آن
یک چیزی در من نیست. خیلی چیزها در من نیستند البته. اما این چیزی که نیست خودم هم نمیدانم که چی هست. فقط آدمها را که تماشا میکنم میفهمم یک چیزی کم دارم. شبیه یک نقص عضو.
بقیهی آدمها روی پاهاشان راه میروند و من انگار فلج هستم. آنها حرف میزنند و من لال هستم. میبینند و من کورم. میچشند و من سِر شدهام. چیزی شبیه همینها.
چیزی که با داشتنش آنها دوست داشته میشوند و من انگار تنها میمانم. تنها. و تماشاگر.
+ نوشته شده در جمعه سوم شهریور ۱۴۰۲ ساعت 21:21 توسط دیوآل
|