گذشتنِ گذشته
آخر شب است و من پای گاز ایستادهام تا آب جوش بیاید. هوا یک دفعه سرد شد و لرز افتاده به جانم. این خانه هیچ وقت گرم نمیشود. پنجتا شوفاژ، با هم کار یک بخاری کوچک قاینار خزر را هم نمیکند. بچه بودم، حمام خانه توی اتاق خواب بود و پاییز و زمستان که بخاری کوچک را راه میانداختیم، رخت آویز لباسها را هم میگذاشتیم کنارش تا لباسها همانجا خشک شوند. از حمام که در میآمدم با بساط کتاب و دفترم مینشستم کنار بخاری، تا جانم گرم شود، بوی رختهای تمیز و نرمکننده را نفس میکشیدم و کم کم همانجا خوابم میبرد. حالا هی خودم را میچسبانم به شوفاژ تا فقط کمی، کمی این لرز آرام بگیرد. اما بیفایده. فکر کردم، بروم دوش آب گرم بگیرم، دیدم بعدش باید تا خود صبح بدتر از حالا به خودم بلرزم بس که این خانه همهاش درز و دورز دارد و سوز از همهجایش میخورد به سر و صورت آدم.
آخر شب است و من بد جور هوس نودل کردم. هوس یک کاسه نودل داغ که بخارش به صورت آدم بخورد و عطرش مجالم ندهد و گرمایش، دهانم را بسوزاند. دو بسته نودل برای مواقع اضطراری گذاشته بودم توی کشو. بسته قارچ و پنیر را برمیدارم و مکعب نودلی را درسته میاندازم توی آب جوش، بعد هم ادویهاش را. فکر میکنم کاش به جای آب، شیر ریخته بودم. نودل میزدیم به نیت سوپ قارچ. ولی خب، کار از کار گذشت. اما نه، کمی خامه را با آب نودل و کمی هم شیر هم میزنم و میریزم توی قابلمه. کاسهام را که پر میکنم، کمی هم جعفری خرد شده میریزم رویش. خوشمزه و گرم است. همان چیزی که میخواهم. کمی را هم میگذارم سرد شود تا بخورم. عجیب است. یک بسته نودل در حالت عادی برای من خیلی زیاد است. اما همه را میخورم. یاد نودلهای علی آقا توی کارگاه افتادهام. اه، مدتی است بعد از به یادآوردن هر خاطرهای به خودم تشر میزنم که ای کاش با گذشتن گذشته کنار بیایی بلاخره. بله، حتما سعیم را میکنم. حالا که آخر شب است. باشد از فردا.