روزهاست این قسمت از شعر الیاس علوی با صدای خودش در ذهنم تکرار میشه و بعد با صدای خودم در گوش‌هام شنیده.

به آیینه نگاه کردم

به چشمان بادامی‌ام

که مرا از صف نان بیرون می‌کرد

***

امروز از تمام چیز‌هایی که من رو از دیگران متمایز می‌کنه بیزارم. از تمامیت خودم متنفرم. از دست و پا‌های بلندم، قیافه‌ کودکانه‌ام و رنگ مو‌هام. از مغز کوچیکم و چیزهایی که توش هست. از باورها و عقایدم. از چیزهایی که بر پایه‌شان زندگی میکنم. بر پایه‌شان آدم‌ها رو از خودم می‌رنجونم و نشون می‌دم که چه اندازه لایق محبت نیستم. از این وسواس تمام نشدنی. از اینکه بعد از هر بار دستشویی، پا‌هام رو میشورم. از اینکه برای پهن کردن لباس‌ها بند رخت مخصوص خودم رو دارم. از ظرف‌های طوسیم. از عطری که میزنم. از مرتب بودن میز و کمدم. از اینکه کفش‌هام رو میذارم تو جعبه، از لباس‌هایی که می‌پوشم. از صدام که حالا گرفته است، و گوش‌هام که هنوز می‌شنوند. از لهجه‌ام. از نوشته‌هام. طراحی هام. میگن هر طراحی خط مخصوص به خودش رو داره. من از اون خط هم بیزارم.

من نامرئیم و به چشم نمی‌‌آم معمولاً و ناراحت میشم خیلی اوقات از این بابت. اما جاهایی‌هم دیده میشم که لازم باشه از دور کنار برم. و همه چیزهایی که با‌هاشون دیده میشم‌، همینان. همینایی که امروز ازشون بیزارم.