باید نباید، بکن نکن
باید بنویسم. بایدی در کار نیست. دلم میخواهد که بنویسم. کمی بنویسم، بعد بروم سراغ کارهام. سراغ باقیمانده امروز که چیز زیادی هم ازش نمانده. شاید دیر بخوابم. باید دیر بخوابم. بایدی در کار هست. چون فقط پانزده روز دیگر از آذر مانده. پایاننامه درهم و برهم است. ناخنکی به هر فصل میزنم و میروم سراغ بعدی. کاربر دیگری برای مصاحبه پیدا نکردهام هنوز. وسطهای مهر، همکارم یک خانمی را معرفی کرد که توی باغ انارشان، رب انار درست میکنند. صبح جمعهای با بابا بلند شدیم رفتیم تا جلفا. سفر خسته کنندهای بود اما بلاخره یک مصاحبه مستقیم دستم را گرفت. ولی باید با آدمهای دیگری هم مصاحبه کنم. اقلا یک نفر که ترجیح میدهد خودش توی آشپزخانهاش، آستین بالا بزند و سس و رب درست کند. پیدایش و کنم و ازش بپرسم چرا این کار را میکند، چجور، چقدر، کِی، چی کم دارد، چی دوست دارد، به چی فکر میکند، روزهایش را چطور میگذراند، چه تفریحاتی دارد، چی میپوشد، چی میخورد، چی میبیند، چی میشنود؟ جوابهاش را جمع کنم توی یک نقشه، اسمش را بگذارم نقشه همدلی. که یعنی من با کاربر هدفم همدلی کردهام. او را فهمیدهام. رنج و شادی اش را درک کردهام. اما من همچین کسی را هنوز پیدا نکردهام. پیدا کنم هم روم نمیشود اینجور سوالها ازش بپرسم. چجور قانعش کنم من همه این ها را میپرسم که آخر آخرش یک دستگاه چاشنی ساز طراحی کنم که بشود باهاش توی خانه سس و رب خانگی درست کرد. وقت کم هست. حوصله من هم کمتر. دلم میخواهد زودتر بروم سر وقت طراحی و ساختن. آزمون و خطا کنم تا برسم به طرح درست. دیگر شبها هم خواب دستگاه میبینم. کاش به موقع تمامش کنم. برای این کار باید تمام پانزده روز باقیمانده از آذر را دیر بخوابم و زود بیدار شوم. ولی مهمتر از آن باید موقع بیداری کار کنم و وقت تلف نکنم. همین دیگر. خواستم فقط برای خودم باید و نباید کرده باشم. چشمم آب نمیخورد حساب دستش آمده باشد.