نشسته ایم پهلوی بی ذوق ترین آدم دنیا و آلبوم عکس ها را ورق می زنیم. همه به شکلی وسواس گونه تفکیک شده اند؛ آلبوم گردش ها، آلبوم بچگی ما، آلبوم دوران مدرسه، مهمانی ها، جشن ها، آدم های غریبه- آشنا، مرده- زنده. من از بین آن همه، آلبوم نامزدی مامان و بابا را یواشکی برمیدارم و می آیم توی اتاق. می خواهم از تماشا کردنشان ذوق کنم. می خواهم توی چهره شان دقیق شوم و احساس آن لحظه شان را حدس بزنم. لباسهاشان را و جوانی شان را با دقت تماشا کنم و ته دلم غصه این را بخورم که دیگر از جوانی گذشته اند. آه که چه اندازه جوان تر از حالای من بودند.

جوانی مصیبت خالص است. تمام عیار. جنگ و جدالی مداوم. اصلاً جوانی و جدال هم پیمان ابدی هم هستند. البته کین عجوزه ی اغواگر، عروس هزار داماد بدتر از خودش است؛ جستجو، آوارگی، استیصال، تنهایی، سرخوردگی...

جوانی خیلی ها را که می بینم و به همین تجربه چند ساله خودم از جوانی که نگاه می کنم، پر رنگ تر از هر چیزی رنج را میبینم. شکلش فرق می کند اما رنج، رنج است. بودنش را می فهمی فارغ از ماهیتش. رنج و شکست و تحقیر که با صلابت سایه انداخته اند روی جوانی. روی شر و شور جوانی. اما این شر و شور به چه کار آید؟ به کار جنگیدن؟! زندگی صحنه نبرد است و جوانان سربازهای آن؟! اما حاصل همه ی جنگ های ما که فقط سرخوردگی و دلمردگی بعدش هست.

جوانی همه چیز را از آدم می گیرد. می گیرد و بعد مجبورش می کند که دانه به دانه آن ها را از نو بسازد. باورهای نو، لذت های نو، خانواده ی جدید، آزادی و تعلق های تازه. حالا یا آن ها را می سازی و یا با نبودشان کنار می آیی. اما جوانی کار خودش را حتما می کند. همه چیز را از تو می گیرد و به یکباره از همه چیز زندگی قبل تهی می شوی. مقصودم را می فهمید احتمالا. همه چیز آن بیرون سر جای خودش هست، حتی آدم ها همانند و مکان ها و خیلی چیزهای دیگر. اما جوانی دورن توست و همه ی این اتفاق ها آنجاست که می افتد.

پس چه چیزی هست در این جوانی؟ چه چیزی در این عکس ها اینقدر حسرت برانگیز است؟ آن چیزی که می گذرد و تو قدرش ندانی چیست؟ آهی که روبه روی هر قاب از سینه بلند می شود برخاسته از کدام فکر است؟

چرا فکر کردن به جوانی، دیدن جوانان یا حتی تماشای این لحظه های گذشته که فقط صورتی تار از آن ها به جا مانده، اینقدر سبز است؟

سبز است. باور کنید سبز است.

من با همه اینهایی که گفتم، با همه این بدبختی ها که به چشم خود می بینم و به کام خود می چشم، هر روز خودم را اینطور دلداری می دهم که عیب ندارد، عوضش ما هنوز جوان هستیم. نمی فهمم چه می گوید. منظورش چیست که ما جوان هستیم. خب که چه. ولی راستش را بخواهید با این حرف توی دلم جوانه ای سبز می شود انگار. آنقدر لطیف و زیباست، آنقدر کوچک است که مجبورم می کند دوباره بلند شوم و پی نور و آب برای جوانکم بروم. به خیال من تنها زیبایی حسرت برانگیز جوانی همین امید رسیدن به نور و آب است. امیدی که آدم به خودش دارد. نمی دانم. شاید جوانی برای تو چیز دیگری هست؟ و شاید اصلاً جوانی چیز دیگری هست.