پرندهی من
همین حالا کتابم را تمام کردم. آخرین کتابی که خوانده و تمام کرده بودم انقدر از نظرم دور بود که فکر کردم این اولین کتابیست که امسال میخوانم و تمامش میکنم. بعد یادم افتاد " ناسور" را هم خواندهام. حتما چیزهای دیگری هم خواندهام و یادم نیست. آخر من که بی کتاب سر نمیکنم. شاید هم کردهام و خودم خبر ندارم. آدم به خودش میآید میبیند دارد جوری زندگی را سر میکند که هیچ وقت فکرش را هم نمیکرده. من اما آنقدر اینجوری بودهام که دیگر چیزی غیر از این را هم به فکرم راه نمیدهم. همینجور کسل، بیحوصله، دراز به دراز کنج اتاق، با کتابی در دست. "پرندهی من". صبحی که شروعش کردم به نظرم کتاب خوبی بود که میتوانست روحم را تازه کند و به نشانی، لبخندی روی لبم بنشاند. اما حالا که تمامش کردهام روحم به کهنگی قبل است و لب و لوچهام آویزانتر. این روزها گیر دادهام به " ایرانی"؛ کتاب ایرانی، فیلم ایرانی، غذای ایرانی، معماری ایرانی، موسیقی ایرانی، هنر ایرانی. به فارسی. به حروف الفباش، به ترکیبشان توی کلمات، به ایهام و سجع و مراعاتالنظیر و اغراق. میخواهم پا گیرتر بشوم انگار. میخواهم همهشان را بشناسم. قلابم را همینطور در دریای ایران رها کردهام و هر از گاهی به چیزی گیر میکند که یا مرا به وجد میآورد و یا از آخرین قطرههای امیدم سهمی برای خودش برمیدارد و میرود. گاهی هم هر دو اینها.
***
زندگیم مثل همین نوشته بالاست. یک دفعه ذهنم خالی میشود، یادم میرود، یا تصویر تازهتری چنان در نظرم پر رنگ میشود و باقی صحنه و آنچه لحظهی قبل جلوی چشمم بود تار و مبهم میشوند که دیگر نه میتوانم ادامهشان بدهم و نه میدانم چطور باید این کار را بکنم اصلا. پرندهی من که تا چند لحظه پیش روی شانهام بود پرواز میکند و میرود. " پَر واز". چه ترکیب قشنگی. "پَر باز کردن". چه کار قشنگی. ظرف پلاستیکی پنیری را که برای پرندهها آب میکردم و میگذاشتم توی تراس تا توی این گرما نصیبی از دعای خیرشان به من برسد، باد با خودش برده. به مامان میگویم ظرف دیگری بگذارم. میگوید ببرم بگذارم توی حیاط که پرندهها به مزد آب دادن، فضلهشان را برایمان جا نگذارند توی تراس. میگویم میخواهم بیایند بشینند اینجا و ببینمشان. توی حیاط که نمیبینمشان دیگر. اینکه میآیند، صدایشان را میشنوم و دزدکی جوری که نفهمند و نترسند تماشایشان میکنم، بعد پریدنشان را نگاه میکنم، اینها را دوست دارم. و اِلا برای آنها که آب و دانه همه جا هست. این جا نه، جایی دورتر. خرجش، چندتا بال بیشتر زدن است. مثل بال بال زدنهای من و ما که بیثمر نیست. بگذار جمع نبندم اصلا. همین من کافی هست برای ناکام بودن. داشتم فکر میکردم از گِل من قرار است چه چیزی دربیاید آخر. در کارگاه ازل برای چه کاری مرا سرشتهاند. بناست کوزه آبی شوم بی رنگ و لعاب یا جامی خوش نقش روی رَف. بنا بود چه باشم من؟ من که هیچ کاری را خوب و تند و به موقع انجام نمیدهم. تنها کاری که اینطور انجامش میدهم کتاب خواندن است. بخواهم هم نمیتوانم کتابی را نصفه رها کنم. هر قدر هم حوصله سر بر، پراکنده یا به کل بد و به درد نخور باشد. کاش که این پیگیری و پشتکار را برای چندتا کار دیگر هم داشتم. نه که به کل نداشته باشم. اول هر کار هر کس مرا ببیند انگار بمبی دیده که به جای باروت از انگیزه و ایده و امید انباشته شده. اما بمب یک دفعه انگار خنثی میشود. گاهی شده که بر اثر اتفاق ناگواری بترکد اما بیشتر اوقات خود به خود خنثی میشود و دیگر برای آن کار مشخص عمل نمیکند. شاید هم گم میشود. بله این تشبیه درست تری است. شروع میکند به قایم باشک بازی با من. که پیدایش کنم، ببینم کجا و برای چه کاری باز دارد از امید و انگیزه پر میشود. حالا من هر چقدر سر جایم بایستم، بگویم بچهجان نباید کارها را اینطور نصفه نیمه رها کنیم، باید تمرکز کنیم، باید تقسیم قوا کنیم، به آخر خط برسیم، بعد بازی تازهای شروع کنیم، گوشش بدهکار نیست که نیست. من را بیپشتکار و بی امید رها میکند. از دنیای تشبیه بیاییم بیرون. من از امید جمع کردن خستهام امروز اما از نا امید بودن و غر زدن بیزارم. نه امروز. که همیشه. از پراکنده بودن، هم خستهام و هم بیزار. به همین خاطر از این نوشته خودم هم خوشم نمیآید. از " پرندهی من" هم خوشم نیامد. جفتشان داستان ندارند. هیچ کس انگار بلد نیست یک کار را درست و حسابی و معقول به آخر برساند. نقلها جمع نشدند یک جا که بفهمیم تهش چه شد؟ همینجور آمدند یک حرفهایی زدند و بعد راهشان کشیدند که بروند. به قول مامان: هِچ هِچه. بله، هیچی به هیچی. پرنده رفته و لابد من هم باید به دنبالش بروم ولی کاش صبر میکرد کارم تمام میشد بعد با هم میرفتیم.