امروز صبح اول وقت، بعد از رفتن بابا و برادر و خواهرم، چنان سکوتی خونه رو گرفت که من و مادر بر خودمون واجب دیدیم از این سکوت نهایت استفاده رو بکنیم. برای همین برگشتیم به رخت خواب و دوباره خوابیدیم. حوالی ده صبح که بیدار شدم صدای بارون میومد. خونه مثل همیشه بازار شام بود و من مثل همیشه از یک طرف این بازار شروع کردم به جمع و جور کردن. اول رخت‌خوابها رو جمع کردم گذاشتم سرجاشون، بعد رو فرشی رو تکوندم و جمع کردم، لیوان و استکان‌ها رو از گوشه کنار خونه برداشتم، سفره وسط حال رو جمع کردم، رخت‌های خشک شده رو تا کردم و مال هر کی رو گذاشتم تو کشوی خودش، سرامیک‌ها رو دستمال کشیدم، دستشویی رو شستم و سطل زباله رو خالی کردم. این وسط بابا اومد دنبال مامان و بردش درمانگاه، وقتی برگشتن خرید هم کرده بودن. رفتم سراغشون. میوه‌ها و تخم‌مرغا رو شستم و سبزی‌ها رو پاک کردم. شلغم و هویج‌ها رو هم گذاشتم برای مامان آبپز شه. شیربرنج رو هم گذاشتم رو گاز. خواهرم که از سر کار برگشت، گفت سرش درد میکنه. براش قهوه درست کردم. قرصهای مامان رو هم جدا کردم و با شلغم و هویج و یه لقمه نون، پنیر سبزی براش بردم. ظرف‌ها رو شستم که بیام کمی بشینم، داداشم سر رسید و همون دم در گفت گشنه‌امه، غذا داریم؟ آش روی گاز رو که دید لب و لوچه‌اش آویزون شد. براش املت درست کردم. همونجور که دوست داره پر ملات و بدون سفیده. یکی دو لقمه هم خودم خوردم. بعد سفره رو جمع کردم. غروب شده بود و نزدیک اومدنای بابا. چایی رو حاضر کردم و رفتم نماز بخونم. بابا که اومد، براش چایی ریختم و نون خرمایی گذاشتم کنارش. مامان و داداش خواب بودن. بیدار که شدن، بلند شدم شام رو آماده کردم. شام که تموم شد، ظرفا رو شستم و روی میز و اُپن و کابینت‌ها رو دستمال کشیدم و آشپزخونه رو مرتب کردم. کمرم و زانوی سمت راستم درد میکرد. گوشی و کتابم رو برداشتم و نشستم کنار شوفاژ، پام رو دراز کردم تا دردش کمتر شه. شیفت کاری تموم شده بود دیگه. میرفت تا فردا صبح که دوباره روز از نو و روزی از نو. همین کارها شاید با اندکی تغییر.

هنوز کار پیدا نکردم. و وقت‌هایی که بیکارم اوضاع همینه. وقت‌هایی که درآمدی ندارم تا توی هزینه‌های خونه شریک باشم، کوزت وارانه به تمام کارهای خونه می‌رسم. نه اینکه کسی چیزی بگه یا انتظاری داشته باشه. نه، اصلا. انتظار من از خودمه. انگار بر خودم واجب میدونم که در ازای این رفاه هر کاری می‌تونم بکنم. حتی اگر از تک تک این کارها، از حجم ملال و بیهودگیشون و از نقش کوزت بیزار باشم.