پنجم

دانشگاه بازیش گرفته. سیاستهای غیر آموزشی همه مان را دیوانه و کلافه کرده. همه مان احساس آدم های فریب خورده را داریم که گول خوشنامی این دانشگاه مزخرف را خورده ایم. اینجا دانشجوهای با انگیزه را جذب می کند تا یک تعداد نا امیدِ سر خورده یِ تحقیر شده ازشان بسازد.

کارشناسی که بودیم یک مریمی داشتیم، درسش خوب بود، کارش خوب بود، فکرش خوب بود، خودش هم خیلی خوب بود. تا آنجا که من از احوال بچه ها خبر دارم، کرونا که آمد و یک دفعه همه چیز برای ما تمام شد، قریب به اکثریتمان افسرده شدیم. یک باره در جایی از زندگی که نمی شناختیمش تنها شدیم و انگار باید برای بقیه زندگی هم تصمیم می گرفتیم. مریم هم یکی از ما. ولی چند صباحی که گذشت، شروع کرد به کار کردن روی کسب خودش. من آن موقع درگیر پایان نامه کارشناسی بودم. آخرین بار که مریم را دیدم، یک سال و نیمی از فارغ التحصیلی مان می گذشت. گفت اصلا پایان نامه اش را شروع نکرد که به دفاع برسد. سرش گرم کار بود. چیزی که به غایت ازش لذت می برد. دروغ چرا، من این جور بی باکی ها را تحسین میکنم. همین که دربند آخرش نباشی. زیر بار اجبار هم نروی. چهار سال درس خواند و از آن لذت برد، بعدش هم کارش را شروع کرد و از آن لذت می برد. رستگاری و وارستگی تمام.

من هم دلم میخواهد در بند مدرک پیزوری این دانشگاه نباشم. با خودم می گویم، این دوره تحصیلی هیچ عایدی برای من داشت، بگذار مدرک هم نداشته باشد. بروم دنبال کارهام. درس خواندن توی دانشگاه، اشتباهی است که آدم باید تنها یکبار مرتکبش شود. بعدش باید بیرون دانشگاه تحصیل کرد. خارج از یوغ آدم های مریض. این روزها که همه استادها بیرون از دانشگاه هم کلی دوره و کلاس دارند. سخت نیست دیگر. تهش هم گور بابای همه پرسنل مریض و روانی دانشگاه که ارث باباشان را از دانشجو طلب دارند.

پ.ن: اما معلوم است که من این قدر وارسته نیستم. به خاطر گرفتن یه تکه کاغذ که حتی در بازار کار هم ارزشی ندارد، جان میکنم و زیر بار حرف زور میروم. ولی از همان زیر آه و نفرینم را حواله آموزش و حراست این دانشگاه میکنم.