ششم؛ وزنه

به هیچ کس نباید از غصه ها گفت. بپرسن چطوری؟ بدون فکر باید بگی خوبم. حتی نباید بگی بد نیستم. خوبم و والسلام. تا ازت توضیح نخوان که چرا خوب نیستی؟ طوری شده؟ که تو بعدش مجبور بشی از غصه ها و سنگینی قفسه سینه ات بگی.تا وقتی طاقت شنیدن غم و غصه دیگران رو نداری باید به گفتن این دروغ ادامه بدی.

پ.ن: اما خب خیلی از آدم ها به اندازه من کنجکاو نیستن.

پنجشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۴۰۱- ساعت ۱:۱۹

هفتم

بعد از دو روز ناخوشی و خستگی بلاخره امروز خودم را از رخت خواب کشیدم بیرون. همه چیز روی هم انباشته می‌شود و در یک آن من از پا می‌افتم. دلم برای مادرم تنگ شده، از بابا و برادرم گرفته و برای خودم و خواهرم می‌سوزد. چند دقیقه پیش با میم حرف میزدم. پرسیده بود چه میکنم. دلم می‌خواست با کسی حرف بزنم، از فکرهای توی سرم و نگرانی های توی دلم اما من هیچ چیز نمی‌گویم. خواهرم می‌گوید اینطور بهتر است. خواهرم همیشه درست میگوید و من هم به هیچ چیز نگفتن برای کسی ادامه می‌دهم. اما اینجا کسی من را نمی‌شناسد و من می‌توانم یک چیزهایی بگویم حداقل.

برگشتم به دیوآل. همینطور خواندم و پایین آمدم و دلتنگ شدم. به وبلاگ های دیگر سر زدم و بی حوصله نگاهشان کردم اما پست کمل را که خواندم گریه ام گرفت. ترسیده ام. از هر اتفاقی که در انتظارم هست پیش پیش ترسیده ام. دوشنبه صبح بود که رسیدم تهران. دومین بار بود که برای کارهای کنکور و ثبت نام دانشگاه فوری فوتی خودم را می‌رساندم تهران. و هر دو بار ناراحت و غم زده برگشته ام خانه. احساس می‌کنم از این شهر و خانه که دور میشوم، شروع میکنم به کوچک شدن. کوچک و کوچک تر میشوم و کم کم غرور و اعتمادم را به خودم از دست می‌دهم. از اتوبوس که پیاده میشوم و همسفرهام هر کدام به یک سمتی می‌روند من آلیس میشوم توی سرزمین عجایب. بلد نیستم درست فارسی حرف بزنم، توپوق میزنم، موقع راه رفتن مدام سکندری میخورم، روی پل جلو دانشگاه پایم پیچ می‌خورد و به زور خودم را نگه میدارم تا جلو جمعیت نقش زمین نشوم، از فروشنده بلیط برای نداشتن پول خرد معذرت میخواهم، پیش خودم خدا خدا میکنم که این کارت تازه به اندازه یک رفتن و برگشتن شارژ داشته باشد تا من مجبور نشوم بروم پای آن دستگاه ها که خودم باید کارتم را شارژ کنم و تا حالا باهاشان کار نکرده ام و فقط یک اشتباه با نشستن کنار جدول و گریه کردن فاصله دارم. آنقدر خودم را کوچک میبینم، آنقدر به خودم اعتماد ندارم که دلم از خودم می‌گیرد. تنها حسی که از کلام و رفتار آدم ها میگیرم تحقیر و توهین هست. همه با کنایه جوابم را می‌دهند. دیدن سارا خوشحالم میکند. صدا و صورتش معجونیست که قطره قطره من را بزرگتر میکند‌. بعد ولی سارا هم زور میگوید. نا امن میشود. با محبت زور میگوید و اصرار میکند و برای من حق انتخاب نمیگذارد. فکر می‌کنم فرقی نمی‌کند با قمه سر ببری یا با پنبه. نتیجه هر دوشان یکیست. شاید هم من آدم قدر نشناسی شده ام. در هر حالت باز از خودم دلگیر میشوم و باز کوچکتر میشوم. سارا رفته و من لای صدای بچه هایی که وسط دانشکده پینگ پونگ بازی می‌کنند و دود سیگار بقیه گم میشوم. کلافه ام. دلم می‌خواهد فقط برگردم خانه. برگردم تبریز. خسته و بی خوابم. کاش فقط کمی بخوابم اما آدم ها من را سر می دوانند من هم ولشان میکنم دیگر. میروم توی نماز خانه و میخوابم. با ترس از خواب بیدار می شوم. دو تا دختر آنطرف تر با هم حرف میزنند. نمی‌فهمم کجا هستم. بعد از اینکه توی نماز خانه دراز کشیده ام و خوابیده ام، آن هم جلوی چندتا آدم دیگر، خجالت میکشم و باز کوچکتر میشوم. باید برگردم خانه. هر چه زودتر. توی ترمینال دیگر نامرئی هستم. کسی جوابم را نمی‌دهد. میپرسم برای تبریز بلیط دارید؟ نهایتا سر تکان می‌دهند. میروم توی محوطه سکوها. آواره لای اتوبوس‌ها. تا آن موقع هیچوقت به آن اندازه دلم نخواسته بود خانه مان توی مهران، ایلام یا کرمانشاه می بود. تبریز انگار از نقشه حذف شده. هیچ ماشینی حتی ازش گذر هم نمی‌کند. سه چهار ساعت سر و ته محوطه را گز میکنم و بلاخره اتوبوسی پیدا میکنم‌ که راهی ماکو هست. سر راه از تبریز می‌گذرد. برای من فقط مهم است که از این شهر بیرون بروم، شاید دوباره بزرگ بشوم. ترابری که اجازه رفتن میدهد، پر میکشم سمت اتوبوس. نزدیک سحر بابا زنگ می‌زند و من بعد از یازده تماس جوابش را می‌دهم. ۲۵ کیلومتر هنوز تا تبریز مانده. من چشم از جاده بر نمیدارم. هتل پارس را که میبینم بند کوله ام را چنگ میزنم و میروم جلو اتوبوس تا پیاده شوم.

آلیس برگشته کنار همان درختی که زیرش نشسته بود به کتاب خواندن. به همه اسباب خانه سلام میکنم. قربان صدقه همه آدم های خانه میروم و زیر دوش به این فکر می‌کنم که یعنی بناست دو سال، توی هر بار رفتن و ماندن در تهران من همین قدر کدر بشوم و تحلیل بروم.

پنجشنبه بیست و چهارم ۱۴۰۱- ۲:۴۶، توسط موقتاً آدمیزاد

هشتم

برای فراموش نکردن این روزها

برای آنکه فردا را همانگونه که می‌خواهم

همانگونه که باید باشد اما نیست،

می‌سازم.

شنبه دوم مهر ۱۴۰۱- ۹:۵۹- توسط موقتاً آدمیزاد