رو
دراز کشیدهام کف قایق و با او هر جایی که دریا ما را ببرد میرویم. غرق اگر بشویم، با هم غرق میشویم و به گِل هم بنشینیم با هم به گل مینشینیم. با هم از طوفان میترسیم و با هم خیال رسیدن به خشکی را میبافیم.
اما نه. قایق شریک من نیست. دریا و قایق رفیق همند. منم که بینشان بیگانهام.
شاید هم ایستادهام کنار میدان دو. منتظر رسیدن چوب امدادی به دستم. که وارد میدان بشوم. که نوبت من هم بشود.
از تمام لحظههای این روزها تنها همین اوقات است که فرصت نوشتن در اینجا را پیدا میکنم. اوقات انتظار. انتظار برای رسیدن مسافرها و بعد انتظار برای رسیدن به انتهای جاده. با اینکه این روزها بیشتر اوقات مشغول نوشتن هستم.
سالن ترمینال روشن و شلوغ هست. برعکس شبی که رسیدم. اگر آسمان از حجم تاریکی آنقدر زیبا نبود که حواسم را پرت کند حتم دارم از ترس قالب تهی میکردم. اما همین که حالا اینجا مینویسم یعنی که از پس تاریکی و اوهامش هم برآمدهام.
از تلویزیون سالن یک نمایش رادیویی پخش میشود. سمت سکوها آدمها در حال بوسیدن هم. آغوشهای پیش از خداحافظی. چاپلینهایی ساک و چمدان به دست. و توی اتوبوس مشغول جابجا کردن وسیلهها، سوغاتیها. تنظیم صندلی، صحبت در مورد فردا. فردا. حواسم جمع نمیشود. صداهای آرام و پچ پچهها بیشتر اذیتم میکنند. رشته کلام کجا جا ماند؟ چه میخواستم بگویم؟
دریا و قایق من مقصدی ندارند. آنها از بودن کنار هم راضیاند انگار. من اما آدمیزادم، یک جایی باید بروم بلاخره. تا الآن اگر جایی رفتهام دریا مرا برده. موج سوار بودهام در حصار امن قایق. اما باید سکان را خودم دست بگیرم. پارویی دست و پا کنم و یک جاهایی با موجها در بیافتم. مقصدم کجاست اما؟ نمیدانم. میدانم و شک دارم. میدانم و شاید هم دوستش ندارم. باید مقصد درست را پیدا کنم. آن وقت آسمان و نشانههایش را میفهمم، موج و باد موافق را میشناسم و بلاخره یک روز لنگر می اندازم.
من هم تیمی خودم هستم در این مسابقه. باید بدوم و چوب را برسانم دست خودم. آن خودِ پر تلاش و تازه نفس. هم او که میتواند نتیجه مسابقه را عوض کند. اویی که به خودش مطمئنتر هست.
من ولی به خودم شک دارم. او را تنبلِ بیاستعداد و بیهوشی میبینم که تلاش میکنم بقیه این را نفهمند. من از رسیدن چوب به دست او میترسم. از اینکه نوبتم بشود میترسم.
ولی هرقدر طولش بدهم بیشتر ضرر میکنیم. اگر چوب را به او نرسانم آن وقت با هم میبازیم. بازی نکرده، میبازیم.