آفاق، تو بگو، در افقها چه چیز منتظر ماست
ما اینجا بودیم دوست من. کنار این مجسمههای رقصان و دستافشان. روی این نیمکت طویل و زیر سایهبانی که در آن ساعات روز فایده چندانی برای ما نداشت. ما اینجا نشستیم و در ولع کشف و جستجو، به عشق و تعلق جوانی نه گفتیم.
ما اینجا بودیم دوست من. قبل از جوانی. روی این صندلی چوبی، پشت میزهای چند نفره تنها مینشستیم. همیشه کنار این پنجره بزرگ رو به باغچهای کوچک اما بسیار سبز. پنجره چقدر آن وقتها تمیز بود. ما اینجا نشستیم و در ولع پیشرفتن به شادی و بازیگوشی نوجوانی نه گفتیم. آفاق، یادم نیست که به چه چیزهای دیگری نه گفتیم و به کدامها آری. اما ما گیر کردهایم دوست من. هر جا که پا گذاشتهایم، همانجا گیر کردهایم انگار. بعد به زور خودمان را کَندهایم، و میکَنیم و این ور و آن ور میبَریمش. تکه تکه کردهایم خودمان را که چه؟ چطور بود اگر جای " نه" ها و " آری" های زندگیمان عوض میشد اصلا؟ به شادی گفته بودیم آری، به عشق گفته بودیم آری، به ماندن گفته بودیم آری، به بیقراری گفته بودیم نه، به فرار کردن گفته بودیم نه. ما که چه بخواهیم چه نخواهیم پایمان گیر بود. آن وقت شاید اقلاً با دلِ خوش پاگیر میشدیم. شاید اینقدر غمزده نبودیم دوست من.
حالا تو توی گوش من هی ورد میخوانی که گیر نکن، جاری باش، بگذر، حرکت کن. بله دوست من. ما باز همین کار را میکنیم حتماً. اما باز هم در هر گذر چیزی از ما کنده میشود و جا میماند. آخر چهچیزی را میخواهیم به کدام مقصد برسانیم؟ لاشه را راهی بهشت میکنی؟