چهارم؛ سندروم ایمپاستر

شما باورتون میشه راقم این سطور، رتبه یک ارشد شده باشه؟

من که باورم نمیشه.

هیچکی باورش نمیشه.

و من احساس بی کفایتی میکنم.

پنجشنبه دهم شهریور ۱۴۰۱- ۲۲:۵۶- توسط موقتاً، آدمیزاد

من در تمام زندگیم نفر دوم بودم. این اولین باره که نفر اولم.

یکشنبه سیزدهم شهریور ۱۴۰۱- ۱۶:۲۱

پنجم

جمعه مطلوبی بود. از آنها که در سال فقط چنتایشان سراغ آدم می آید. مادرم سفر است و بابا سرکار. بابا معمولا همه ی صبحها را تا ظهر بیرون از خانه است اما صبح هایی که مادر خانه نیست معمولا در سکوت و به آرامی میگذرند. سحر که برای نماز بیدار شدم، صبحانه بابا را آماده کردم و ناهارش را هم بقچه پیچ گذاشتم توی کیفش. سفره از همان موقع باز است تا وقتی که ما تصمیم بگیریم چیزی بخوریم. نزدیک ساعت یازده هنوز هر کداممان یک طرف ولو شده ایم. من روی مبل " راهنمای مردن با گیاهان دارویی" میخوانم. چشمهایم گرم می شوند کم کم. خواهرم میگوید بیایید یک چیزی بخوریم. برادرم نان تازه گرفته. اما نان ها مزه تازگی نمیدهند. نزدیک های ساعت یک صبحانه میخوریم. صبحانه در معنای ساختاریَش و نه زمانی. خواهرم گوجه های حلقه حلقه را میگذارد روی اجاق تا کمی بپزند و آب بیاندازند و بعد تکه های پنیر را می ریزد رویشان. سبزی نداریم. اگر داشتیم پیازچه و ریحان هم می ریخت. من هم ارده را با دوشاب قاطی میکنم. خرما هم داریم. سه تا. سومی را که توی دهان میگذارم، خواهرم میگوید: خب یکی هم برای من میذاشتی؟ میخندم و معذرت میخواهم و میگویم خواستم ظرفها را تمیز کنم. به نظرم آمد تو دغدغه تمیز کردن ظرفها را نداری. خواهرم هم خندان جواب میدهد: واقعا که انسان دغدغه مندی هستی.

دوباره ولو شده ام. کتابم را دست میگیرم و چند دقیقه دیگر برای چندمین بار به خواب میروم. امروز تصمیم دارم خواب را در هر لحظه ای که به سراغم بیاید با آغوش باز پذیرا باشم. به تلافی خستگی های هفته های گذشته و هفته های پیش رو. این هفته احتمالا باید بروم تهران. طوری بروم که کارهایم را در عرض یک صبح تا ظهر انجام بدهم و برگردم. یعنی که دو شب نمیتوانم بخوابم. من ولی نمیتوانم نخوابم. وقتی نخوابم یا اگر بد بخوابم یا بد از خواب بیدار شوم دیگر خلق آدمیزاد ندارم.

برادرم در حالت عادی انگار فیلی هست که توی خانه راه میرود. حالا فیل دارد می دود که من از خواب بیدار میشوم. آن هم از یک خواب خوب. بدون رویا و کابوس. رویاها معمولا قبل از خواب به سراغم می آیند. درست از همان لحظه ای که دراز میکشم تا وقتی که بلاخره موفق می شوم بخوابم. میروم توی آشپزخانه و بهش میتوپم. خواهرم دارد ناهار آماده میکند و مسخره ام میکند. میخندم و برمیگردم توی اتاق. کار دارم که انجام بدهم اما آنقدر معلق هستم که ترجیح میدهم سراغ هیچ کدامشان نروم. باز کمی کتاب میخوانم و بعد یک فیلمی پیدا میکنم و مینشینم به دیدنش؛ loving vincent.

ونگوگ انتهای نامه هایش می نوشته: وینسنت دوست داشتنی ات. بامزه است که آدم خودش را دوست داشتنی خطاب کند. من هرگز نمیتوانم. هیچ وقت از کسی بی مهری خاصی ندیده ام یا رفتاری که نشان دهد کسی از من بدش آمده. عکسش خیلی بیشتر بوده اما هرگز لحظه ای به ذهنم خطور نکرده که میتوانم انسان دوست داشتنی ای باشم. از وقتی یادم می آید از خودم بدم می آمده و فکر میکردم که بقیه هم از من بدشان می آید. کوچک بودم و برادرم کوچکتر از من. تازه یکی از دندانهایم لق شده بود. پیراهن قرمز خواهرم تنم بود. نمیدانم سر چی عصبانی شدم و چون زورم به کسی نرسید دامن پیراهن را به دندان گرفتم و با حرص کشیدم. دهانم مزه خون گرفت. رفتم کنار برادر کوچکم دراز کشیدم و آرام توی گوشش گفتم: هیچ کس من را دوست ندارد.

از وقتی یادم می آید دلم میخواسته بمیرم. خیلی کوچک بودم. پنچ یا شش ساله. توی تاریکی اتاق دراز کشیده، چادر سفید با برگهای پنچ پر قرمز را گلوله کرده بودم و گذاشته بودمش روی صورتم. آن زیر داشتم سخت نفس میکشیدم و گریه میکردم و به خیالم بود که اگر چادر همانطور روی صورتم بماند بلاخره میمیرم. خیلی اوقات به این که چطور خودم را بکشم و در نامه ای که برای بقیه میگذارم چه بنویسم فکر کرده ام. مینیمال ترینشان که وقتی نوجوان بودم نوشتم این بود: مرگ حق است و حق گرفتنی. من هم حقم را گرفتم. حالا به نظرم خنده دار است. وای که چقدر آدمهایی را که خودکشی کرده بودند تحسین کرده ام. آنها که به نظرم جرئت انتخاب پایان را داشته اند. آخرینشان هادی پاکزاد، خواننده محبوبم. حالا هم هر چند وقت یکبار دلم میخواهد که بمیرم اما از آنجایی که خودکشی با خطای بسیار همراه است چون باز اگر خداوند تشخیص بدهد که باید زنده بمانم، آدم را مجبور میکند با هر فلاکتی که شده به زندگی ادامه بدهد. برای همین اینجور موقع ها توپ را می اندازم توی زمین خودش. میگویم یا خودت این زندگی را چاره کن یا تمامش کن برویم مرحله بعد. به هر حال امروز یک نفر از لیست آدمهای خودکشی کرده ای که من تحسینشان میکردم کم شد. برخلاف تصور عموم خودکشی ونگوگ مشکوک بوده. یعنی که به احتمال زیاد کسی به شکمش شلیک کرده و بعد او تصمیم گرفته به همه بگوید که میخواسته خودش را بکشد. گلوله توی بدنش ماند و تا دو روز در حال احتضار اصرار داشته کسی مقصر مرگش نیست و او خودش میخواسته که بمیرد. و میمرد. اما نکته یک جای دیگر است. همان جایی که آرماند در جواب مارگاریت گاشه می گوید: فکر میکنم وینسنت کسی بود که در تمام زندگی اش تلاش کرد تا به آدم ها ثابت کند که در کاری خوب است. یا بهتر از آن، نامه ای که خود ونگوگ نوشته:

Who am I in the eyes of most people? A nobody, a non entity, an unpleasant person. Someone who has not, and never will have any position in society. In short, the lowest of the low. Well then even if that were all absolutely true, then one day I will have to show by my work what this nobody, this non entity has in his heart.

بقیه ی این جمعه مطلوب را هم به این فکر کرده ام که اگر بزند و همین روزها بمیرم، تا به اینجای زندگی، برای چه چیزی به قدر کافی تلاش کرده ام؟ کدام وجه از موجودیتم را توانسته ام به آدم ها ثابت کنم؟ یا اگر زندگی همچنان کج دار و مریز بنای ادامه دادن داشته باشد، من چه چیزی توی قلبم دارم که بخواهم به آدم ها نشانش بدهم؟

و دیده ام که خیلی چیزها. خیلی چیزها.

شنبه نوزدهم شهریور ۱۴۰۱- ۰:۱۸- توسط موقتاً، آدمیزاد