اگر ممکن بود یک قدرت جادویی داشته باشم، آن قدرتِ فراموش شدن بود. بله، فراموش شدن و نه فراموش کردن. دوست داشتم توانایی این را داشتم تا از ذهن آدم‌ها، خودم را پاک کنم و کاملاً فراموششان بشوم.

دلم نمی‌خواهد در نبودنم چیزی برای دیگران یادآور حضورم باشد. دلم نمی‌خواهد کسی از من خاطره‌ای در ذهن داشته باشد. جاودانگی سودای بیهوده‌ایست برایم. وقتی هستیم، چه جور بودن دست خودمان است اما وقتی نیستیم می‌افتد دست خاطرات. اما به یادآوردن خاطراتِ آدمی که دیگر نیست رنج آور است. و من دلم نمی‌خواهد برای کسی، بخصوص آن‌ها که دوستشان دارم، این رنج را بسازم. فراموش شدن همان قدرتیست که می‌گذارد ردپایم را از ذهن و زندگی و خاطرات آدم‌ها پاک کنم تا نبودنم اصلا وجود نداشته باشد. چون نبودن وقتی معنا پیدا می‌کند که کسی بودنت را به یاد بیاورد.

اما بیشتر که فکر میکنم اعجاز جادوی فراموش شدن بیشتر پیدا می‌شود. فراموش که بشوم، تبدیل می‌شوم به یک آدم جدید. به یک آدم آزاد. بدون گذشته‌ و یک عالم لحظه پیش رو که می‌توانم بدون تکرار اشتباهات قبل کنار آدم‌ها زندگی کنم. می‌توانم رد زخمی که از من خورده‌اند را پاک کنم یا خاطراتی که امتحان خودشان را پس داده‌اند را بهتر و قشنگتر برایشان بسازم. حتی می‌توانم خیلی راحت بدجنس باشم. کسی اگر بدی در حقم کرد، خودم را از ذهنش پاک میکنم و بعد جوری که نفهمد از کجا خورده انتقامم را میگیرم. دلم که خنک شد، باز خودم را فراموشش میکنم تا یک وقت هوس انتقام توی سر او هم نیافتد. این قلم را شوخی کردم. فقط خواستم از امکانات قدرت جادوییم گفته باشم.

که اگر روزی من دانش آموز هاگوارتز بشوم، اولین وردی که یاد می‌گیرم، همانیست که، هرماینی گرنجر (اوایل قسمت ششم) قبل از ترک خانه، رو به پدر و مادرش خواند و همه‌ی خاطرات، عکس‌ها و لحظه‌های بودنش را برایشان پاک کرد. آخرین لطف من برای آدمهایی که سهمم از زندگی بودند؛ آبلیوییت.