تنها لحظه هایی از زندگی خوابگاهی که دلم برایشان تنگ می شود، پنج روزی بود که بعد از تعطیلات عید چهارصد و دو برگشته بودم خوابگاه. کسی نبود و در اتاق آبی تنها بودم. هنوز ماه رمضان بود و روزه می گرفتم. آن روزها اولین بار بود که تنهایی را بیشتر از چند ساعت در روز، تجربه می کردم. دلم برای آن خلوت، نظم، سکوت و اختیاری که برای گذراندن روزهایم داشتم تنگ می شود. حتی روزه گرفتن، بیدار ماندن تا سحر و افطار در تنهایی هم لذت داشت.

وقتهایی که اینطور مشتاقانه از تنهایی صحبت می کنم، بلافاصله سر و کله عذاب وجدان پیدا می شود که چه ناشکری می کنم؟ چطور این اندازه قدر نشناسم؟ حالا هم آمده. نشسته است کنار دستم. چند ساعت پیش برای افطار سر سفره لقمه های کوکو سبزی گرفتم، اما آنجا نخوردم. دلم میخواست در آرامش غذا بخورم. با لذت این دو لقمه را قورت بدهم. متاسفم که گاهی از نشستن پای سفره و غذا خوردن با عزیزانم آنقدر که باید لذت نمی برم. عوضش یواشکی پناه می آورم به گوشه اتاق، در تاریکی و با کمی فاصله از تلاطم و صداهای بیرون که مرا تبدیل میکنند به آدمی بد عنق و غیر قابل تحمل، مینشینم و لقمه های لذیذم را میخورم. وه که چه کوکوی خوشمزه ای. دستهای مامان معجزه بلدند. متاسفم که از این افطاری در تنهایی لذت می برم.

(نهم فروردین صفر چهار)