک لاله
از والیبال که برگشتند اعصاب خردتر بودند. گفت خیلی خوش گذشت اما آخرش را کوفتمان کردند. پسره کلید کرده بود ازمان شماره بگیرد. توی تخم چشمم نگاه کرد و گفت من از جثه ات خوشم آمده. میگفت خیال میکردم به این حرفهایی که برای آزادی و زن ها و انسانیت میزنند باور دارند. اما همه اش در حد شعار است. یک چیزهایی باید در درون ما تغییر کند. گندش بزنند که هر روز اتفاقی می افتد که آدم را مصمم میکند به رفتن.
من بالا روی تختم نشسته بودم و یاد این تکه از کوری افتادم:
کورها روی تخت دراز کشیده بودند تا خوابشان ببرد بلکه بدبختیشان را از یاد ببرند. زن دکتر با احتیاط تمام به شوهرش کمک کرد، تا خودش را تمیز کند، انگار میترسید یکی ببیند. حالا آن سکوت غمباری که معمولاً توی بیمارستانها و موقع خواب بیماران سنگینی میکرد، توی بخش حاکم بود. آشفته روی تخت نشسته بود و به صورتهای مات و دستی که موقع خواب تکان میخورد، چشم دوخت. نمیدانست کور میشود یا نه و دلیل موجهی برای کور نشدن خود نمی یافت. با این وضع گند می زدند به زمین و آسمان. در آن موقع صدای خفه فروخورده ای شنید، نجوایی خاموش و صداهایی نامفهوم که توی دهان میچرخید و بعد سر و صدا به مرنو و نفس زدن های رو به خاموشی بدل شد. یکی از ته بخش صدایش به اعتراض در آمد. خوکها، اینها از خوک بدترند. نه خوک نیستند، اینها زن و مردی هستند که از همدیگر جز این چیزی نمیدانند.
کوری، ژوزه ساراماگو