۲. انگار نه انگار
معتقدند که من خیلی به همه چیز گیر میدهم. اما خودم معتقدم که من تنها به چیزهایی که روی من تاثیر میگذارند گیر میدهم. فقط به صداها و هر چیز و هر کسی که باعث تولید صدا میشود. به مامان که با صدای زیرِ بلند و ناواضح از صبح تا شب یک چیزی میخواند، به برادرم که با صدای بلند درس میخواند یا با صدای بلند آهنگ گوش میدهد، به خواهرم که وقت چک کردن صفحهها، ویدئو دیدن یا گوش دادن پیامها گوشی نمیگذارد، به بابا که صدای تلویزیون را تا آخر بلند میکند و هر دو ثانیه یک بار، بلند داد میزند: ای خدا، ای الله، به هم اتاقیم که با صدا غذا میخورد، یا آن یکی که هر وقت آب میخورد آنرا توی دهانش میچرخاند و صدایش حالم را به هم میزند، یا یکی دیگر که آدامس میجود. و البته به یخچال و فن و لپ و تاپ و جارو برقی و تلویزیون و این جور چیزها هم گیر میدهم. فقط همینها.
اما چرا، به تمیزی هم گیر میدهم. به مرتب بودن کشوها، به تمیز بودن اتاق، به پاک بودن لباسها، به اتو داشتن همه چیز، به بوی خوب دادنشان. به این جور چیزها فقط. به چراغ های روشن، به درهای باز، به ظرفهای نشسته، به کتابهای جابجا شده، به شلوغی فایلهای لپ تاپ، به بدخلقی آدمها، به خودخواهیشان. به همه اینها هم گیر میدهم.
اما هیچکس و هیچ چیز عین خیالش نیست. فقط میگویند که گیر میدهم و میروند. من میمانم و مغزی که قفل کرده و قلبی که رنجیده.
***
میدانم که زندگی عادی ندارم. اینطور که پیش میرود، روز به روز غیر عادیتر میشود. میدانم که حق با بقیه است. آستانه حساسیتم پایین آمده و تقریباً همه چیز و همه کس را فقط دارم تحمل میکنم. از همه آزرده و عصبانیم و میخواهم که دور شوم و دور بمانم. آخر چرا مغزم فقط روی اینجور چیزهای بیخود و بیهوده قفل میکند؟ مثلاً چرا برای خوش اخلاق بودن، یا وقت شناس بودن یا منظم و با برنامه بودن ذرهای وسواس به خرج نمیدهد؟
هر چند که وسواس همه جورش مرض است.
***
میخواهم بی اعتنایی پیشه کنم. به همه چیز و همه کس بیاعتنا باشم. به خانه و اتفاقات بیاهمیت تمام نشدنیش، به محیط کار و همکارها، به دانشگاه و گرههایش. به خیلی چیزها. باید سعی کنم بیاعتنا باشم تا بلکه سطح حساسیتم به مسائل مثل یک انسان عادی بشود. به همان اندازه که لازم هست، مفید هست. نه اینطور که همه چیز شده اسباب ناراحتی و میخواهم اطرافم را از آدمها و اشیا خالی کنم تا شاید بلاخره آسوده شوم. این اتفاق محال است و اصلا بهتر که اینطور است. اما ذهنم را که میتوانم خالی کنم. باید بتوانم وزنشان را در ذهنم سبک کنم. کوچکشان کنم. کوچک و کم اهمیت. کوچک و کم پیدا. کوچکِ کوچک. انگار نه انگار.
***
خسته شدهام. بگذار یک مدت هم از این ور بوم بیافتیم. هان؟