در عرض کمتر از یک هفته طومار هر چه لاف برای تحمل کردن زده بودم را پیچیدم. بوتیمار می‌گوید برگشتن یکجور غم انگیز است و رفتن یکجور دیگر. و من اضافه میکنم که حتی فاصله این دو، یعنی ماندن هم جور دیگری غم‌انگیز است. راستش غلظت اینجور غم‌ها وقتی در کنار شعفی که برای هر کدام داری قرار می‌گیرد، بیشتر هم می‌شود. تشر زدن به خود هم دیگر فایده‌ای ندارد؛

_ چت شده تو؟ مگر همین را نمی‌خواستی؟

- چرا، اما شاید از ته دلم بی‌خبر هستم. شاید یک چیز دیگری میخواستم. نمی‌دانم.

- دل آدمیزاد کانّه دیگ آش می‌ماند انگار. هم که میخورد، یک چیزهای می‌رود آن ته یک چیزهایی می‌آید رو. ولی همه چیز هست توش. شاید برای همین طبیعی ‌ست که آدمی و احساساتش جمع اضدادند در یک زمان.

***

من به روی خودم نمی‌آورم اما از این دردی که حالا کم شده و آرام گرفته خیلی زیاد می‌ترسم. نه خودم ازش سر در‌می‌آورم و نه دکترها. می‌گویند سالمی اما من درد می‌کشم و یاد آخرین تصویرم از مادربزرگ می‌افتم. زنی بلند قامت که دیالیز تمام قوت جانش را کشیده و دستانش پر از رگ‌های زخمیِ بیرون زده است. می‌ترسم. با این همه بیشتر از هر چیزی به مرگ فکر می‌کنم.

***

جهان به خیلی‌ها تنها بدی می‌بخشد.

خیلی‌ جوان بود که دست راستش را موقع کار با یکی از آن ماشین‌های چرخان که بتن را هم میزند از دست داد. اما هر کس می‌دیدش اعتراف می‌کرد که جوری رفتار می‌کند، طوری کارها را پیش می‌برد که آدم را وامی‌دارد چند لحظه روی دست مصنوعیش دقیق شود تا مطمئن شود که یک دست مصنوعی است و نه دستی سالم. گاهی اوقات که دستکش سیاهی دستش می‌کرد تقریبا تشخیص چنین چیزی غیر ممکن می‌شد. جز این وقتی که به او فکر می‌کنم چهره گلگون و خنده‌رویش را به یاد می‌آورم. و دیگر چه؟ دیگر روشنی چشمانش را که در چشمان دخترش به یادگار مانده. حالا برای مردن هم خیلی جوان بود.

جهان به خیلی‌ها تنها سختی می‌بخشد. زندگیِ سخت و مرگ هم سخت.

***

احتمالا قبل از برگشتن دوباره می‌روم آزمایش می‌دهم. دیروز همان شکلی که از درد دو تا شده بودم می‌خواستم بروم بیمارستان، چون وقتی که درد آرام می‌گیرد تو دیگر سندی برای اثبات وجود اتفاقی که درونت می‌افتد اما آزمایش‌ها و تصاویر نشانش نمی‌دهند نداری. ولی یادم آمد که چطور دفعه پیش منِ بی‌جان را توی آن بیمارستان درندشت که سر و تهش پیدا نیست سر می‌دواندند، پشیمان شدم. و به درد کشیدن ادامه دادم. ساختار همه چیز ناکارآمد و ناعادلانه و غیر عقلانی‌ هست. منطق فاکتور گمشده‌ای هست. چه در آموزش، چه در درمان و چه باقی ابعاد زندگی در اینجا. گاهی به نظر می‌رسد که انسانیت هم گم شده است دیگر.

***

استاد درس پروژه دو ازمان خواسته روی بحران‌ها کار کنیم. بحران‌های طبیعی یا انسانی؛ سیل و زلزله یا جنگ و تصادف. من شروع کردم به فکر کردن به بحران‌‌هایی که اخیرا تجربه کرده‌ام تا حس دقیق‌تری به موضوع داشته‌ باشم؛ زلزله، گیر کردن در آسانسور ، سیل و به شکل خنده‌داری همزمان بی آبی، بی برقی، بیماری، آتش‌سوزی و خیلی موارد دیگر. اما دیدم خیلی از این اتفاقات فی‌نفسه بحران نیستند بلکه پایشان به این مرز و بوم که می‌رسد به بحران تبدیل می‌شوند یا در تعیبری به دور از اغراق چند برابر بحرانی‌تر می‌شوند. فکر کنم موضوع مناسب درسم همین باشد؛ بحران زندگی کردن در ایران.

***

باید بیشتر بنویسم. ذهنم شده است انبار. اینطور می‌شود که وقتهایی میخواهم تنها کمی جا باز کنم و مجال نفس کشیدن بهش بدهم. اینطور می‌شود که اینقدر پراکنده و درهم می‌نویسم.

نصفه شبی از همه‌ جای خانه صداهای عجیب غریب می‌آید و من با اینکه تنها نیستم خوف برم داشته. چراغ قوه گوشی را روشن گذاشته‌ام، یکسره آیه و قرآن می‌خوانم و منتظرم دردم آرام بگیرد، صدا‌ها ناپدید بشوند و خوابم ببرد.

***

عنوان هم در حقیقت نام قطعه‌ای ترکی است که از اینجا می‌توانید بشنوید. توضیحی در موردش؟ نه، همین. مِن باب حسن ختام‌.