از شلوغی ها میگذرم و از انبوه دود و بو. دانشکده هنرهای زیبا، دانشکده ادبیات، علوم، فنی و دانشکده داروسازی. دلم میخواهد دوباره شیرکاکائو گرم آقا ایرج را مزه کند. روی نیمکتی در حیاط خلوت دانشکده داروسازی، میان باغچههای سبزی و کنار استخری که حالا دورتا دورش را میلههای بلند کشیدهاند مینشینم. شهر میلهها. حصارها. دلم برای برادرم که تنگ میشود میآیم اینجا و دلتنگتر میشوم. میشد که اینجا باشد و هر از گاهی ببینمش. نیست.
سارا که آمده بود دانشگاه همه جا راهش بردم. بودنش جرئت بیرون آمدن از محدوده امن را بهم داده بود. و چقدر با او خندیدم. چقدر یاد گذشته افتادیم؛ ده دور دورِ دانشگاه، تا اینکه بابا از سرکار بیاید دنبالم. کاش سارا هر روز میآمد. کاش ورود به دانشگاه اینقدر شبیه ورود به زندان نبود.
+ نوشته شده در شنبه ششم آبان ۱۴۰۲ ساعت 22:53 توسط دیوآل
|