آدمو از زندگی سیر میکنن

جوونی نکرده آدمو پیر میکنن (نوزده مرداد صفر سه)

***

ای عزیز ناپیدا،

اگر پیدا بودی حتما این آهنگ اِبی (مکن امروز را فردا) را برایت میفرستادم تا حرف‌های دلم را از زبان او بشنوی. اما فعلا من و ابی و این قطعه نشسته‌ایم کنار هم منتظر تو. عزیزم، تو که از من بی‌خبری اما اگر لحظه‌ای در قلبت نور کم سویی درخشید، بهش لبخند بزن. قربانت می‌روم، هم حالا که نیستی و هم هر وقت که پیدایت کردم.

(بیست و دو اردیبهشت صفر سه)

***

خدایا خیلی خوش گذشت، زندگی خوبی بود. اسکیپ کن بریم همون جهنم. (بیست و پنجم شهریور صفر دو)

***

ذهنم باید روشن شود و این اتفاق معمولا موقع صحبت کردن با دوستانم می‌افتد؛ شیما، سارا، مریم‌ها، نازنین، سایه و فائزه. پای صحبت هر کدامشان که بنشینم بعدش تا مدتها تکلیفم با خودم روشن هست. وقتی برمیگردم می‌پرسم" خب، حالا باید چه‌ کار کنم؟ " توی آستینم چندتا جواب دارم که بگذارم جلوی روی خودم.

ولی چند وقتی هست که دور شده‌ام از دوستانم. دوری مکان نه، که آن از خیلی وقت قبل بوده تا همین حالا. کم پیدا شده‌ام برایشان. نمیفهمم چم شده. قبلا انسان گریز بودم، حالا می‌‌ترسم ضد اجتماع شده باشم. (نوزدهم شهریور صفر دو)

***

روزی که من شیت متال و خمکاری رو یاد بگیرم، عید اعلام میکنم. (بیست و ششم خرداد صفر دو)

***

چند وقت پیش، قبله ی میز کارم را که روی تخت پهن کرده ام، عوض کردم و برگرداندمش سمت پنجره. پیشتر رو به اتاق و فضای داخلی اش بود و کار که میکردم پشت به پنجره مینشستم. منظره مقابلم تصویر آشفته، در هم برهم و کثیفی بود که یک تنه هر کاری برای سامان دادنش میکردم دود قیقه هم دوام نمی آورد. شاید انتظار تمیز و مرتب بودن از یک اتاق هفت هشت نفره توقع بی جاییست. برای همین، توقعات و میز و باقی بساطم را برداشتم و پشت به اتاق و هم اتاقی ها و همه آشفتگی ها نشستم. حالا قاب روبه رویم پنجره است و پنجره شی منحصر به فردی نیست. پنجره گره خورده است به اشیاء و اتفاقات آن بیرون که برعکس این تو خیلی اوقات تازه و جذاب و روح بخشند. مثل همین برفی که می بارد، یا طوطی ای که گه گاه لای درختهای این خیابان، خیابان فلسطین، میبینمش و مثل خیلی چیزهای دیگر. (بیست بهمن صفر یک)

***

هر اتفاقی، هر قدر هم خوب، با هر آدمی هر قدر هم خوش که میگذره، در انتها کوفتم میشه و از دماغم میاد. بعد به من میگن منزوی نباش، دوست پیدا کن، من نمیخوام. نه اینکه نتونم. نمیخوام دیگه. (نوزدهم دی صفر یک)

***

دلم میخواهد برای بعضی آدم‌ها کلمه "حریم" را معنا کنم بعد بگویم یک صفحه ازش مشق کنند. که اگر معنی حریم را میدانستیم اینقدر احساس نا‌امنی نداشتیم. (هشتم دی صفر یک)

***

هفت؛ باید بابت این عدد خوشحال باشم. مریم هم که میگوید عدد شانس است و مقدس است و این حرفها. اما من فقط شوکه ام. به نظرم اصلا درست و منطقی نمی آید. ولی خب، برای دقایقی منطق و دلیل محکمه پسند را بی خیال.

یک دم عمیق و فوتی بلند. یک نفس راحت. ( سی خرداد صفر یک)