برف بر خوشههای سنجد
غروب دیروز، بالای کوه، تک و تنها مدتی ایستادم و نشستن برف روی درختان سنجد که هنوز بار بر شاخه داشتند را تماشا کردم. سنجد میوه دوستداشتنی است و خوشههای نارنجی و قهوهای آن زیر سفیدی برف، زیبا بود. تلاش کردم آنقدر بیحرکت بایستم تا طبیعت مرا بیگانهای که به حریمش پا گذاشته نداند. و شاید خرگوشی که سال قبل آنجا دیده بودم را دوباره ببینم. یا حتی موجودی دیگر را. البته چیزی جز سگسانان. اما در آن خلوت تنها کمی صدا شنیدم. صدایی شبیه صدای جیرجیرک، اما کمی بلندتر و بمتر از آن. و صدای باریدن برف. پیشتر، وقتی که آن پایین، توی شهر برف میبارید، میگفتم وَه که چه بیصدا و ساکت اتفاق میافتد. اما آن بالا صدایش را شنیدم، شبیه باریدن بارانی نرم و ریز اما با سرعتی بیشتر. برف روی کوه کم کم مینشست اما خیابانها را خیس میکرد. صدای اذان که بلند شد، به سمت پایین راه افتادم. چراغهای کافهای که کمی پایینتر است، روشن شده بود و زیر برف صحنهی قشنگی ساخته بود. نمای کافه شبیه قصرهای چینی طراحی شده و اسمش هم قصر اژدهاست. اما در منو آن هیچ غذای چینی وجود ندارد. این را وقتی متوجه شدم که به مسافری چینی توی آن کافه برخوردم که به خیال غذایی که مزه خانه را بدهد راهش را تا آن بالا کج کرده بود. من فضای داخلی کافه را بیشتر دوست دارم. البته گویا مدیریتش عوض شده و من هم خیلی وقت است که آنجا نرفتهام. هوس شکلات داغ کرده بودم. اما داشت دیر میشد. شاید باری دیگر موقع پایین آمدن از کوه، راهم را سمت آن کافه کج کنم و ببینم باز فقط به ظاهر اکتفا کردهاند یا اینکه بلاخره توی منو هم خبری از غذای چینی هست یا نه. حداقل به خاطر دل مسافری چینی که این همه راه را به هوای آن گز میکند. برف زیادی روی خودم هم نشسته بودم، صورت و دستهام خیس خیس بود، و پایین شلوارم هم همینطور. هوا ولی بسیار خوش بود. آنقدر که آدم را زور میکرد که فعلا دل به زندگی بدهد و فکر کند که هنوز زیباست و ارزشمند. این بالا شاید ولی آن پایین که من و ما زندگی میکنیم، نه زیاد. ما آنجا، در چرخهای گیر کردهایم که مدام میمیریم و بعد از مدتی برمیگردیم و از خود میپرسیم، خب داشتیم چه کار میکردیم که مردیم و باز زنده شدیم؟ کجا بودیم؟ حالا این مرتبه و از اینجا به بعد چطور باید زندگی کنیم؟