وقتهایی آدم دلش می‌خواهد مخاطب کسی باشد. به آدمی فکر کنید که هرگز مخاطب کسی نبوده. یا همینجور یکبارگی دیگر هیچ کس او را مخاطب قرار ندهد. محض سوء تفاهم حتی، یکی صدایش نزند و نگوید آقا من شما را می‌شناسم. یا از آن بدتر، حتی محض مردم آزاری هم کسی از پنجره ماشین سرش را بیرون نیاورد و چندش‌آور نگوید: برسونیمتون خانوم. او هرگز مخاطب هیچ چیز و هیچ کسی نباشد. چنین آدمی نامرئی می‌شود. یک جسم اما نامرئی. نشانه‌های بودنش را فقط می‌تواند در اشیاء دنبال کند تا فرقی با یک مرده داشته باشد. ببیند که فنجان چای روی میز مانده. یا لباسهای بیرون را کنار آینه آویزان کرده. چوب مداد را توی دستش حس کند و در بوی پتوی تازه شسته شده فرو برود.

او از جهان آدم‌ها حذف می‌شود و به جهان اشیاء اضافه می‌شود. با آنها زندگی می‌کند، به آن‌ها محبت می‌کند، از دست آن‌ها عصبانی می‌شود، با آنها حرف میزند، به آن‌ها گوش می‌کند، با آنها زندگی می‌کند. او یک شیء می‌شود. یک شیء جاندار. دیوانه نیست، فقط رفیق اشیاءست.

پ.ن: من هم گاهی، که شده است بیشتر اوقات، دیگر به جهان آدم‌ها راه نمیابم و دارم به یک شیء تبدیل می‌شوم. همین روزها یک انجمن خواهم ساخت، برای هم‌نوعان خودم نشانه خواهم گذاشت. اسمش را هم می‌گذارم قفسه اشیاء جاندار.

پ.ن: گویا این چله مرا حراف خواهد کرد.