گاهی هم آدم میخواهد همانجا، توی صف باقی بماند
سوم
یاداداشتهای گوشیم را مرتب میکردم، رسیدم به تابستان چهارصد و دو.
" خودم را میجورم ببینم چه تغییرهایی کردم. میبینم در همه چیز بدتر شدهام.
آدمها به هر حال در زندگی پیش میروند. حتی نگاه کنی، مشکلات و دغدغههاشان فرق میکند و بلاخره با همینها هم میتوان گفت که پیش میروند. اما من همیشه تنها یک دغدغه دارم. اینکه بلاخره کی میمیرم؟
بمانم همینجا. بی اینکه به کسی دردسر بدهم و نگرانشان کنم، افسرده باشم و تنها به مردن فکر کنم. برگردم تهران مجبورم همهاش خودم را جمع کنم ببرمش دانشگاه، ببرمش دنبال کار، ببرمش پیش دوستانش، هی بکوبم توی سرش که تظاهر کن که خوبی و خوش میگذرد بهت. اینجا ولی کسی کاری به کارم ندارد. میتوانی روزها خودت را توی خانه حبس کنی، هفتهها حال سگ داشته باشی، با خیال راحت غرق بشوی و کسی نجاتت ندهد و بلاخره به انتها برسی یک روز. بمیری دیگر.
راستش ترجیح میدادم میرفتم زیر هجده چرخ. یا سرطان داشتم مثلا تا اینکه بدون هیچ کدام از این اتفاقها و با چهارستون بدن سالم اینجور دراز به دراز افتاده باشم و از زندگی ساقط بشم. روانم. آی روان متلاشیم."
بعد فکر کردم دختر، هر چیزی هم که عوض نشده باشه، یا اصلاً بدتر شده باشه، مدت مدیدی هست که به هر بهانهای هوس مردن به سرم نمیزند. یعنی هی نمیگویم ای کاش بمیرم. پیگیر مرگ نیستم خلاصه. حالا اینکه او ازم سراغی بگیرد، قضیه فرق میکند البته.