پناهگاه
سه هفته است تمام انتظار و تلاشهام برای برقرار شدن یه مکالمه به چیزی جز جوابهای کوتاه و تک کلمهای ختم نشده. من یک طوریم شده. و اِلا سکوت و انزوا که همیشه پناه من بودند. پس چرا تو این روزای مهم اینجوری شدم. هیچی، هیچ وقت تو این زندگیِ من سر جاش نیست. یکی نیست بگه بسه دیگه دختر. بسه.
آره، باید بس کنم. خیلی چیزا رو باید بس کنم. مهمترینش همین تلاش بیهوده برای زنده کردن چیزیه که با سرعت داره به سمت زوال حرکت میکنه. زوال بخشی از بودنِ هر چیزیه دختر و وقتشه اینو یاد بگیری. یاد بگیر و گاهی رفتنی رو رهاش کن بره رئیس.
+ نوشته شده در شنبه دهم خرداد ۱۴۰۴ ساعت 23:37 توسط دیوآل
|