امروز
فکر میکردم امروز پنجشنبه است. عجله داشتم برم وسایل ماکت رو بخرم. گِل و برچسب نقرهای و آرمیچر و اینا. تو فکرم بود برم الکترونیکی محله ازش بپرسم چطور بدون کویل صفحه گرمایش میتونم درست کنم. وقت کمه انگار. وقت همیشه کمه برای من. از خواهرم پرسیدم امروز پنجشنبه است، نه؟ گفت دختر سه شنبه است هنوز. از استرسم چیزی کم نشد. وقت هنوزم کمه.
استاد چند لحظه پیش زنگ زد و سراغ پایاننامه رو گرفت. دیروز سناریوهای استفاده رو نوشتم که امروز ماکت رو بسازم، عکسهاش رو بگیرم و بذارمشون توی پایاننامه. فصل آخرم، که معرفی محصوله، خیلی ناقصه. اما استاد گفت متن رو زودتر براش ایمیل کنم. گفتم نهایتاً فردا صبح میفرستم براشون. امروز اگر سه شنبه باشه، میتونم فردا برم دنبال کارهای ماکت. به جاش امروز سناریوها رو پیاده کنم، جای عکسها فعلا خالی بمونه، و طراحی پایهی دستگاه رو هم تموم کنم و رندر بگیرم. وقت کمه. همیشه هر چقدرم وقت باشه باز برای من کمه. اجزاء داخلی رو پریروز چیدم. خیلی کُلیه، اما کافیه. عملی هم هست. یه ایدهی خوب برای دفترچه راهنما هم دارم که حتماً میخوام اجراییش کنم. بخش زیادی از تحقیقهام رو کاربردی میکنه. البته احتمالا داور ایراد بگیره که چرا این ایده رو روی اپلیکیشن پیاده نکردم که منم میگم چون میخواستم کاربر دو دقیقه اون گوشی رو بذاره کنار و فقط آشپزی کنه. دیگه قابلمه و تابه هم اَپ میخواد آخه! بنده خدا داورها که هنوز هیچی نگفته من اینجور باهاشون دعوا دارم. بندگان خدا همهی دور و بریام، چون من با همه، سر همه چیز دعوا دارم این روزها.
دیروز
دیروز روز بدی بود. کارم با صدا بیزاری گاهی به جاهای باریک میکشه. اگر دیوارای اتاق شیشهای بود حالا حتماً توی بیمارستان روانی بستری بودم. مامان توی حال مثل همیشه داشت با صدای زیر و نا واضحش زمزمه میکرد. هزار بار ازش خواستم که این کار رو نکنه. هزار بار بهش گفتم که واضح و بلند بخون، اما اینجوری وز وز نکن. اما گوشش بدهکار نیست. به نظرشون من زیادی حساسم. درست هم میگن اما مگر دست خودمه. مگر میدونن که من چقدر دارم این حساسیتها رو کنترل میکنم. هیچ کس هیچ وقت نمیفهمه که یه آدم چه رنجی از مشکلات عصبی و روانی میکشه و برای همین واکنشها همیشه به نظر دیگران زیادی بزرگ میاد. همیشه حق با اونهاست و من زیادی حساسم. منم دیگه چیزی بهشون نمیگم. میرم توی اتاق و گوشهام رو میگیرم. اما این یک سال گذشته به خاطر فشارهای عصبی، اضطراب پایاننامه و تک بعدی شدن زندگیم، بیکاری و بیپولی، تنهایی و بی همزبونی و خونه نشینی و مریضیهای پشت سر هم و هزار چیز دیگه، خشمم غیر قابل کنترل شده و چون هیچ راهی برای خالی کردنش ندارم، همش رو روی خودم بالا میارم. گوشهام. گوشهام هستن که من رو دیوونه میکنن. هیچ کنترلی روشون ندارم و فقط میخوام که نشنوم، برای همین اونقدر انگشتم رو توی گوشم فشار دادم تا اشکم دراومد. گریه میکردم، داد میزدم بدون اینکه کوچکترین صدایی از گلوم دربیاد، توی گوشهام میزدم بلکه صدای مامان رو دیگه نشنوم. هیچ صدایی رو دیگه نشنوم. بعد خودم رو از بیرون میدیدم که چقدر رقت انگیز و همزمان چقدر نفرت انگیزم. چه حقیر و کم توان که با چنین چیز کوچیکی به این روز درمیام. هیچ کس اندازهی رنج آدم رو نمیفهمه و در این لحظه من حتی خودم هم نمیفهمیدم که اینطور در مورد خودم فکر میکنم. نمیدونم. نمیدونم اینجور مواقع چه کار کنم. چطور خشمم رو کنترل کنم. اصلا تا کی کنترل کنم. آیا هیچ وقت نباید خشم رو برون ریزی کرد؟ نمیدونم. فکر کردم برم سراغ قرصهام. با اینکه مامان، خودخواهانه، گفته بود بریزمشون دور اما توی کیف کوچیکی توی کشو قایمشون کردم. باید نسخه دکتر رو دوباره چک کنم، دستورالعملش رو یادم رفته. اما حالا، دم دمای دفاع شاید وقت مناسبی برای خوردن قرصهایی که یکبار برام عوارض داشتن نیست. باید همچنان به کنترل کردن ادامه بدم. کنار قرص ها، توی همون کیف، چشمم به گوشگیر آبی رنگی که تو کارگاه فلز بهمون داده بودن افتاد. وقتای سنگ زدن و جوشکاری میذاشتم توی گوشم که صدا اذیت نکنه. درش آوردم و گذاشمشون توی گوشهام. کمی درد داشتم هنوز. گردن و گرده و گوشهام زق زق میکردن. دراز کشیدم و چشمهام رو بستم.
آرومتر شده بودم. صدا کمی کمتر شده بود. اون چیزی که میشنیدم شبیه صدایی بود که آدمِ زیر آب از اطرافش میشنوه. به این فکر میکردم که دیوارای اتاق شیشهای نیست و کسی غرق شدن من رو نمیبینه. که اگر بود من حتما حالا توی بیمارستان روانی بستری بودم.
امروز
داداش دو ساعته که داره با صدای بلند درس میخونه. همیشه بلند بلند درس میخونه.دیروز که باهاش در مورد صدا بیزاری حرف میزدم، میگفت نباید حساسیت به خرج بدم. درک نمیکنه. نمیفهمه. الآن توی این دو ساعتی که اون داره کاملا بلند و واضح کتابش رو میخونه، من ذرهای حساس نشدم. نه حواسم پرت شده و نه ضربان قلبم تغییر کرده، نه خشم و انقباض عضلات داشتم. اما کافیه شروع کنه به زمزمه کردن. صداش میشه وز وز یه مگس توی گوش. دوباره دنیا تنگ میشه و نفس کشیدن سخت. متوجهم، درک کردنش سخته. من همه رو متوجهم. همه رو درک میکنم اما فقط کافیه یه بار ازشون بخوام اونها هم من رو درک کنن. اون وقته که قیامت بشه و من به جرم بیمنطق بودن لایق پوسیدن توی جهنم. پس نباید بخوام که درکم کنن. باید با خودم و در خودم دنبال راهحل باشم.
نمیدونم چرا اینها رو نوشتم اما از دیروز انگار لازم میدونستم که بیام و ازشون بنویسم. حتی اگر خجالت بکشم، حتی اگر ناراحت باشم، یه چیزی من رو وادار میکنه که بنویسمشون. این وضعیت غیر قابل کنترل، توی یک سال گذشته دو بار تکرار شده و من بعد از عوارض راه درمان اول که دارو بود، فرصت نکردم که دنبال راه دیگهای برم. باید اینها رو مینوشتم هر چند که همین لحظه هم از نوشتنشون پشیمون باشم. هر چند که فکر کنم با نوشتنشون دیوارهای این اتاق شیشهای میشن.