یک

" دم‌صبح باران گرفت. باد شلاق کش به شدت به پنجره می‌کوبید. زن دکتر بیدار شد، چشم باز کرد و زیر لب زمزمه‌ای کرد، گوش کن باران می‌بارد. دوباره چشمهایش را بست، اتاق تاریک بود، دوباره چشم فروبست و خوابید. یک دقیقه نگذشته بود که فوراً بلند شد، باید کاری می‌کرد، خودش هم نمی‌دانست چه کار، باران به او میگفت بلند شو، باران چه می‌خواست، ..... تمام آسمان یکپارچه ابر بود و باران مثل سیل می‌بارید. کپه لباس‌های کثیف کف بالکن بود. کیسه نایلونی کفش‌ها هم آنجا بود، با کفش‌هایی که قرار بود شسته شود. شستن. آخرین پرده خواب هم پاره شد باید همین کار را می‌کرد. ..... لباس خواب خیس خود را درآورد و به شستن لباس‌ها و کفش‌ها پرداخت و با بارانی که بر سر و روی او شلاق‌کش آب میریخت خودش را هم شست. صدای آبی که او را در میان گرفته بود نمی‌گذاشت متوجه شود که تنها نیست. دم در بالکن زن اولین مرد کور و دختر با عینک تیره ایستاده بودند. ..... زن دکتر وقتی آن‌ها را دید گفت کمکم کنید. زن اولین مرد کور گفت، چطور کمک کنیم ما که نمی‌بینیم. لباس‌هاتان را در‌بیاورید، هر چه کمتر خیس بشود بهتر است، کارمان راحت‌تر می‌شود. زن اولین مرد کور گفت ولی ما نمی‌بینیم، دختر با عینک تیره گفت مهم نیست، هر کاری از دستمان برآید می‌کنیم، من هم بعداً کار را تمام می‌کنم، هر چیزی را که کثیف است می‌شویم، زود باشید وقت تنگ است، ما تنها زن دنیا هستیم‌ که دوتا چشم و شش‌تا دست دارد. .... شاید ما این با‌شکوه‌ترین لحظه تاریخ شهر را نمی‌توانیم درک کنیم، کاش من هم می‌توانستم همراه با آن جاری شوم، پاک و برهنه و مطهر. زن اولین مرد کور گفت فقط خدا ما را می‌بیند، زن که به رغم نا‌امیدی اعتقاد دارد خدا کور نیست، زن دکتر می‌گوید آسمان ابری است حتی او هم نمی‌بیند، فقط من شما را میبینم. .‌.... سه‌تایی زیر باران می‌ایستند. سه پری، این لحظه‌ها تا ابد دوام نمی‌آورد."

دو

همه‌ی چیزهایی که لازم داشتیم را جمع کرد‌ه‌ایم. لباس‌های دم دستی و راحت پوشیده‌ایم. مادر چادرش را جمع کرده و لگن پر از ظرف‌های کثیف و بطری‌های خالی آب را بغل زده. من کیف دستی که تویش دستمال کاغذی، مایع دستشویی، چند تکه لباس‌ تمیز ، مسواک‌ها و خمیر دندان را گذاشته‌ام در دست دارم و خواهرم یک زیر‌انداز تمیز و یک بطری خالی دیگر. داشتیم می‌رفتیم پی آب. پارکی، مسجدی، جایی. هر جایی که بشود شست. حالا جلوی در پارکینگ خشکمان زده. باران چنان می‌بارد که چشم‌ها را از خوف سیل بترساند. قطره‌ها چنان خودشان را به زمین می‌کوبند که هزار تکه می‌شوند. بی‌آبی و این همه باران. هوس خیس شدن زیر این آبشار چندان بعید نیست. توی کوچه کسی نیست. هر از گاهی فقط ماشینی می‌گذرد و در همان حین ما را هم از زیر چشم می‌گذراند. یاد رمان کوری افتاده‌ام. یاد تصویر بکر سه زن در شهر کورها، روی بالکن خانه‌ای در حال حمام کردن و شست و شو. ما که کور نیستیم. فقط خسته و کلافه‌ایم. خدا هم کور نیست. نشانه‌اش همین بیرون است. همین بالای‌سر.