کلاغ‌ها می‌خوانند. انگار از خود بی‌خود شده باشند. انگار نشسته باشی در یک کنسرت راک و نوازنده ها با چشمهایی بسته، موهایی افشان و صورتهایی خیس از عرق‌، بی اینکه یادشان بیاید تماشاگری هست، در حال و احوال خود می‌نوازند.

معمولا صدای کلاغ‌ها برایم آزار دهنده نیست و هر وقت میشنوم یاد داستان اولدوز و جوجه کلاغ بهرنگی می‌افتم. اما کلاغ‌های اینجا ترسناکند. و اینجا پر است از کلاغ‌. پس پر است از ترس. بیدار شدن با صدای کلاغ‌ها هم ترسناک است. هم اتاقیم بیدار شد و از پنجره به انبوه کلاغ‌های بی‌تاب نگاهی کرد و گفت: نکند زلزله بیاید!

من البته با صدای کلاغ‌ها بیدار نشدم. از اذان صبح بلند شده‌ام. اما هنوز توی تخت هستم. بدی اینجور زندگی این‌ است که همه‌اش باید منتظر بقیه باشی‌ تا یک وقت مزاحمت و اذیتی برایشان نداشته باشی. من هم منتظرم ساعت بگذرد و هم اتاقی‌هام بیدار شوند و من هم بتوانم به کارهام برسم. فعلا خودم را با دفتر طراحی و کتابی که روی تخت دارم و همین نوشتن سرگرم می‌کنم.

خانه که باشم صبح را به روی قمری و جوجه یا‌کریم ها شروع میکنم. حتم دارم حالا هم آمده‌اند لبه تراس نشسته‌اند و پی دانه و خرده نان سرک میکشند توی تراس. کلاغ‌ها کم پیدایند آنجا. حتی این روزها که دوباره زمین خانه بی‌قرار شده و هی می‌لرزد و هی دل من را هم که دورم می‌لرزاند.