نیستم، نخواهم بود
بهمن نود و نه بود. اون موقع هم داشتم پایان نامه مینوشتم. جون میکندم که خودمو برسونم به دفاع که نشد البته. دقیقا مثل حالا. پیام که داد، بی اینکه بشناسمش سفره دلم رو براش باز کردم و همین شد مقدمه دوستی. برای هر جوابش ولی انقدر عرق میکردم و می لرزیدم که نمی تونستم درست بنویسم. بچه بودم. من دوست خوبی نیستم ولی. هیچ وقت نتونستم باشم. از یه جایی به بعد نمی تونم ادامه بدم و چون از نصفه نیمه بودن هم خوشم نمیاد، کلاً نیست میشم. زمان برد با خودم کنار بیام. زمان برد تا رفتار درست رو تمرین کنم. تا بتونم کلمه های درست رو پیدا کنم. انقدر زمان برد که رسیدم به حالا. حالا که یه دوستی نصفه نیمه دیگه رو هم تموم کردم. برای یه آدم دیگه نیست شدم.
چون که تموم شدن و زوال بخشی از هر چیزه. باید عادت کنیم، نه؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۳ ساعت 21:22 توسط دیوآل
|