دل ضعفه

منتظرم و گرسنه. آخرین باری که غذا خوردم دیروز ظهر بود. نیمروی زهرا پز. روزهای قبل هم مشتقات دیگهای از تخم مرغ. از وقتی برگشتم نرفتم خرید و یخچال با اینکه پره اما هیچی برای من نیست. جز یه قابلمه برنج کته که چند روز پیش پختم و اون رو هم با تخممرغ خوردم. برای گذران وقت و سیر شدن چشمام نشستم فیلم chef رو تماشا کردم. حالا تو فکرمه شروع کنم اسپانیایی یاد بگیرم بیاینکه فکر کنم " که چی بشه" یا اقلا فردا صبح از فروشگاه خوابگاه نون تست بگیرم و با یدونه تخم مرغی که برام مونده، تست فرانسوی درست کنم. تیتر هفته رو هم بذاریم " بقا با تخممرغ".
ساعت دو و چهل دقیقه است تقریبا. منتظر اذانم. که بگن و نماز صبح رو بخونم و بخوابم. چون الآن اگر بخوابم دیگه برای نماز بلند نمیشم. جدای از اون شنیدن صدای اذان صبح رو دوست دارم. برادرم اگر بود الآن میگفت: خیلی معنوی شدی آبجی. بله، چون خیلی ناراحت و غمگینم داداش. من گم شدم باز.
امروز سر کار پیرم دراومد. بچهها گاهی بی رحم میشن. و من اگر ولم میکردن از شدت درد همونجا سر کلاس مینشستم به گریه. اما گریهام رو نگه داشتم تا وقتی که روی صندلی سرویس دانشگاه نشستم. بعد کمی گریه کردم. کمی بیرون رو تماشا کردم و باز گریه کردم. اتوبوس که شلوغ شد دیگه گریه نکردم.
گم شدهام. دیگه سر از هیچ جای زندگیم در نمیآرم. هنوز غروب نشده بود و با همین فکر خوابیدم. چند ساعت پیش هم با همین فکر بیدار شدم. نماز خوندم و قرص خوردم و هیچ سراغ غذا نرفتم. شدهام چهل و نه کیلو و هیچ شلواریم اندازهام نیست دیگه. به معدهام میگم شاید فردا. به کارهام میگم شاید فردا. به آرزوهام میگم شاید فردا نه ولی بلاخره یه روزی. یه روز که پیدا بشم دوباره. فعلا منتظرم.