این مرتبه که برگردم به آن شهر، نباید هیچ صبحی را روی تخت آن اتاق شب کنم. باید اوقات بیشتری را تنها باشم. باید کار کنم. غذا بخورم. کمتر بهانه بیاورم. دیگر سوار مترو نشوم، حداقل تا وقتی مجبور نشده‌ام. باید مسیر اتوبوس‌های خطی را بهتر یاد بگیرم. باید بگردم. دنبال چیزهایی که قبل تر خیال میکردم آنجا پیداشان خواهم کرد اما از وقتی پایم را گذاشتم توی آن شهر خودم را بیهوده به تختم، به آن تنها مساحت یک در دو متری که اختیارش دست خودم هست زنجیر کردم. باید بروم دانشگاه. بروم کتابخانه. این مرتبه نباید هیچ روزی را توی آن اتاق به هم ریخته و بد بو، بگذرانم که روانم فرسوده شود. به هر جان کندنی هم باشد باید دست خودم را بگیرم و از آن جهنم بکشمش بیرون.

اصلا این مرتبه اگر هیچ کدام از بایدهام را هم که عملی نکنم باید با همین ترکیب بیایم روی این نیمکت بنشینم و یک چیزی بخوانم، بکشم یا بنویسم. شبیه قرار یک پیرمرد بازنشسته با خودش. باید هر روز بیایم و این یک کار را انجام بدهم.