عالم و عالمیان، همه مسخره
چهارم
خیال کردم بلاخره فهمیدم چه مرگم شده. این همه بی قراری از کجا آب می خورد. این همه کلافگی، چشم انتظاری، شاید هم این همه احساس تنهایی. نمیدانم. در ترکی لغتی داریم که مجموع همه ی اینهاست. میگوییم "داریخما" و من معادل فارسی مناسب تر از اینهایی که گفتم، برایش سراغ ندارم. وانگهی، فارسیم هم دارد ته میکشد انگار. با اینکه خیلی زیاد به فارسی می نویسم و می خوانم، اما پای حرف زدنم لنگ میزند. در جلسه مشاوره ای که چند روز پیش با استاد داشتم فهمیدم. بعد سعی کردم آنقدر تند تند صحبت کنم که اشتباه های زبانیم مجال به چشم آمدن پیدا نکنند. ماه هاست که فارسی صحبت نکرده ام. دقیقاً از دهم مهر که با "میم" گسستیم. او ترکی می دانست، اما با فارسی راحت تر بود. از همان شب که به یکباره همه چیز تمام شد. خود من البته تمامش کردم اما این چیزی از مسخره بودن ماجرا کم نمی کند. احساس میکنم ماجرا را برای هر بچه ای تعریف کنی هم خنده اش میگیرد. اما استاندارد روابط بزرگسالی همین است انگار. همین که ماه ها، هر روز برای ساختن یک ارتباط تازه تلاش میکنی، وقت می گذاری و پیش میبریش و از اینکه هنوز مهارتهای اجتماعیت آنطور که خیال می کردی افول نکرده اند ذوق میکنی و از دوستی تازه ات لذت می بری، بعد ولی با خودت که روراست می شوی میبینی این ارتباط برای هدفی شکل گرفته و تو میبینی که به این هدف نخواهید رسید، پس باید با دیگری هم روراست باشی. و بله، همه چیز تمام می شود. این استاندارد روابط بزرگسالی است. دیگر نه دوستی باید بماند و نه حتی آشنایی. انگار نه انگار که ماه ها این آدم در افکارت، در زندگی ات و در شب و روزت بوده. انگار که دو غریبه.
دیوآل جان، قربان سرت، ماه ها که سهل است، آدمها سالها باهم زیر یک سقف زندگی می کنند و به یکباره همه چیز بینشان تمام می شود. کجای کاری بچه جان. چطور میشود؟ اما شما بگویید، مسخره نیست؟ به نظر من که هست. یک استاندارد مسخره. در حالت غیر مسخره اش، شاید آدمها باید به هم مهلت بدهند. همان طور که ذره ذره برای نزدیک شدن به هم تلاش کرده اند، قدم به قدم هم از هم دور شوند. این "یکبارگی" بار ناراحتی بیشتری روی ماجرا می گذارد. بخصوص اگر مثل من در روابط انسانی کم توان باشی. بخصوص اگر همه ی آدم ها فوراً برایتان منحصر به فرد شوند. زندگیت آنقدر خلوت باشد که جای خالی کسی را نتوانی با کس دیگری یا چیز دیگری پر کنی. و ظرف رابطه ای اگر خالی شد، تا ابد خالی بماند.
اما اتفاق دیگری اوضاع را بدتر کرده که شاید اگر نمی افتاد من هم تا الآن از این مسئله گذر کرده بودم. ظرف دوستی ام با سارا هم دارد انگار خالی می شود. این یک قلم را که می نویسم، بغض بیخ گلویم را می گیرد. نمی دانم تقصیر من است یا سارا. هر چه فکر میکنم میبینم کاری نکرده ام؛ حرف بی راهی یا حرکت نسنجیده ای که باعث این دوری شود. که اگر بوده هم من و سارا یاد گرفته بودیم چطور با هم حلش کنیم. هیچ نبوده اما به یک باره انگار رابطه مان از آن عمق بی همتا به سطح بسیاری از روابط دیگر سقوط کرده است. اوایل دلم نمی خواست باور کنم این اتفاق دارد میافتد. مثل همیشه پیگیر بودم ولو در حد یک احوال پرسی کوتاه. اما میل و رغبت سابق را از طرف سارا احساس نکردم. فکر کردم شاید او حوصله اش را ندارد دیگر یا شاید مزاحمش هستم. این فکر، اولین احتمال من برای سردی روابط دورا دورم هست. همین که بلاخره کم کم از دل میروی، وقتی که از دیده رفته ای. فکر کردم شاید بهتر است به همین شکل از رابطه مان عادت کنم. به همین احوال پرسی های هر چند ماه یکبار. اما خیلی تلخ است. خیلی. ظرف رابطه ای که ده سال، که اتفاقاً بخش اعظمش را از هم دور بوده ایم اما با هم پرش کرده ایم را حالا به حال خودش گذاشته ایم تا چکه چکه خالی شود. می دانم که هرگز از این مسئله گذر نخواهم کرد. هرگز آن ظرف با چیز دیگری پر نخواهد شد و احتمالاً دیگر هرگز به چنین عمقی در دوستی صعود نخواهم کرد. شاید دور بودن و این کمرنگی مرا خیال پرداز کرده، شاید سر هردومان که خلوت شود، باز همدیگر را که ببینیم، بفهمم که اشتباه کرده ام و ما هنوز برای هم همانجایی هستیم که بودیم. هنوز برای هم یگانه ایم. اما اگر خیال برم نداشته باشد و این اتفاق واقعاً افتاده باشد، من برای همیشه بی قرار خواهم ماند. مشکوک خواهم بود به تمام روابط، که گویا در هر سطحی که باشند، بلاخره یکباره از هم می پاشند و تمام می شوند. و خب معلوم است که دیگر برای عمق گرفتن در هیچ رابطه ای تلاش نخواهم کرد. چون همه چیز به شکل غم انگیزی مسخره است.