پناهگاه

سه هفته است تمام انتظار و تلاش‌هام برای برقرار شدن یه مکالمه به چیزی جز جواب‌های کوتاه و تک کلمه‌ای ختم نشده. من یک طوریم شده. و اِلا سکوت و انزوا که همیشه پناه من بودند. پس چرا تو این روزای مهم اینجوری شدم. هیچی، هیچ وقت تو این زندگیِ من سر جاش نیست. یکی نیست بگه بسه دیگه دختر. بسه.

آره، باید بس کنم. خیلی چیزا رو باید بس کنم. مهمترینش همین تلاش بیهوده برای زنده کردن چیزیه که با سرعت داره به سمت زوال حرکت میکنه. زوال بخشی از بودنِ هر چیزیه دختر و وقتشه اینو یاد بگیری. یاد بگیر و گاهی رفتنی رو رهاش کن بره رئیس.

پرسشنامه

دیگه در کائنات موجودی نمونده که بی خبر از پایان نامه من باشه. تقریباً هر کی بهم سلام میکنه، بهش میگم پایان نامه دارم، پایان نامه. اینجا و شما هم که اصلاً در امان نبودید. انشالله هفده تیر به خیر و خوبی تموم بشه، عالَمی از دست من بیاسایند. اما فعلا تا نیاسوده اید، میشه اگر که اهل آشپزی و پخت و پز هستید یه لطف بزرگ به همسایه تون بکنید؟

عرض شود که راقم این سطور، برای اینکه بیراه نره و به جواب درست برسه، یه چندتایی سوال داره که اگر شما مرحمت کنید، سری به این آدرس بزنید و جوابهاتون رو چراغ راهش کنید، جوانی رو مدیون خودتون کرده اید و الهی که خدا صد در دنیا، صد در آخرت عوضتون بده. اگر حوصله داشتید و برای بقیه، دوست، آشنا، غریبه، مرد و زن و هر کسی که دستی بر آتش آشپزی داره بفرستید هم که بزرگی و لطف بی اندازه کرده اید. قول که سرتون رو درد نمیارم.

تِزهای سر صبحی

به نظرم همونجور که " کارِ دانشجویی" داریم، باید " تحصیل کارمندی" هم داشته باشیم. چیزی مثل مدرسه‌های شبانه، تا بچه‌هایی که روزها کار میکنن بتونن شب‌ها درس بخونن. دانشگاه هم باید کلاس‌های شبانه داشته باشه. بخصوص برای مقطع ارشد و دکترا. و اِلا این وضعیت مالی و کاری اصلا اجازه نمیده تا گور دانش جویید.

ادامه دارد

هر روز به ابعاد جدیدی از اشتباهی که کردم پی می‌برم.

حس میکنم درست جایی که میتونست نقطه‌ی عطف زندگیم باشه پا پس کشیدم که مباد شیشه نازک آرامشم خراشی رو متحمل بشه. اشتباه کردم. بد جایی هم اشتباه کردم. و مگر زندگی چند بار یه فرصت رو نصیب آدم میکنه.

فرازِ در نشیب

یکنواختی کسل کننده‌ای در سرنوشت انسان است و تقدیر ما در فراز و نشیب امید و دلتنگی جریان دارد.

از فضیلت‌های ناچیز، گینزبورگ

تموم لحظه های من که میرن ...

اگر احیاناً براتون سوال شده باشه که " گذشته" چیه، آقای مقدم کامل توضیح میدن براتون.

مقصد

هرگز برای تمجید از من نگویید زندگی را بسیار دوست داشت و همیشه سرشار از شوق زیستن بود، هر چند که آنچه از من، در زنده بودنم دیده‌اید جز این نبوده باشد. من در طول زندگی‌ام هرگز با کسی صادق نبوده ام و هیچ قصد ندارم این عادت را با خود به گور ببرم، پس پیش از مرگ همه‌ی حقیقت را برایتان روشن خواهم کرد.

من همیشه از زندگی متنفر بوده‌ام و مرگ را دیوانه وار ستوده‌ام. بیش از آن که به سبک زندگیم فکر کنم شمایل مرگم را تجسم کرده‌ام. بیشتر از آن که پولم را حیف اسباب مزخرف زندگی کنم، آن را خرج چیز هایی کرده‌ام که آدم با آن ها میتواند ترتیب خودش را بدهد. قهرمان‌های کودکی و تمام زندگیم آدم‌هایی بودند که خود پایان زندگیشان را انتخاب کرده بودند. آدمهایی که شجاعت بی حدشان را همیشه ستوده ام. دفتر ها و کتابهایم پر است از ایده هایی برای مردن. اتود ها و یادداشتهایی از عجیب ترین مرگ هایی که بهشان برخورده ام. شاید هم از فرط علاقه به مرگ رفتم تاریخ خواندم. تاریخ مسیر آدم‌هاست تا مرگ. بله، زندگی مسیر است و مرگ مقصد و من هیچ اهل لذت بردن از مسیر نیستم. شیفته مقصدم. اصلا مقصد است که مسیر را تعیین میکند. مقصد من هم که معلوم: مرگ. پس مسیرهایم را هم طوری انتخاب میکردم که مرا به مقصد برسانند. یا حداقل چندان مرا از آن دور نکنند. آه که چقدر از جمله‌های "مراقب خودت باش" و "مواظبت کن" بیزار بودم. همیشه هم به تمسخر جواب می‌دادم: آه عزیز من، خوب شد گفتی. و اِلا داشتم میرفتم خودم را پرت کنم زیر هجده چرخ. به. شوخی میگرفتند و میخندیدند غافل از اینکه مرگ رویای رنگین شب و روز من بود و مراقبت کردن از خودم خیانت به این رویا. شما خیال میکنید وقتهایی که به آن حال زار و نزار می‌افتادم غمم بود؟ نه، من از فکر نزدیک شدن مرگم در عیش تمام بودم. حالا شاید بپرسید پس چرا این همه سال طولش دادم؟ حق دارید. راستش دلم میخواست خودش بیاید. دلم میخواست او هم از من سراغی بگیرد. راستش من هر چه نداشته باشم، غرور زیاد دارم و نمیخواستم حتی در برابر مرگ غرورم را کنار بگذارم. اگر بخواهید بپرسید پس حالا چطور شده که خودم دارم به استقبال مرگ می‌روم؟ باید از نوشتن و توضیح دادن بیشتر پرهیز کنم. چون فایده‌ای ندارد. اگر تا اینجا نفهمیده‌اید که دیگر غروری برایم نمانده که نشسته‌ام این حرف‌ها را میگویم، گفتن بیشتر هم وقت تلف کردن است. هر چه از غرور داشتم، گذاشتم سر طاقچه‌ی خانه و خودم، خالی و تنها آمده‌ام اینجا. این بالا که فقط مه هست و سفیدی شیری رنگش. من لای این لباس سفید، به استقبال مرگ میروم. در او غرق میشوم و هرگز کسی پیدایم نخواهد کرد.

پ.ن: شانزده فروردین سال ۹۹، این متن رو نوشتم و ثبت موقتش کردم. مدت کمی از زندگی با کرونا گذشته بود و چطور زنده موندن در اون اوضاع فکر و ذکر آدم‌ها بود. فکر کردم بهترین کار همینه که ثبت موقت بشه. هر چند که از داستان چنین آدمی و تراوشات ادبی خودم خوشم اومده باشه :)

اسباب بازی های بزرگتر

درست شکل چهار پنج سالگیم و دقیقاً به همون اندازه، دلم میخواد تولد امسال یه دوچرخه هدیه بگیرم.

عقب موندم؟

عجیب شده! دو صباح دیگه بیست و هشتمین سال زندگی رو هم تمام می کنم و هنوز همه من رو ده سال کوچکتر می انگارند.

مامانم همسن من که بود خواهرم شش سال داشت و من یه سال. قدیما آدما چه زود بزرگ می شدن.

شاید هم قدیما آدما میتونستن و بهشون اجازه میدادن و باورشون داشتن و اصلا به خودشون باور داشتن که زود بزرگ می شدن. من اما هر روز توی آینه با سوال و تعجب از خودم می پرسم: بیست و هشت سال یعنی؟ واقعا؟

چشم مرد تنبله و دستش زرنگ

باران می‌بارد. رعد و برق می‌زند. باران بهار شیطنت باز است. شرور. دو دقیقه شلاق می‌کشد و می‌غرد، چند دقیقه آرام ‌میگیرد و نفس که تازه کرد، باز امان نمی‌دهد و جوری می‌بارد که انگار می‌خواهد رد میلیاردها سال زندگی را از روی زمین پاک کند. باران پاییز ولی آرام و متین است. به یاد ندارم اینقدر داد و فریاد راه انداخته باشد. باران پاییز بچه‌ی مردم است و من باران بهارم. تندم و عاصی.

اما حالا، روبه‌روی پنجره که به شهر باران زده نگاه می‌کند، فقط دلتنگ و کمی کلافه‌ام. دلم از این گرفته‌ که لبریز گفتنم اما انگار زمین از آدم خالی شده که من دو جفت گوش برای خودم پیدا نمی‌کنم. همه دورند و وقتی خواستم پیامی برای کسی بفرستم، خیال کردم کلمه‌ها حیف و میل می‌شوند اینطوری. منصرف شدم. خواستم بنویسم تا اقلا بیات نشوند توی دلم. باران‌ این روزها، نور زیبای طلوع و غروب و خمودگی خانه‌نشینی، حسرت را درونم زنده‌تر کرده. خیال اینکه همه‌ی این لحظات چقدر زیبا‌تر و دلچسب‌تر می‌بود اگر فلان راه را رفته بودم یا بهمان کار را نکرده بودم. منطق هم سرش نمی‌شود. نشدن هم نمی‌داند. لذت لحظه حال را هم نمی‌فهمد. تنها ریشه‌ حسرت را درونم عمیق‌تر می‌کند. تنها دل‌خوشیم این است که من گناه نکردم. برای همین می‌توانم امیدم را به خدا بسپارم و بگویم به حرف‌های من گوش نکن، هر چیز خودت صلاح می‌دانی بکن. فقط بگذار من هم بفهمم، مصلحت را درک کنم. تا به موقع و به جا ازت ممنون باشم.

شنیده بودم چشم مرد تنبل است و دستش زرنگ. من اما برعکسم. کارهام را نگاه می‌کنم و خیال می‌کنم یک روزه، نه، دو روزه، تمام‌اند. اما آستین که بالا می‌زنم جوری جلو می‌روم که لشکر لاک‌پشت‌ها مسخره‌ام می‌کنند. دستانم همت بلندی ندارند. فکرم درست کار نمی‌کند، حواسم به جا نیست و خیلی جا‌ها هم سوادم قد نمی‌دهد. اینطور می‌شود که دو روزم می‌شود ده روز. کارها، هر کار میکنم تمام نمی‌شود و انقدر کش می‌آیند که دیگر چیزی از رغبت تمام کردنشان هم نمی‌ماند. از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان توی پایان‌نامه گیر کرده‌ام. یک هفته پیش باید به ایده نهایی می‌رسیدم اما هنوز که هنوز است حتی نزدیک نهایت هم نشده‌ام. خسته‌ام. از پایان‌نامه و درس و دانشگاه ملولم و از این همه وسواس، غم بی‌دلیل، کاهلی و کندی خودم هم بیزار. دعا کنید. لطفا، برایم زیر باران دعا کنید، زیر ظل آفتاب دعا کنید، زیر سقف‌های سیمانی دعا کنید، مددی بفرستید تا همت دستانم شود و من را به گرد منزل مقصود برساند. هر چه باشد دعای همسایه در حق همسایه گیرا‌تر است.