عاقبت راه بیابان پیش گیرم
افراط چیز بسیار آزار دهندهایست. و همه در همه چیز در حال افراط کردن هستند انگار. حتی در خود افراط.
میم تازه از سفر کربلا برگشته و از وقتی هم آمده ساعتها میرود توی اتاق و با صدای بلند نوحه و روضه گوش میکند. حالا هم نزدیک یک ساعت و نیم است که توی اتاق هست و من نمیدانم چطور با دستهایم هم کتابی که دارم میخوانم را نگه دارم و هم گوشهایم را بگیرم تا صدایش را نشنوم. از اتاق هم که آمد بیرون رفت سراغ تلویزیون. آنجا هم عزاداری. دیگر بلند شدم آمدم توی این یکی اتاق. میدانم، ایراد از گوشهاست که همیشه و در همه حال کار می کنند. خواهرم اینجا کنار شوفاژ خوابیده. خودش را پیچیده لای پتو و خیلی قشنگ خوابیده است. از زیباترین تصاویر زندگیم همین قاب خواهر و برادرم وقتی که خوابند هست. ساعتها میتوانم با لذت و لبخند به این تصویر نگاه کنم. چراغ را نمیخواهم روشن کنم. خواهرم اذیت میشود. توی هال هم که دارند تلویزیون میبینند. خوابگاه یک خوبی داشته باشد همین است که تلویزیون ندارد. منتظرم شهریور تمام بشود و برگردم خوابگاه و آنجا بلکه بتوانم نظم و سامانی به زندگیم بدهم. فعلا ولی از حجم استرس هر چند دقیقه یکبار توی خلسههای طولانی بلاتکلیفی فرو میروم. حالا مادر داد میزند: بچهها خط قرمز. برایم جالب نیست اما اصلا نمیخواهم دمدمای رفتن دل مادرم را بشکنم. کتاب را میگذارم کنار میروم پیشش. همین.
فقط اینکه از طرف من هر کجا آدم متعادلی دیدید سر و رویش را ماچ کنید.