Enough sympathy
در آن لحظه شفقت چنان بی هیچ نشان و اثری قلبش را ترک کرده بود که گویی از آغاز با همان چاقو خون آلود پا به دنیا گذاشته بود. لحظه سهمگینی بود برای او، که البته آدمهای زیادی هم میتوانستند در آن لحظه جای او باشند. اما آن لحظه با همه اتفاقاتی که در درون خود نگاه داشته بود، قطع بر یقین سر جایش میماند تا در زمان مقرر همه را پشت به پشت هم به واقعیت گره بزند. اتفاق، میافتاد بی اهمیت آنکه به دست چه کسی. چه کسی میتواند ادعا کند که در آن لحظه کار دیگری انجام میداد؟ چه کسی میتواند بگوید که هیچ گاه و در هیچ یک از لحظات عمر خود شفقت را این چنین در درون خویش گم نکرده و مشغول افکاری که فقط در ذهن یک جانی بلفطره جای دارد نشده است؟
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر ۱۴۰۲ ساعت 21:58 توسط دیوآل
|