بیرون صدایی هست، به جای خوابی که در چشمان خیلیها نیست.
شب از نیمه گذشته. هنوز راه است تا صبح ولی بیرون صدایی هست. کسی با چیزی به سنگ میکوبد. شاید فرهاد است که تیشه به دست گرفته. اما این دور و بر فرهاد چه میکند. نزدیکترین عاشق بی شب و روز به اینجا شهریار است که بنشیند و برای ثریا شعر بگوید. یا شاید با کوهی که عاشقش بود حرف بزند.
آی حیدربابا! دنیا، دنیای دورغی هست.
و مگر در جهان چه چیز محکمتر و قابل اعتمادتر از کوه است برای عاشق شدن.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۳ ساعت 5:36 توسط دیوآل
|