کاری برای هر روز
همه چیز داشت خوب پیش میرفت. صبح زود بیدار شده بودم، صبحانهی خوبی خورده بودم، به خانه و زندگی رسیده بودم، دوره آموزشیام را پیش برده بودم، اندکی مجازگَردی کرده بودم، ناهار مفیدی خورده بودم و نشسته بودم پای مدل کردن طرحها و آزمایش کردنشان. اما خیلی کاری از پیش نبرده بودم که مهمان نخواندهای از راه رسید. برای تسلیت آمده بودند، ساعتی نشستند و بعد رفتند اما آنقدر بدو بدو کرده بودم و خیس عرق شده بودم که بعد از رفتنشان و جمع و جور کردن خانه، دراز به دراز افتادم و توی گوشی فرو رفتم. به خودم آمدم دیدم ساعت ده و نیم شده، اهالی خانه شام خوردهاند و خوابیدهاند. تلویزیون و چراغهای حال روشن مانده بود. خاموششان کردم و به خودم و کارهام قول فردا را دادم و خوابیدم.
***
میدانید اینطور نمیشود. نه که بخواهم بهانه بیاورم اما باید یک معنی پشت این کار باشد. منظورم همین هر روز از آن روز نوشتن باید معنایی داشته باشد. اصلا آدم برای اینکه کاری را هر روز بتواند انجام بدهد، نیاز دارد که آن کار برایش معنایی داشته باشد. اینکه بیایم و هر روز را به همین شکلی که بالا نوشتم، بنویسم برایم نه جالب است، نه آسان و نه معنادار. خب البته که خیلیها این کار را میکنند. اما آنها آنقدر خوب و قشنگ این کار را انجام میدهند که آدم دلش میخواهد هر روزشان را بخواند. اما من حتی دستم نمیرود از روزم بنویسم. راستش بیشتر دلم میخواهد یک کاری باشد که هر روز انجامش بدهم. با خودم فکر کردم چه کاری بهتر از هر روز نوشتن. گمانم اشتباهم همینجاست. خب لازم نیست هر روز نوشتنم به معنی هر روز را نوشتن باشد. اینطور کارم معنادار میشود؟ راستش نمیدانم. راستش فکر کنم این هم از آن کارهایی باشد که به مرور خودش برای خودش معنا پیدا کند. شاید.