گذشتنِ گذشته

آخر شب است و من پای گاز ایستاده‌ام تا آب جوش بیاید. هوا یک دفعه سرد شد و لرز افتاده به جانم. این خانه هیچ وقت گرم نمی‌شود. پنج‌تا شوفاژ، با هم کار یک بخاری کوچک قاینار خزر را هم نمی‌کند. بچه بودم، حمام خانه توی اتاق خواب بود و پاییز و زمستان‌ که بخاری کوچک را راه می‌انداختیم، رخت آویز لباس‌ها را هم میگذاشتیم کنارش تا لباسها همانجا خشک شوند. از حمام که در می‌آمدم با بساط کتاب و دفترم مینشستم کنار بخاری، تا جانم گرم شود، بوی رخت‌های تمیز و نرم‌کننده را نفس می‌کشیدم و کم کم همانجا خوابم می‌برد. حالا هی خودم را میچسبانم‌ به شوفاژ تا فقط کمی، کمی این لرز آرام بگیرد. اما بی‌فایده. فکر کردم، بروم دوش آب گرم بگیرم، دیدم بعدش باید تا خود صبح بدتر از حالا به خودم بلرزم بس که این خانه همه‌اش درز و دورز دارد و سوز از همه‌جایش میخورد به سر و صورت آدم.

آخر شب است و من بد جور هوس نودل کردم. هوس یک کاسه نودل داغ که بخارش به صورت آدم بخورد و عطرش مجالم ندهد و گرمایش، دهانم را بسوزاند. دو بسته نودل برای مواقع اضطراری گذاشته بودم توی کشو. بسته قارچ و پنیر را بر‌میدارم و مکعب نودلی را درسته می‌اندازم توی آب جوش، بعد هم ادویه‌اش را. فکر می‌کنم کاش به جای آب، شیر ریخته بودم. نودل میزدیم به نیت سوپ قارچ. ولی خب، کار از کار گذشت. اما نه، کمی خامه را با آب نودل و کمی هم شیر هم می‌زنم و می‌ریزم توی قابلمه. کاسه‌ام را که پر می‌کنم، کمی هم جعفری خرد شده می‌ریزم رویش. خوشمزه و گرم است. همان چیزی که می‌خواهم. کمی را هم می‌گذارم سرد شود تا بخورم. عجیب است. یک بسته نودل در حالت عادی برای من خیلی زیاد است. اما همه را می‌خورم. یاد نودل‌های علی آقا توی کارگاه افتاده‌ام. اه، مدتی است بعد از به یادآوردن هر خاطره‌ای به خودم تشر می‌زنم که ای کاش با گذشتن گذشته کنار بیایی بلاخره. بله، حتما سعیم را میکنم. حالا که آخر شب است. باشد از فردا.

برف بر خوشه‌های سنجد

غروب دیروز، بالای کوه، تک و تنها مدتی ایستادم و نشستن برف روی درختان سنجد که هنوز بار بر شاخه داشتند را تماشا کردم. سنجد میوه دوست‌داشتنی است و خوشه‌های نارنجی و قهوه‌ای آن زیر سفید‌ی برف، زیبا بود. تلاش کردم آنقدر بی‌حرکت بایستم تا طبیعت مرا بیگانه‌ای که به حریمش پا گذاشته نداند. و شاید خرگوشی که سال قبل آنجا دیده‌ بودم را دوباره ببینم. یا حتی موجودی دیگر را. البته چیزی جز سگ‌سانان. اما در آن خلوت تنها کمی صدا شنیدم. صدایی شبیه صدای جیرجیرک، اما کمی بلند‌تر و بم‌تر از آن. و صدای باریدن برف. پیشتر، وقتی که آن پایین، توی شهر برف می‌بارید، میگفتم وَه که چه بی‌صدا و ساکت اتفاق می‌افتد. اما آن بالا صدایش را شنیدم، شبیه باریدن بارانی نرم و ریز اما با سرعتی بیشتر. برف روی کوه‌ کم کم می‌نشست اما خیابان‌ها را خیس می‌کرد. صدای اذان که بلند شد، به سمت پایین راه افتادم. چراغ‌های کافه‌ای که کمی پایین‌تر است، روشن شده بود و زیر برف صحنه‌ی قشنگی ساخته بود. نمای کافه شبیه قصرها‌ی چینی طراحی شده و اسمش هم قصر اژدهاست. اما در منو آن هیچ غذای چینی وجود ندارد. این را وقتی متوجه شدم که به مسافری چینی توی آن کافه برخوردم که به خیال غذایی که مزه خانه را بدهد راهش را تا آن بالا کج کرده بود‌. من فضای داخلی کافه را بیشتر دوست دارم. البته گویا مدیریتش عوض شده و من هم خیلی وقت است که آنجا نرفته‌ام. هوس شکلات داغ کرده بودم. اما داشت دیر می‌شد. شاید باری دیگر موقع پایین آمدن از کوه، راهم را سمت آن کافه کج کنم و ببینم باز فقط به ظاهر اکتفا کرده‌اند یا اینکه بلاخره توی منو هم خبری از غذای چینی هست یا نه. حداقل به خاطر دل مسافری چینی که این همه راه را به هوای آن گز می‌کند. برف زیادی روی خودم هم نشسته بودم، صورت و دستهام خیس خیس بود، و پایین شلوارم هم همینطور. هوا ولی بسیار خوش بود‌. آنقدر که آدم را زور میکرد که فعلا دل به زندگی بدهد و فکر کند که هنوز زیباست و ارزشمند. این بالا شاید ولی آن پایین که من و ما زندگی می‌کنیم، نه زیاد. ما آنجا، در چرخه‌ای گیر کرده‌ایم که مدام می‌میریم و بعد از مدتی برمی‌گردیم و از خود می‌پرسیم، خب داشتیم چه کار میکردیم که مردیم و باز زنده شدیم؟ کجا بودیم؟ حالا این مرتبه و از اینجا به بعد چطور باید زندگی کنیم؟

ماموریت ناموفق

گاهی از این فکر که هر لحظه ممکن است مرگ از راه برسد و من هنوز یاد نگرفته‌ام چطور زندگی کنم وحشت میکنم.

از ما قبل تاریخ

شکیلا میگه پلی لیستم خیلی زیاد غمگینه. لبخند میزنم و میگم آخه من با این آهنگ ها غمگین نمیشم معمولا. بعد فکر میکنم اون که من رو خیلی نمیشناسه الآن فکر میکنه من چه آدم دل به نشاطی هستم. گفتم، پس تو عشق فلامینکویی؟ خندید و سر تکون داد.

یکسری آدمها شبیه شکیلا هستند. حضورشون رو همون لحظه که در رو باز میکنی متوجه میشی. همون لحظه اولی که برای اولین بار میبیننت و اسمت رو میپرسند براشون از غریبگی در میای و مخاطب شوخی هاشون میشی. در همون لحظه اول ورودشون به یه جای جدید با دیدن فلاسک میپرسن چایی دارید؟ و اگه جواب نه بود خیلی راحت میرن سراغ کتری و آبش میکنن و از یکی فندک میگیرن و بعد تا آب جوش بیاد و چای دم بکشه، لیوان های کثیف رو از این ور اون ور جمع میکنن و میشورن و پر چایی میذارنشون روی میز و دونه دونه بچه ها رو هم خبر میکنن که بیان و چایی بخورن. اومدن و رفتنشون پر از نشونه های حضورشونه.

بعضی آدمها هم شبیه منن. شبیه روح. کسی اومدن و رفتنشون رو حس نمیکنه. حضورشون بی نشونه است. و گاهی هم ناراحت کننده چون با آدمها راحت برخورد نمیکنن و آدم ها هم با اون ها معذبن. سخت هستن. گاهی ذاتا سخت هستن و حضورشون سنگینه. من این شکلی ام. انگار که نه هیبت انسان که شمایل دیو دارم. اما موسیقی اولین برگ گل سرخ من برای برگردوندن چهره ی انسانیم هست. من بدون چارچوب موسیقی گوش میدم. البته همیشه از همه چیز لذت نمی برم اما جهان موسیقی تنها جاییه که کم تر سخت می گیرم. تنها وردیه که بلدم تا باهاش آدمها ازم نترسن و پیش فرض هاشون رو فراموش کنند. وقتی که برای کسی موسیقی پخش میکنم، که البته همین کار رو هم با اضطراب و اکراه انجام میدم، انگار که یک پل بین خودمون می سازم تا راهی به دنیای هم داشته باشیم و چیز مشترکی برای شنیدن و حرف زدن ازش.

( پانزده خرداد صفر یک)

***

دلش میخواد یه چیزی رو بالا بیاره. انگشت میزنه تا بلکه بالا بیاره. شاید کبابی رو که دیروز نشست جلوی مرد و خورد. مدت هاست از بو و مزه ی هر گوشتی بدش میاد اما لقمه لقمه گوشت نیمه پخته دیروز رو قورت میداد تا فقط دل اون رو نشکسته باشه. بهش نگاه میکرد و مغزش دستور میداد که باید از دستش فرار کنه، نباید اینجا باشه و قلبش می پرسید فکر میکنی رفتنت با این آدم چه میکنه؟

دلش میخواد یه چیزی رو بالا بیاره. شاید حرف هایی رو که دیشب توی ماشین باید میگفت. به جاش به چراغ قرمز سر چهارراه زل زد و کلمه به کلمه حرف هاش رو قورت داد تا دلش رو نشکسته باشه. مدتهاست که حرف زدن براش سخت شده، بخصوص اگر مخاطبش اون باشه. مرد از سکوتش عصبانی شد و عصبانیتش رو سر تایرهای ماشین خالی کرد. مغزش بهش دستور میداد که حرف بزن، تو هم خشمت رو خالی کن، این چراغ قرمز رو رد کن. نگاهش میکرد و قلبش ازش میپرسید: هیچ میدونی حرف هات با این آدم چه میکنه؟

یکی ازش پرسید: چه میکنه؟ گفتن حرفها و بعد رفتنت با این آدم چه میکنه؟

با همه تقلاهاش نتونست بالا بیاره، سر بلند کرد و تو آینه جواب داد: نمیدونم و تنها میدونم که اگر این روزها حرف مشترکی بین مغز و قلبم باشه، اینه که: آدم ها در عشق هم می تونن خودخواه باشند. حتی به مراتب بیشتر. برای اون مهم نیست که چطور باشم، خوب و خوشحال یا درب و داغون. همین که تا شب برگردم خونه کافیه. (یک خرداد صفر یک)

***

خیال میکنم این دو روز چیزی رو عوض نمیکنه. من باز یه سال دیگه همین بدبخت حال حاضر باقی میمونم و قسمتم نمیشه که اقلا یه جور دیگه بدبخت باشم. یه جور جدید. میدونی قبول شدنم تو این امتحان کذایی آخرین راه باقی مونده است برای نجات. تنها راه ممکنی که میذاره بدون الم شنگه و دلخوری از اینجا برم. برم سی زندگی خودم. تا حدی سی زندگی خودم. چون نه هنوز جرئتش رو دارم و نه توان مالی و عاطفیش رو که تمام و کمال برم سی زندگی خودم. ولی خب در حال حاضر هر چی کوه و صخره هست سرازیر شده وسط راه نجاتم و من یه طرف تو بن بست گیر کردم. یه لنگه پا وایستادم جلو تپه سنگها، هیچ حرکتی نمیکنم و دلم هم نمیخواد که به پشت سر نگاه کنم.
یکی که خیلی شکل منه، انگار از همین امید لحظه های آخر بیزاره. دراز به دراز افتاده کنارم و با دهن کج افاضات میکنه که: الآن یعنی امیدوار باشم که توی این دو روز مغزم متحول میشه و همه ی چیزهایی که تو این چند ماه تلاش کردم بچپونم توش و اون درست مثل کیسه آردی که تهش سوراخ باشه، هر چی کردم توش پس داده بیرون و فقط کمی گرد آرد بهش نشسته رو برمیگردونه سر جاش و من دیگه سر جلسه ، رخ به رخ سوالا، لال نمیمونم و بعد سنگهای وسط راه نجات هم یکی یکی بر میگردن گَل کوهی که ازش کنده شدن و من راه میافتم به رفتن؟! که خب میدونم که نمیشه. اصلا مشخص و مبرهنه که نمیشه. نگاهم رو ازش میگیرم و برش میگردونم سمت سنگها. جلوتر یکی دیگه، که پشتش به منه اما هیبت نحیفش از پشت شبیه خودمه داره خودش رو میکشه که شده حتی یه سنگ رو از جاش تکون بده. قبول نمیکنه بی فایده است. می ایسته و با دستهاش هل میده، دستهاش که خسته میشن، میشینه رو زمین، اونا رو تکیه گاه تن لاغرش میکنه و با پاهاش هل میده. هی شیفت رو بین دست ها و پاهاش عوض میکنه که مبادا یه لحظه به پشت سرش نگاه کنه و چشم تو چشم بشه با من که ایستادم و شک دارم و این رفیقمون که دراز شده و یقین داره و از تو چشممون بخونه که فایده نداره این همه زور زدن ،که اگه داشت خب بلاخره بعد این همه وقت، اقلا دو دقیقه حواس کائنات پرت میشد و یکیش یه جا جواب میداد دیگه. نگاهمون نمیکنه چون این یکی از کم آوردن تو دقیقه نود و نصفه ول کردن کاره که بیزاره. هنوز دو روز دیگه وقت داره برای زور زدن.
من همچنان همون طور یه لنگه پا وایستادم و هی گردنم رو کج میکنم پایین سمت رفیق دراز کشیده ام و بعد میارمش بالا و میپیچونمش سمت دوستم که داره با سنگ و صخره مچ میندازه. به هر دوشون حق میدم و تایید شون میکنم اما گمونم باید تصمیم بگیرم که بلاخره به یه کدوم بیشتر حق بدم و تکلیف خودم رو مشخص کنم. یه لنگه پا وایستادن بده. و سخت هم هست. باید قبل از اینکه پاهام خواب برن تصمیم بگیرم. (بیست و ششم اردیبهشت صفر یک)

از هزار سال پیش تا کمی قبل

آدمو از زندگی سیر میکنن

جوونی نکرده آدمو پیر میکنن (نوزده مرداد صفر سه)

***

ای عزیز ناپیدا،

اگر پیدا بودی حتما این آهنگ اِبی (مکن امروز را فردا) را برایت میفرستادم تا حرف‌های دلم را از زبان او بشنوی. اما فعلا من و ابی و این قطعه نشسته‌ایم کنار هم منتظر تو. عزیزم، تو که از من بی‌خبری اما اگر لحظه‌ای در قلبت نور کم سویی درخشید، بهش لبخند بزن. قربانت می‌روم، هم حالا که نیستی و هم هر وقت که پیدایت کردم.

(بیست و دو اردیبهشت صفر سه)

***

خدایا خیلی خوش گذشت، زندگی خوبی بود. اسکیپ کن بریم همون جهنم. (بیست و پنجم شهریور صفر دو)

***

ذهنم باید روشن شود و این اتفاق معمولا موقع صحبت کردن با دوستانم می‌افتد؛ شیما، سارا، مریم‌ها، نازنین، سایه و فائزه. پای صحبت هر کدامشان که بنشینم بعدش تا مدتها تکلیفم با خودم روشن هست. وقتی برمیگردم می‌پرسم" خب، حالا باید چه‌ کار کنم؟ " توی آستینم چندتا جواب دارم که بگذارم جلوی روی خودم.

ولی چند وقتی هست که دور شده‌ام از دوستانم. دوری مکان نه، که آن از خیلی وقت قبل بوده تا همین حالا. کم پیدا شده‌ام برایشان. نمیفهمم چم شده. قبلا انسان گریز بودم، حالا می‌‌ترسم ضد اجتماع شده باشم. (نوزدهم شهریور صفر دو)

***

روزی که من شیت متال و خمکاری رو یاد بگیرم، عید اعلام میکنم. (بیست و ششم خرداد صفر دو)

***

چند وقت پیش، قبله ی میز کارم را که روی تخت پهن کرده ام، عوض کردم و برگرداندمش سمت پنجره. پیشتر رو به اتاق و فضای داخلی اش بود و کار که میکردم پشت به پنجره مینشستم. منظره مقابلم تصویر آشفته، در هم برهم و کثیفی بود که یک تنه هر کاری برای سامان دادنش میکردم دود قیقه هم دوام نمی آورد. شاید انتظار تمیز و مرتب بودن از یک اتاق هفت هشت نفره توقع بی جاییست. برای همین، توقعات و میز و باقی بساطم را برداشتم و پشت به اتاق و هم اتاقی ها و همه آشفتگی ها نشستم. حالا قاب روبه رویم پنجره است و پنجره شی منحصر به فردی نیست. پنجره گره خورده است به اشیاء و اتفاقات آن بیرون که برعکس این تو خیلی اوقات تازه و جذاب و روح بخشند. مثل همین برفی که می بارد، یا طوطی ای که گه گاه لای درختهای این خیابان، خیابان فلسطین، میبینمش و مثل خیلی چیزهای دیگر. (بیست بهمن صفر یک)

***

هر اتفاقی، هر قدر هم خوب، با هر آدمی هر قدر هم خوش که میگذره، در انتها کوفتم میشه و از دماغم میاد. بعد به من میگن منزوی نباش، دوست پیدا کن، من نمیخوام. نه اینکه نتونم. نمیخوام دیگه. (نوزدهم دی صفر یک)

***

دلم میخواهد برای بعضی آدم‌ها کلمه "حریم" را معنا کنم بعد بگویم یک صفحه ازش مشق کنند. که اگر معنی حریم را میدانستیم اینقدر احساس نا‌امنی نداشتیم. (هشتم دی صفر یک)

***

هفت؛ باید بابت این عدد خوشحال باشم. مریم هم که میگوید عدد شانس است و مقدس است و این حرفها. اما من فقط شوکه ام. به نظرم اصلا درست و منطقی نمی آید. ولی خب، برای دقایقی منطق و دلیل محکمه پسند را بی خیال.

یک دم عمیق و فوتی بلند. یک نفس راحت. ( سی خرداد صفر یک)

نوبتی هم باشه، نوبه سامون دادن منتشر نشده هاست، فلذا؛ لذت و عذاب تنهایی

تنها لحظه هایی از زندگی خوابگاهی که دلم برایشان تنگ می شود، پنج روزی بود که بعد از تعطیلات عید چهارصد و دو برگشته بودم خوابگاه. کسی نبود و در اتاق آبی تنها بودم. هنوز ماه رمضان بود و روزه می گرفتم. آن روزها اولین بار بود که تنهایی را بیشتر از چند ساعت در روز، تجربه می کردم. دلم برای آن خلوت، نظم، سکوت و اختیاری که برای گذراندن روزهایم داشتم تنگ می شود. حتی روزه گرفتن، بیدار ماندن تا سحر و افطار در تنهایی هم لذت داشت.

وقتهایی که اینطور مشتاقانه از تنهایی صحبت می کنم، بلافاصله سر و کله عذاب وجدان پیدا می شود که چه ناشکری می کنم؟ چطور این اندازه قدر نشناسم؟ حالا هم آمده. نشسته است کنار دستم. چند ساعت پیش برای افطار سر سفره لقمه های کوکو سبزی گرفتم، اما آنجا نخوردم. دلم میخواست در آرامش غذا بخورم. با لذت این دو لقمه را قورت بدهم. متاسفم که گاهی از نشستن پای سفره و غذا خوردن با عزیزانم آنقدر که باید لذت نمی برم. عوضش یواشکی پناه می آورم به گوشه اتاق، در تاریکی و با کمی فاصله از تلاطم و صداهای بیرون که مرا تبدیل میکنند به آدمی بد عنق و غیر قابل تحمل، مینشینم و لقمه های لذیذم را میخورم. وه که چه کوکوی خوشمزه ای. دستهای مامان معجزه بلدند. متاسفم که از این افطاری در تنهایی لذت می برم.

(نهم فروردین صفر چهار)

تکون نخور

هر کاری که می‌کنم، در حقیقت دارم یه اشتباه دیگه می‌کنم.

شما بودید، چطور به ماجرا نگاه می‌کردید آقای داستایفسکی؟

قلم شیطان را شکستم و بیرون رفتم. اما شیطان این وسط چه کاره است آخر آدمیزاد؟! نمی‌دانم، بیا بگذر و وارد معقولات نشو.

مریضی انگار اسباب پهن کرده و ماندگار شده، هر روز هم به جایی سرک می‌کشد. از دیروز چشم‌هایم هم چرک کرده‌اند. سرفه‌ هم یک لحظه امان نمی‌دهد. اما امروز هوا بهشتی بود. آسمانِ آبی، خورشیدِ نورانی و ابرهای پنبه‌ای به سقف شهرمان برگشته بودند. نتوانستم این منظره را فقط از پشت پنجره تماشا کنم. کفران نعمت بود. اما همین که شروع کردم به حاضر شدن سوال‌ها و نظرات شروع شد. کجا می‌روی؟ برای چی می‌روی؟ چی می‌پوشی؟ این را نپوش سرد است، آن را نپوش گرم است. تازه بابا هم از راه رسید و گفت بیرون خیلی سرد است. هوا سوز برف دارد. مریض مریض کجا؟ همیشه همین بساط است. تابستان، زمستان، برف، باران، صبح، شب. فرقی نمی‌کند، هر بار باید از هزار خوان سوال و جواب رد شوم. آن وقت، همین دیشب، ساعت ده، برادر کوچکتر بنده، سوییچ ماشین را برداشت و رفت بیرون و کسی یک کلمه هم نگفت و نپرسید. اعصابم داشت به هم می‌ریخت و یک قدم تا کندن لباس‌‌ها و نشستن توی اتاق فاصله داشتم که دست خودم را گرفتم و کشیدمش بیرون. تا سر کوچه هم داشتم غر میزدم که دانه‌های برف که مثل غبار توی هوا می‌رقصیدند حواسم را پرت کردند. ماوقع را فراموش کردم، شال و کلاهم را سفت کردم و راهی کوه شدم. کوه خالی از آدمیزاد و ساکت نشسته بود. درختان سنجد پر بار و باقی درخت‌ها حتی برگ هم به تن نداشتند. به خاطر مریضی زود نفس کم آوردم و روی تاب نشستم. سگ نگهبانی شروع کرد به پارس کردن. بعد از کمی تاب بازی، دوباره راه افتادم و تا انتهای مسیر رفتم. امیدوار بودم خرگوش هم ببینم که هر چه گشتم خبری نبود. پایین که آمدم باز کمی تاب خوردم و بعد برگشتم خانه. همه‌اش یک ساعت بیرون بودم اما حال روحیم خیلی بهتر بود. خانه دعوا بود. بحث‌های تکراری حل‌نشده. من در فکر اینکه چطور باید از این وضعیت خلاص شویم، کمی غذا برای خودم کشیدم و رفتم توی اتاق. برادران کارامازوف را که دست گرفتم داشتم فکر میکردم اگر داستایفسکی بود این اتفاقات را چطور توصیف میکرد. چه جور تصویری از هر کدام ما می‌ساخت. بعد سعی کردم توی ذهنم یادداشت امروز را با زبان و لحن داستایفسکی بنویسم. بعد همانجا توی ذهنم به خودم گفتم چه گنده گویی‌ها دختر!

اما ایده‌ی بدی نیست، شاید بعدتر امتحان کنیم.هان آقای داستایفسکی؟

استخوان‌های گرسنه

خیلی بعید بود که پاییز تمام شود و حساب مریضی مردافکن امسالش را با ما صاف نکند. الحمدلله حواسش به این یک قلم خوب جمع است. خلاصه که دو روز تمام توی رخت خواب ماندم. حتی جان بلند شدن و دکتر رفتن هم نداشتم. مریضی را از مامان گرفته بودم و قرص‌های او را هم می‌خورم. امروز کمی بهتر بودم، بعد از ظهر دوش هم گرفتم تا بیشتر بهتر شوم، اما خب زود خسته شدم. حسابی هم گرسنه‌ام بود. به قول ما ترک‌ها " استخوان‌هایم گرسنه‌ بودند"، یعنی اینقدر از بُن جان گرسنه شده بودم. بعد از ناهار تنها توانستم کمی کتاب بخوانم. برادران کارامازوف را شروع کرده‌ام و راستش به کندی و بی‌رغبت جلو می‌روم. اما تا اینجا که خواندمش از یک قسمتی خیلی خوشم آمد. نوشته بود که:

"_ انسانیت را دوست می‌دارم، اما از خودم در شگفتم. هر چه بیشتر انسانیت را در مفهوم عام دوست می‌دارم، انسان را در مفهوم خاص، یعنی مجزا، به صورت فردی، کم‌تر دوست می‌دارم. در رویاهایم اغلب به طرح‌ریزی‌های ایثارگرانه برای خدمت به انسانیت رسیده‌ام، و اگر ناگهان پای ضرورت به میان می‌آمد، چه بسا با تصلیب روبه‌رو می‌شدم؛ و با این همه، به تجربه می‌دانم که نمی‌توانم روی هم دو روز با کسی در یک اتاق سر کنم. همین که کسی نزدیکم باشد، منش او حرمتم را به هم می‌زند و آزادیم را محدود می‌کند. طی بیست و چهار ساعت حتی از بهترین آدمها هم زده می‌شوم: از یکی به این دلیل که دیر دست از غذا می‌کشد، از دیگری به این دلیل که سرماخوردگی دارد و مرتب فین می‌کند. نسبت به آدم‌ها، در همان لحظه‌ای که نزدیکم می‌آیند، کینه‌دار می‌شوم. اما همیشه پیش آمده‌است که هر چه بیشتر از آدم‌ها به طور فردی بیزار می‌شوم، عشقم به انسانیت شعله‌ورتر می‌شود.

- خوب، چاره چیست؟ در این گونه مواقع آدمی چه چاره کند؟ آیا باید نومید شود؟

- نه، همین بس که خاطرت از آن در تشویش است. هر چه از دستت برمی‌آید بکن که به حسابت نوشته خواهد شد...."

خلاصه که این گونه.

ما که امروز همینقدر از دستمان برآمد، فردا‌ها که سلامت شوم شاید کارهای بیشتری از دستانم برآمد.

کوتاه

امروز هوا معرکه بود اما روز کوتاهی بود. همین که کل خانه را جارو کشیدم و حمام رفتم تمام شد. چه می‌شود کرد، بعضی روزها هم اینطورند. فاصله بین طلوع و غروبش انگار فقط چند دقیقه است‌.