خیلی بعید بود که پاییز تمام شود و حساب مریضی مردافکن امسالش را با ما صاف نکند. الحمدلله حواسش به این یک قلم خوب جمع است. خلاصه که دو روز تمام توی رخت خواب ماندم. حتی جان بلند شدن و دکتر رفتن هم نداشتم. مریضی را از مامان گرفته بودم و قرص‌های او را هم می‌خورم. امروز کمی بهتر بودم، بعد از ظهر دوش هم گرفتم تا بیشتر بهتر شوم، اما خب زود خسته شدم. حسابی هم گرسنه‌ام بود. به قول ما ترک‌ها " استخوان‌هایم گرسنه‌ بودند"، یعنی اینقدر از بُن جان گرسنه شده بودم. بعد از ناهار تنها توانستم کمی کتاب بخوانم. برادران کارامازوف را شروع کرده‌ام و راستش به کندی و بی‌رغبت جلو می‌روم. اما تا اینجا که خواندمش از یک قسمتی خیلی خوشم آمد. نوشته بود که:

"_ انسانیت را دوست می‌دارم، اما از خودم در شگفتم. هر چه بیشتر انسانیت را در مفهوم عام دوست می‌دارم، انسان را در مفهوم خاص، یعنی مجزا، به صورت فردی، کم‌تر دوست می‌دارم. در رویاهایم اغلب به طرح‌ریزی‌های ایثارگرانه برای خدمت به انسانیت رسیده‌ام، و اگر ناگهان پای ضرورت به میان می‌آمد، چه بسا با تصلیب روبه‌رو می‌شدم؛ و با این همه، به تجربه می‌دانم که نمی‌توانم روی هم دو روز با کسی در یک اتاق سر کنم. همین که کسی نزدیکم باشد، منش او حرمتم را به هم می‌زند و آزادیم را محدود می‌کند. طی بیست و چهار ساعت حتی از بهترین آدمها هم زده می‌شوم: از یکی به این دلیل که دیر دست از غذا می‌کشد، از دیگری به این دلیل که سرماخوردگی دارد و مرتب فین می‌کند. نسبت به آدم‌ها، در همان لحظه‌ای که نزدیکم می‌آیند، کینه‌دار می‌شوم. اما همیشه پیش آمده‌است که هر چه بیشتر از آدم‌ها به طور فردی بیزار می‌شوم، عشقم به انسانیت شعله‌ورتر می‌شود.

- خوب، چاره چیست؟ در این گونه مواقع آدمی چه چاره کند؟ آیا باید نومید شود؟

- نه، همین بس که خاطرت از آن در تشویش است. هر چه از دستت برمی‌آید بکن که به حسابت نوشته خواهد شد...."

خلاصه که این گونه.

ما که امروز همینقدر از دستمان برآمد، فردا‌ها که سلامت شوم شاید کارهای بیشتری از دستانم برآمد.