من هفت هزار ساله‌ام، نوح کیه؟ ایوب کیه؟

امشب کوه شلوغه انگار. از اینجا چراغ چهارتا ماشین رو تشخیص میدم. شما نمی‌بینید، اما روی کوه یه مسیر ماشین رو هست که هر شب چند بار از پنجره نگاهش میکنم. هوا که روشن باشه، آدم ها رو هم میشه دید ولی شب‌ها فقط ماشین‌ها رو. لابد تنها نیستند. این وقت شب کسی تنهایی کوه نمیره. احتمالاً حالشون هم خوبه که تا اون بالا رفتن. اگرم نباشه، اونجا هواشون که تازه بشه، حالشون خوب میشه حتما. از پنجره نگاشون میکنم و ته دلم یه خوش‌به‌حالتون میگم و میرم پی کارهام. کارهام یعنی که یکم بشینم پشت میز، پنج دقیقه زل بزنم به طرح‌هام، پنج دقیقه کاغذام رو بالا پایین کنم، پنج دقیقه به فکر فرو برم و پنج دقیقه نوشته‌هام رو ورق بزنم، پنج دقیقه خودکار رو بین انگشتام بچرخونم و آخر سر یه نگاه به ساعت بکنم و به خودم بگم : حالا دیگه دیر وقته. فردا، فردا میرم کتابخونه. اونجا حتما بهتر کار میکنم و بیشتر جلو میرم. خسته ام دیگه.

خسته‌ام واقعا. دلم تفریح می‌خواد. بیرون رفتن و سفر. بدون عذاب وجدان. دلم خوشی میخواد که اضطراب ناراحتی بعدش رو نداشته باشم. جشن تولد، عروسی. دلم برای صدای خنده تنگ شده. برای دورهم بودن. برای سالم و سلامت بودن. اما انگار هزار ساله که تو خونه موندم. هزار ساله که نخندیدم. هزار ساله که ناخوشم. و ده هزار ساله که تنهام.

* عنوان از فیلم دیدار

چقدر طول خواهد کشید؟

چهارشنبه- ۴ تیر ۱۴۰۴

جنگ تمام شده انگار. دیروز تمام شد. جنگ تمام شده و " میم" هنوز برنگشته. نه برگشته و نه نشانی ازش پیدا شده. از خودم می‌پرسم یعنی بعد از این دوازده روز، هنوز زنده است یا اینکه مهسا دیگر بابا ندارد؟ یعنی او مرده؟ هر روز که از این دوازده روز گذشت امید ما کم و کمتر شد، اما مهسا هنوز هم هر چند وقت یکبار می‌پرسد: بابا کو؟

از خودم می‌پرسم، چقدر طول خواهد کشید تا دیگر این سوال را نپرسد؟ چقدر طول می‌کشد که بچه‌ای دو ساله پدرش را فراموش کند؟ این که مهسا در سنی هست که بزرگتر که شود، هیچ چیزی از پدرش را به یاد نخواهد آورد، اینکه " میم" حتی به اندازه خاطره و تصویری در ذهن دخترش باقی نخواهد بود، خوب هست یا بد؟ یعنی او واقعا مرده؟

***

پنجشنبه- ۱۲ تیر ۱۴۰۴

دیس حلوا و خرما را می‌گذارم روی میز. کنار دسته‌گل و قاب عکس. به تو نگاه می‌کنم که میخندی و مهسا توی بغلت هست. یعنی ما این میز را برای تو چیده‌ایم؟ این حلوا را برای تو درست کرده‌ایم؟ این حجله چراغانی جلوی در را برای تو بسته‌ایم؟

ای کاش نه دیس حلوایی بود، نه دسته گلی، نه حجله چراغانی و نه حتی ما و این همه مهمان توی خانه‌تان. عوضش تو بودی، خنده‌ات بود و مهسا توی بغلت.

به این فکر میکنم که چقدر طول خواهد کشید تا داغ تو برایمان سرد شود؟ چقدر طول خواهد کشید نبودنت در دل ما سبک شود؟ و چقدر طول خواهد کشید که دختر دو ساله‌ات به این نبودن عادت کند؟

یادآر ز روزگار رفته، یادآر

به خواهرم میگم: تازه ما جای خوب تاریخ ایستادیم.

میگه: اما جغرافیامون بده. چه فایده.

این ما و این تبریز

رسیدم، اما این بدترین سفرم با اتوبوس بود. از این به بعد پای پیاده برمیگردم ولی سوار چنین اتوبوسی نمیشم.

گمونم باید برای سالم رسیدنمون نذر کنم.

ظُلمه

زمستونش انقدر همه‌جا رو گرم می‌کنن که باید لباس تابستونی بپوشی، تابستونشم انقدر سرد که باید لباس زمستونی تنت کنی. روا نیست به خدا.

آخرین شب

آمدم تهران. وقت تلف شدن محض بود. ضرر کامل. استاد هیچ چیز خاصی نگفت. جایی هم نرفتم، کار خاصی هم نتونستم بکنم. همون دیروز میخواستم برگردم، چک کردم، بلیط نبود. الآن که دارم برمیگردم باز وضعیت اتوبوسا درب و داغونه. نه تو سایت بلیط هست، نه تو تعاونی‌ها میگن ماشین داریم. ولی تو محوطه یک در میون ماشین هست برا اون طرفا. قیمتا هم خدا تومن. هر کس هر چقدر دلش میخواد میگیره.

به زور یه اتوبوس پیدا کردم که میره تبریز. از این قدیمیای دو طرف دو صندلی. پرسیدم برم کدوم تعاونی بلیط بگیرم، گفت شرکتی نیستیم، همین جا کارت بکش برو بشین. همین که نشستم هم یه کیک و آبمیوه آورد داد دستم، فکر کردم پذیرایی‌شونه که کارت خوان درآورد گفت پولش رو مرحمت کنید. گفتم اگه پولیه که من نمی‌خوام چون اصلا تو راه چیزی نمیخورم. بخوام هم خودم خوراکی همراهمه، یا اصلا میرم چیزی که دوست دارم رو میخرم. شروع کرد به زبون ریختن و من بیشتر حتی ناراحت شدم. بحثم پولش نیست به خدا. از این کار بدم میاد. از این که با خنده و شوخی و دعا و لفظ قلم حرف زدن ازم پول زور میگیرن. حس بدی بهم میده‌. حالا از اینا گذشته، ذهن سناریو ساز من، دست به کار شده و داره همینجور من رو می‌ترسونه. اتوبوسی که مال شرکتی نیست و جایی ازش نشونی ثبت نشده. کیک و آبمیوه‌ی زورکی که یحتمل مسموم هم هست. هشت ساعت تمام توی بر و بیابون. فردا احتمالا تو اخبار از به گروگان گرفتن یه اتوبوس و مسافرهاش حرف خواهند زد. چهل نفر آدم توی جاده گم شدن و هیچ اثری ازشون نیست. یه لحظه پا شدم برم بگم آقا من منصرف شدم، اصلا باید بمونم. میشه پول من رو بهم برگردوندید، برم. اما اینجا هم که نمی‌تونم بمونم. تنها کاری که تونستم اینه که شماره پلاکش رو فرستادم برای خواهر. پرسید بلیط نگرفتی؟ به دروغ گفتم که چاپ نشد. همینجوریش اونا همیشه برای همه‌چیز نگران هستن و همینجوریش من از توهماتم، سرشار اضطراب. بگم هم میگه پیاده شو، ولی خب دیگه نمیتونم بمونم.

اما واقع‌بین باشیم، اینجا هم ترمیناله، وسط خیابون که نیست. تو همین خروجی همه رو کنترل می‌کنن خب. الان به یه آقایی هم گفت بیا دفتر‌. پس دفتر هم دارن. ولی خب کار، کار بی اعتباریه. زندگی اصلا زندگی بی‌اعتباریه.

چه میدونم، شاید آخر داستان ما هم اینجوری باشه. کاش ولی اقلا پایان‌نامه‌ام رو دفاع میکردم بعد. خیلی براش زحمت کشیده بودم. پیداست توی ذهن من همه‌ی این چهل نفری که تو این اتوبوس هستند، مُردن. برام عجیبه که میخندن و می‌خوابن. یعنی به ذهن یک کدومشون هم نرسیده که داریم میریم بمیریم. یعنی فقط من این قدر بیمارم.

فردی مثل من

هی هر روز این جاب‌اینجا و جاب‌ویژن و کاربوم و ایران‌تلنت و ای‌استخدام بهم پیام میدن، میگن فلان ‌جا به دنبال استخدام فردی مثل من هست. اگر اینطوره پس چرا من هنوز بیکارم؟

آهان یادم اومد، چون من تک بعدی هستم و فقط می‌تونم یک کار رو انجام بدم. که اون یک کارم هشت ماهه که نوشتن پایان‌نامه‌ است.

آه، روزی تمام خواهد شد و من به میادین باز خواهم گشت. روزی تمام خواهد شد. یا اینکه روزی تمام خواهم شد.

ته آرزوهای من این شده

" آرزو می‌کنم امروز کمی با دیروز متفاوت باشد."

گورخر

از خودم وقتایی که دارم خوشبختی آدم‌ها رو با حسرت دنبال میکنم، بدم میاد.

از خودم وقتایی که به‌خاطر ویژگی‌های ظاهری آدم‌ها حس منفی میگیرم، بدم میاد.

از خودم وقتایی که از یه تغییر کوچیک تو زندگی ترسیدم و نمیدونه چه کاری بکنم هم بدم میاد.

من از خودم وقتای زیادی بدم میاد راستش. وقتای زیادی با خودم دعوا می‌کنم. بحث میکنم‌. قهر میکنم. وقتای زیادی من میشه میدون جنگ با خودم.

من هنوز خیلی چیزا رو نمی‌دونم درستن یا غلط. خوبن یا بد. کاش یا روشنِ روشن بودم یا تاریکِ تاریک. نیم سوز بودن وضعیت ناجوریه.