دارد باران میبارد. نیمه شب بیست و پنجم تیر هزار و چهارصد و دو. من دلتنگ بودم قبل از باریدن. آنقدر که به مادرم نگاه میکردم و میپرسیدم: از به دنیا آوردنم پشیمان نیستی؟ و بی اینکه منتظر جوابش بمانم میگفتم: اما من از به دنیا آمدنم پشیمانم. و او را ناراحت میکردم. ناراحت از اینکه بیست و شش سال گذشته و حاصل عمرش هنوز از هیچ چیز زندگی خوشش نیامده.
حالا دارد باران میبارد و باد بوی نم را از پنجره می‌آورد توی اتاق و من همزمان با او خیال میکنم نوری در دلم میتابد. این نور فردا را برایم روشن خواهد کرد؟ پس فردا را چطور؟ تا کی با من خواهد بود؟ انگار برای زندگی کردن باید منتظر باران بمانم. هوا سرد شده. اما کاش کسی پنجره را نبندد. به پتو پناه ببرد و بگذارد پنجره همین طور باز بماند تا صبح. مرداد در راه است و غنیمت شبهای خفه‌کننده است خنکی و نمناکی هوای امشب. چه حرف‌ها میگویم من. دلم تنگ است. دلم گرفته است. از خودم. از اینکه کار نمیکنم و درست درس نمیخوانم. قوی و با‌اراده و منظم نیستم و حواسم را نمیدانم کجا گذاشته‌ام که اینقدر بی‌هوش و حواس جهان اطرافم را سیر میکنم. ای من، کاش با من دوست شوی کمی. کاش بیایی قصد کنیم زندگی را دوست داشته باشیم و بی نک و نال، بی خیال خام نپرورده، بنشینیم پای ساختنش. کاش حواست با من باشد گاهی.
پنجره را بستند. به هر حال تنها نماندن تاوان دارد. پنجره را بستند اما ما امشب را در این کلمات خاطره کردیم. شب، آن بیرون زیباست. ما ولی لای دیوارها پناه میگیریم، به خواب میرویم و از این زیبایی بی‌خبر میمانیم. ای شب زیبا بخیر باشی.