هشت

نوشته است " زندانیان برای اینکه بی آنکه دیوانه شوند زنده بمانند، سروسامانی به خود دادند"
می‌خوانم " برای آنکه، بی اینکه دیوانه شوند، زنده بمانند..."
می‌پرسم " برای آنکه بی اینکه دیوانه شویم، زنده بمانیم، چه کار میکنیم؟"


***

دلخوشی جدیدم امید است. امید، دقیقاً نه به آن معنای متافیزیکی و روحانی، که اتفاقا کاملاً متکی بر جسم و ماده. امیدم اما آدم نیست. خرگوش هست. اولین خرگوشی که از نزدیک دیده‌ام. نزدیک نزدیک هم که نه، به فاصله شش قدم. دو هفته‌ای هوا خراب بود و خانه بودم. زیاد که خانه بمانم، هوای خانه هم برایم خراب می‌شود. به جایی رسیدم که هوای خراب بیرون را به هوای خانه ترجیح بدهم. دم‌دمای غروب زدم به دل کوه. همین کوه‌های نزدیک خانه. مسیر آرام، سرد و خاکستری کم جانی جلوی چشم. صدای سگ‌ها هم نمی‌آمد. هوا داشت تاریک میشد و عاقل دورنم میگفت بیا برگردیم. گفتم تا آن تاب سبز بریم بالا و بعد برگردیم. گفت باشه. جلوتر اما انگار چیزی می‌جنید. اول فکر کردم توله سگ است. بعد گفتم شاید هم گربه. عاقله گفت: برگردیم؟ زدم پس کله‌اش گفتم: کی یاد میگیری پای حرفت وایسی؟ دستش را گرفتم انداختمش جلو. جلوتر ولی نه توله سگ بود نه گربه. خرگوش خاکستری بود که داشت لای بوته‌ها را میگشت. مطمئنم آن لحظه برق چشم‌هایم دیدنی بود. آرام‌ ایستادم و نگاهش کردم. ولی مگر او آرام میگرفت. هی این طرف و آن طرف می‌پرید و من آرام دنبالش می‌دویم تا نه گمش کنم نه اینکه بترسانمش. از بازی با آدمیزاد که خسته شد، آخر سر بین بوته‌ها راهش را گرفت یک سمت دیگر کوه و رفت. من هم باید برمیگشتم. اما طبیعت و این حیوان سر شوقم آورده بود. یک چیزی را دوباره درونم راه انداخته بود. برای همین اسمش را گذاشتم امید. فردا هم برای امیدم، هویج خواهم برد :)

***

خب، شاید یک جواب این باشد که : من برای آنکه بی‌اینکه دیوانه شوم زنده بمانم، به طبیعت، به حیوانات، به کوه، به درختان و به گلها پناه می‌برم.