گویا خیال این وظیفه را هم به عهده دارد که قدر شناسی آدم نسبت به لحظه حال را کاهش دهد و دست به دست حسرت بدهد و با هم نگذارند تا تمام لذت آن لحظه حال که به چشم بر هم زدنی از برابرت میگذرد را دریابی. مثلا خیال کنی جای چه کسی یا کسانی در این لحظه در کنارت خالی هست، یا اگر این لحظه در مکان دیگری جریان داشت چقدر بهتر ‌می‌بود، یا فکر کنی که چند بار دیگر ممکن است لحظاتی این چنین در زندگیت تکرار شوند و کم و کیف آن‌ها را هم خیال کنی و برای آن دفعه‌های بعد هنوز از راه نرسیده برنامه بریزی. بله، خیال گاهی نه راه فرار، که اینطور بلای جان آدم می‌شود. و باز یقین می‌آورم به اینکه هر چیز خوب و بد دارد. جا و مکان دارد. و اندازه نگه داشتن می‌خواهد. اصلا گویا آدمیزاد مهمترین وظیفه‌ای که به عهده دارد کنترل کردن است. همه چیز را باید کنترل کرد. باید تشخیص داد و کنترل کرد.

می‌دانید انگار من میخواهم یک چیزی بگویم‌ها، همانی که توی سرم هست را، اما نمی‌دانم چرا آنطور که هست را نه می‌شود نوشتش، نه می‌توان گفتش و نه می‌توان همانجور آنجا رهایش کرد. آدم امید می‌بندد به فهم بیشتر مخاطب که ناگفته را هم می‌شنود گاهی. خلاصه که اینطور. میفهمید که چه می‌گویم.