گویند تلخ کامان زین تلخ‌تر سخن هم

بیشتر امروز هوا بارانی و برفی بود اما من همچنان خانه ماندم. از پشت پنجره ذوق کردم و انگار که بخواهم ابرها را تشویق کنم، دست‌هام را به هم زدم اما پایم را از خانه بیرون نگذاشتم. حتی تا پشت بام هم نرفتم. یادم نیست آخرین بار کی رفتم شهر. فکر کنم آبان بود. تا قبل از این، خرابی هوا را بهانه میکردم اما چند روز است که هوا بهتر شده و اصلاً جان می‌دهد که بعد از آن همه آلودگی، بروی بیرون و این هوا را نفس بکشی اما بیرون زدن از خانه، خود جان کندن است. می‌گویند این از علائم افسردگی هست. ممکن است. اما در من بیشتر به خاطر مستقل نبودن است. به این خاطر که از جواب پس دادن خوشم نمی‌آید. مهم هم نیست چطور ازم بپرسند، من تند و تیز جواب می‌دهم این روزها. پس نمی‌روم بیرون تا لازم نباشد به سوال‌های کسی جواب بدهم. توی خانه می‌مانم و هیچ کاری نمی‌کنم. بعد که به اندازه کافی هیچ کاری نکردم خودم را با سرزنش و سرکوفت خفه میکنم. جداً نمیدانم چه مرگم شده‌. امروز پیام دانشگاه برایم آمد. دیگر فارغ‌التحصیل شده‌ام و عملاً تمام شد. اما بعد از این تمام شدن باید چیزهای دیگری در زندگی‌ام شروع می‌شد. خیلی از آن چیزهایی که تا به این لحظه منتظرشان گذاشته بودم؛ کارها، فکرها، کلاس‌ها، کتاب‌ها، سفرها. اما هیچ خبری نیست. انگار در این انتظار همه‌شان را فراموش کرده‌ام. انگار فکر و برنامه‌ای برای ادامه زندگی ندارم و روزها را پشت هم به بیهودگی می‌گذرانم. میدانم. باید از خانه بزنم بیرون. زیاد که خانه می‌مانم اینطور می‌شوم. بزنم بیرون خود به خود درست می‌شوم. اما گفتم که بیرون زدن از خانه شده جان کندن.

جان کندن عبث را بر خود کنیم شیرین

یک‌چند کوه می‌کند بیهوده کوهکن هم

کوزت وارگی

امروز صبح اول وقت، بعد از رفتن بابا و برادر و خواهرم، چنان سکوتی خونه رو گرفت که من و مادر بر خودمون واجب دیدیم از این سکوت نهایت استفاده رو بکنیم. برای همین برگشتیم به رخت خواب و دوباره خوابیدیم. حوالی ده صبح که بیدار شدم صدای بارون میومد. خونه مثل همیشه بازار شام بود و من مثل همیشه از یک طرف این بازار شروع کردم به جمع و جور کردن. اول رخت‌خوابها رو جمع کردم گذاشتم سرجاشون، بعد رو فرشی رو تکوندم و جمع کردم، لیوان و استکان‌ها رو از گوشه کنار خونه برداشتم، سفره وسط حال رو جمع کردم، رخت‌های خشک شده رو تا کردم و مال هر کی رو گذاشتم تو کشوی خودش، سرامیک‌ها رو دستمال کشیدم، دستشویی رو شستم و سطل زباله رو خالی کردم. این وسط بابا اومد دنبال مامان و بردش درمانگاه، وقتی برگشتن خرید هم کرده بودن. رفتم سراغشون. میوه‌ها و تخم‌مرغا رو شستم و سبزی‌ها رو پاک کردم. شلغم و هویج‌ها رو هم گذاشتم برای مامان آبپز شه. شیربرنج رو هم گذاشتم رو گاز. خواهرم که از سر کار برگشت، گفت سرش درد میکنه. براش قهوه درست کردم. قرصهای مامان رو هم جدا کردم و با شلغم و هویج و یه لقمه نون، پنیر سبزی براش بردم. ظرف‌ها رو شستم که بیام کمی بشینم، داداشم سر رسید و همون دم در گفت گشنه‌امه، غذا داریم؟ آش روی گاز رو که دید لب و لوچه‌اش آویزون شد. براش املت درست کردم. همونجور که دوست داره پر ملات و بدون سفیده. یکی دو لقمه هم خودم خوردم. بعد سفره رو جمع کردم. غروب شده بود و نزدیک اومدنای بابا. چایی رو حاضر کردم و رفتم نماز بخونم. بابا که اومد، براش چایی ریختم و نون خرمایی گذاشتم کنارش. مامان و داداش خواب بودن. بیدار که شدن، بلند شدم شام رو آماده کردم. شام که تموم شد، ظرفا رو شستم و روی میز و اُپن و کابینت‌ها رو دستمال کشیدم و آشپزخونه رو مرتب کردم. کمرم و زانوی سمت راستم درد میکرد. گوشی و کتابم رو برداشتم و نشستم کنار شوفاژ، پام رو دراز کردم تا دردش کمتر شه. شیفت کاری تموم شده بود دیگه. میرفت تا فردا صبح که دوباره روز از نو و روزی از نو. همین کارها شاید با اندکی تغییر.

هنوز کار پیدا نکردم. و وقت‌هایی که بیکارم اوضاع همینه. وقت‌هایی که درآمدی ندارم تا توی هزینه‌های خونه شریک باشم، کوزت وارانه به تمام کارهای خونه می‌رسم. نه اینکه کسی چیزی بگه یا انتظاری داشته باشه. نه، اصلا. انتظار من از خودمه. انگار بر خودم واجب میدونم که در ازای این رفاه هر کاری می‌تونم بکنم. حتی اگر از تک تک این کارها، از حجم ملال و بیهودگیشون و از نقش کوزت بیزار باشم.

فردا اگر برفی نباشد، خاطرات دیروز مرا با خود خواهد برد

یک عکسی مریم نه سال پیش از من گرفت که هر سال، امروز یادش میافتم. با اختلاف جزو قشنگترین عکسهاست. نه اینکه از من گرفته، قشنگ باشد‌ها، نه، اصلاً. کلیت ماجرا قشنگ است.

شانزده آذر سال ۹۵، ترم دو کارشناسی، صبحِ خیلی سرد و برفی، کلاس نه، اما قرار بازدید از کارخانه داشتیم. فرداش هم امتحان تاریخ هنر. از بازدید کارخانه که برگشتیم، بچه‌ها رفتند جشن روز دانشجو. من و مریم گفتیم می‌رویم کتابخانه برای امتحان درس بخوانیم. اما عوض درس خواندن دو ساعت زیر برف از هم دیگر، از تمام درهای چوبی دانشگاه، از آب راه خالی، از مجسمه‌ها، از دیوارهای آجری، از درخت‌ها و از همه چیز عکس گرفتیم. آخر سر رفتیم سمت کتابخانه، جلوی پنجره‌‌اش، توی آن قاب چوبی برف جمع شده بود، ایستادم و به مریم گفتم اینجا هم ازم عکس بگیر. تا مریم آمد قاب ببندد، مدیر دانشکده‌مان از در آمد بیرون، چشم تو چشم شدیم و رد که شد من خنده‌ام گرفت. به بی‌خودترین چیز دنیا داشتم می‌خندیدم و دستم را که از سرما سرخ سرخ بود، جلوی دهان گرفته بودم و باد، برف را میکوبید توی صورتم که مریم عکس را ازم گرفت. خنده‌ام دیده نمی‌شود، اما چشم‌هام آنقدر کوچک شده‌اند که پیداست دارم از ته دل می‌خندم. از ته ته دلم. بچه‌ها میگفتند آدم این عکس را می‌بیند، خودش هم خنده‌اش میگیرد.

عکس را چند دقیقه پیش برای مریم فرستادم. کل آن روز را دوباره مرور کردیم و گفتیم شکر خدا که چنین خاطرات خوب و تصویرهای قشنگی ساختیم. گفتیم چقدر خوب بودند آن روزها. گفتیم اوضاعمان داغون بود، اما خوش بودیم کنار هم. گفتیم حالا هم اوضاع داغون است، اما نه خوشیم نه کنار هم. آخرش هم برگشتیم به خدا گفتیم که می‌شود باز هم حواست به ما باشد که بخندیم، که برف ببارد، که برف بازی کنیم کنار هم، که ما هنوز جوانیم برای این همه غصه و نا امیدی.

پ‌ن: امروز هم آسمان نبارید. شاید فردا. اگر خدا بخواهد، که ای کاش بخواهد.

گنگ و کدر، چون آسمانی که روز و شب نمی‌شناسد.

یک.

به خود راه ندارم انگار. به خود هیچ راهی ندارم.

دو.

کسی بچه‌ای را به دنیا آورده. آدمی از نو عاشق شده. نوجوانی با شور سرشار در آغاز راه ایستاده، مردی ماشین تازه‌ای خریده و زنی گردنبدی طلا...این همه امید، که مرا از آن سهمی نیست. حتی وقتی سایه شوم جنگ بالای سرمان بود، اینطور نبودم. اینطور که خشکسالی و دروغ ریشه‌ی امیدم را خشکانده.

سه.

حسرت روزهای گذشته همیشه به معنی شیرینی دیروز نیست. که گاهی به خاطر تلخی بیشتر امروزه.

چهار.

یادداشتی از ۲۴‌ام آبان، بعد از چند قطره باران:

دلم میخواهد اینجا باشم. دلم میخواهد کار کنم و زندگی هنوز ادامه داشته باشد.

پنج.

روزهاست حسرت همان روز و همان چند قطره باران را دارم.

گفته‌اند اگر خدا بخواهد فردا باران خواهد بارید. اگر خدا خواست و آمد شاید باز دوست داشته باشم که زندگی هنوز ادامه داشته باشد.

خیلی ساده " نشود"

ای کاش خیلی از کارها هم این شکلی بود‌. همینجور که بیایم و گلگی کنم که فلان است، بهمان است، من زیاد حرف میزنم و این حرف‌ها، بعد بزند و دو ماه و بیشتر هیچ چیز نگویم. نه اینکه نخواهم بگویم. بلکه خیلی وقت‌ها، توی ذهنم حتی، حرفهایم را آماده کنم که بیایم اینجا و هزار صفحه بنویسم ولی آخر سر نشود. خیلی ساده "نشود". ای کاش خیلی کارها هم همینقدر ساده "نشوند". اصلا دلم میخواهد امتحان کنم بلکه این مرتبه‌ هم جواب داد.

خب، ببینید من نه تنها آدم حرافی هستم، که بسیار کم حوصله، بی امید، بی انگیزه، بی‌کار، بی‌عار، بی‌مسئولیت، بی‌عاطفه، بی‌منطق، بی‌ایمان و بی‌سوادی هم هستم. نه، این خوب نیست. این‌ها اصلا آن مسئله اساسی نیستند. عمده‌ی این نقطه ضعف‌ها از یک خصیصه خاص سرچشمه میگیرند. یعنی فکر کنم که میگیرند. آن هم انفعال است؛ انفعال شخصیت. بله، من همه‌ی این‌ها هستم، چون در حقیقت به همه‌ی این‌ها تن می‌دهم. خیلی ساده و حتی فوری می‌پذیرمشان. اجازه می‌دهم دیگران، آدم‌ها و محیط اطراف به سهولت و سرعت روی من، کارها، فکرها و رفتارم تاثیر بگذارند. اشتباه نشود. نمیخواهم توپ را قل بدهم توی زمین دیگران. اتفاقاً خودم توپ را دو دستی گرفته‌ام و دارم توی زمین خودم دنبال عیب و اشتباه می‌گردم. بله، مسئله اساسی همین است که من مرد رزم نیستم. بنده‌ی تسلیمم عوضش. همت و جسارت جنگیدن را که ندارم هیچ، انگار مشتاق شکست هم هستم. از بیرون که اینجور به نظر می‌آید. معطل یک بهانه که پرچم سفید را بالا بیاورم، بعد پرچم و خودم و همه چیز را به دست باد بسپارم. خب حالا که چه؟ بنشینم منتظر که از فردا در من جنگجویی متولد شود که هیچ سر تسلیم ندارد؟ که نمی‌شود. بیست و هشت سال نشده آخر. اما جنگجو باید نقشه جنگ داشته باشد، نه؟! تاکیتیک داشته باشد. و از همه مهمتر دوست را از دشمن تشخیص دهد. چه دارم میگویم. نمی‌دانم. از یک طرف میل به شکستن این سکوت دارم. از یک طرف انگار دارم بجای حرف درست و حسابی، باز وِر می‌زنم فقط. بگذریم. فقط اینکه ای شخصیتِ منفعلِ عزیز من، بدان و آگاه باش که جنگجوی پیروز خوشحال‌تر از جنگجوی در حال مبارزه‌ است و جنگجوی در حال مبارزه و خسته امیدوار‌تر از جنگجوی شکست‌خورده. اما حتی جنگجوی شکست‌خورده هم بسیار شریفتر از جنگجویی است که به جای شمشیر، پرچم تسلیم را همان اول کار بالای سر می‌برد. رسم رزم را یاد بگیر.

شاید که این‌‌ها جمله‌ی قصاری باشند. شاید هم باید همین حالا پاکش کنم. شاید بهتر است اصلا این سکوت را اینجور نشکنم؟! ندانم. که چه دانم‌های بسیاریست ولیکن من نمی‌دانم.

ضریب لاندا

بله جناب،

شما ما را به حرف زدن معتاد کردید و اِلا بنده این همه حراف نبودم. اصلا زبانم به این همه گفتن عادت نداشت. خیلی که از حرف سنگین می‌شدم می‌رفتم سراغ یک صفحه‌ی سفید، آنقدر می‌نوشتم تا انگشتانم به زبان بیایند. بعد تازه حس می‌کردم که بار حرف‌های نگفته‌ام کمی سبک شده. بله، بنده بیست و هفت سال تمام به همین منوال عادت کرده بودم و مشکلی هم نداشتم.

شما پیدایتان شد و ما را به شنیده شدن بد عادت کردید. گفتید دو گوش پیشکش ما، حرف بزنیم. بگوییم. هی ما گفتیم حرفی نداریم آخر. هی سر حرف باز کردید، از زمین و زمان، آسمان و ریسمان. گفتید تو هم بگو. ما هم البته چیزهایی گفتیم که رعایت ادب کرده باشیم. آخر سکوت مونس جان ما بود، خاصه در برابر اغیار. اما گفتید که بنا نیست اغیار باشیم. گفتید حرف بزنم که دیگر غیر نباشید. فکریمان کردید که یعنی می‌شود با حرف زدن دیگر غیر نباشیم برای هم. گفتیم لابد این هم راهیست. ذوق کردیم. ترک عادت شد مرض، افتاد به جان ما. هی هر بار خودمان را کشتیم تا دو جمله بیشتر حرف بزنیم. بعد کمی آسانتر شد. رسیدیم به ده جمله. بعد باز آسانتر. رسیدیم به جایی که به خود می‌آمدیم می‌دیدیم چند دقیقه‌ است ما داریم حرف می‌زنیم و شما گوش می‌دهید.

اما بعد کار بیخ پیدا کرد. حرفها دیگر حرف زمین و آسمان و کار و بار نبود. حرف دل بودند. شما را نمی‌دانم اما حال ما را بخواهید، راستش ترسیده بودیم. آخر هر جور حساب می‌کردیم می‌دیدیم راه شما آنقدر از ما دور است که انگار هزار سال حرف هم ما را به هم نمی‌رساند. هر جور حساب کردیم دیدیم راه غیر نبودن برای ما بسته است. راستش، امید نداشتیم هموار باشد اما بسته بودنش حسابی توی ذوقمان زد. گفتیم حرف آخر را زودتر بزنیم بهتر است. پس زدیم. پس تمام شد.

اما ما بی‌خبر از خودمان، شبیه کسی که به تفنن کامی گرفته باشد، اسیر شده بودیم. اسیر اینکه حرف بزنیم و کسی باشد که بشنودمان. اما دیگر کسی نبود که. ما بودیم و خودمان. حتی غریبه با همه‌ی صفحه‌های سفید جهان. حتی غریبه با خود. تازه دو روز است که فهمیده‌ایم شما ما را به حرف زدن معتاد کردید. تازه دو روز از است که از خودمان سر درآورده‌ایم که چرا این یک سال این اندازه بی‌تاب گفتن بودیم و این قدر سر خرده از شنیده نشدن. تازه دو روز است که فهمیده‌ایم چرا میان تمام عزیزان این همه خود را بی کس می‌بینیم. برای اطلاعتان، عمق بی‌کسی آدم با وسعت حرف‌های نگفته‌اش رابطه‌ی مستقیم دارد. اما وقتی ضریبِ گوشِ شنوا تعریف نشده بماند این معادله تا ابد لاینحل باقی می‌ماند.

بله جناب، شما ما را به شنیده شدن بد عادت کردید. حالا هم خودمان باید بگردیم، بلکه علاج دردمان را پیدا کنیم.

شنبه، ۲۹ شهریور

روزِ سخت، ظهرِ مضطرب و شبِ باصفایی بود عزیزان.

مراقبت

دیگه هیچ وقت برای پرسیدن احوال دوستانم لحظه‌ای تعلل نمیکنم. دیگه اسیر این فکر که مزاحمشون هستم، نمی‌شم. دیگه به این راحتی نمیذارم کمرنگ بشن و از یاد برن. دیگه رفاقتی‌هایی رو که سالها طول کشیده تا ساخته بشه رو به حال خودشون رها نمی‌کنم. دوستان خوب ثروت زندگی هر آدمه. و من نباید با غفلت و تنبلی خودم رو دچار فقر کنم.

بچه‌های آسمان

علی جون ما وضعمون انشالله خوب میشه. همه چی می‌خرم.

(آره دیوآل جون، منم وضعم انشالله خوب میشه. همه چی می‌خرم برات. همه جا هم می‌برمت، غصه نخور)

اگر دیوارهای این اتاق شیشه‌ای بود

امروز

فکر میکردم امروز پنجشنبه‌ است. عجله داشتم برم وسایل ماکت رو بخرم. گِل و برچسب نقره‌ای و آرمیچر و اینا. تو فکرم بود برم الکترونیکی محله ازش بپرسم چطور بدون کویل صفحه گرمایش می‌تونم درست کنم. وقت کمه انگار. وقت همیشه کمه برای من. از خواهرم پرسیدم امروز پنجشنبه است، نه؟ گفت دختر سه شنبه است هنوز. از استرسم چیزی کم نشد. وقت هنوزم کمه.

استاد چند لحظه پیش زنگ زد و سراغ پایان‌نامه رو گرفت. دیروز سناریوهای استفاده رو نوشتم که امروز ماکت رو بسازم، عکسهاش رو بگیرم و بذارمشون توی پایان‌نامه. فصل آخرم، که معرفی محصوله، خیلی ناقصه. اما استاد گفت متن رو زودتر براش ایمیل کنم. گفتم نهایتاً فردا صبح میفرستم براشون. امروز اگر سه شنبه باشه، میتونم فردا برم دنبال کارهای ماکت. به جاش امروز سناریو‌ها رو پیاده کنم، جای عکسها فعلا خالی بمونه، و طراحی پایه‌ی دستگاه رو هم تموم کنم و رندر بگیرم. وقت کمه. همیشه هر چقدرم وقت باشه باز برای من کمه. اجزاء داخلی رو پریروز چیدم. خیلی کُلیه، اما کافیه. عملی هم هست. یه ایده‌ی خوب برای دفترچه راهنما هم دارم که حتماً میخوام اجراییش کنم. بخش زیادی از تحقیقهام رو کاربردی میکنه. البته احتمالا داور ایراد بگیره که چرا این ایده رو روی اپلیکیشن پیاده نکردم که منم میگم چون میخواستم کاربر دو دقیقه اون گوشی رو بذاره کنار و فقط آشپزی کنه. دیگه قابلمه و تابه هم اَپ میخواد آخه! بنده خدا داورها که هنوز هیچی نگفته من اینجور با‌هاشون دعوا دارم. بندگان خدا همه‌ی دور و بریام، چون من با همه، سر همه چیز دعوا دارم این روزها.

دیروز

دیروز روز بدی بود. کارم با صدا بیزاری گاهی به جاهای باریک میکشه. اگر دیوارای اتاق شیشه‌ای بود حالا حتماً توی بیمارستان روانی بستری بودم. مامان توی حال مثل همیشه داشت با صدای زیر و نا واضحش زمزمه میکرد. هزار بار ازش خواستم که این کار رو نکنه. هزار بار بهش گفتم که واضح و بلند بخون، اما اینجوری وز وز نکن. اما گوشش بدهکار نیست. به نظرشون من زیادی حساسم. درست هم میگن اما مگر دست خودمه. مگر مید‌ونن که من چقدر دارم این حساسیت‌ها رو کنترل میکنم. هیچ کس هیچ وقت نمیفهمه که یه آدم چه رنجی از مشکلات عصبی و روانی میکشه و برای همین واکنش‌ها همیشه به نظر دیگران زیادی بزرگ میاد. همیشه حق با اون‌هاست و من زیادی حساسم. منم دیگه چیزی بهشون نمیگم. میرم توی اتاق و گوش‌هام رو میگیرم. اما این یک سال گذشته به خاطر فشارهای عصبی، اضطراب پایان‌نامه و تک بعدی شدن زندگیم، بیکاری و بی‌پولی، تنهایی و بی همزبونی و خونه نشینی و مریضی‌های پشت سر هم و هزار چیز دیگه، خشمم غیر قابل کنترل شده و چون هیچ راهی برای خالی کردنش ندارم، همش رو روی خودم بالا میارم. گوش‌هام. گوش‌هام هستن که من رو دیوونه میکنن. هیچ کنترلی روشون ندارم و فقط میخوام که نشنوم، برای همین اونقدر انگشتم رو توی گوشم فشار دادم تا اشکم دراومد. گریه میکردم، داد می‌زدم بدون اینکه کوچکترین صدایی از گلوم دربیاد، توی گوش‌هام میزدم بلکه صدای مامان رو دیگه نشنوم. هیچ صدایی رو دیگه نشنوم. بعد خودم رو از بیرون می‌دیدم که چقدر رقت انگیز و همزمان چقدر نفرت انگیزم. چه حقیر و کم توان که با چنین چیز کوچیکی به این روز درمیام. هیچ کس اندازه‌ی رنج آدم رو نمیفهمه و در این لحظه من حتی خودم هم نمیفهمیدم که اینطور در مورد خودم فکر میکنم. نمیدونم. نمیدونم اینجور مواقع چه کار کنم. چطور خشمم رو کنترل کنم. اصلا تا کی کنترل کنم. آیا هیچ وقت نباید خشم رو برون ریزی کرد؟ نمیدونم. فکر کردم برم سراغ قرص‌هام. با اینکه مامان، خودخواهانه، گفته بود بریزمشون دور اما توی کیف کوچیکی توی کشو قایمشون کردم. باید نسخه دکتر رو دوباره چک کنم، دستورالعملش رو یادم رفته. اما حالا، دم دمای دفاع شاید وقت مناسبی برای خوردن قرص‌هایی که یکبار برام عوارض داشتن نیست. باید همچنان به کنترل کردن ادامه بدم. کنار قرص ها، توی همون کیف، چشمم به گوشگیر آبی رنگی که تو کارگاه فلز بهمون داده بودن افتاد. وقتای سنگ زدن و جوشکاری میذاشتم توی گوشم که صدا اذیت نکنه. درش آوردم و گذاشمشون توی گوش‌هام. کمی درد داشتم هنوز. گردن و گرده و گوش‌هام زق زق میکردن. دراز کشیدم و چشمهام رو بستم.

آروم‌تر شده بودم. صدا کمی کمتر شده بود. اون چیزی که میشنیدم شبیه صدایی بود که آدمِ زیر آب از اطرافش میشنوه. به این فکر می‌کردم که دیوارای اتاق شیشه‌ای نیست و کسی غرق شدن من رو نمی‌بینه. که اگر بود من حتما حالا توی بیمارستان روانی بستری بودم.

امروز

داداش دو ساعته که داره با صدای بلند درس می‌خونه. همیشه بلند بلند درس میخونه.دیروز که باهاش در مورد صدا بیزاری حرف می‌زدم، میگفت نباید حساسیت به خرج بدم. درک نمیکنه. نمیفهمه. الآن توی این دو ساعتی که اون داره کاملا بلند و واضح کتابش رو میخونه، من ذره‌ای حساس نشدم. نه حواسم پرت شده و نه ضربان قلبم تغییر کرده، نه خشم و انقباض عضلات داشتم. اما کافیه شروع کنه به زمزمه کردن. صداش میشه وز وز یه مگس توی گوش. دوباره دنیا تنگ میشه و نفس کشیدن سخت. متوجهم، درک کردنش سخته. من همه رو متوجهم. همه رو درک می‌کنم اما فقط کافیه یه بار ازشون بخوام اون‌ها هم من رو درک کنن. اون وقته که قیامت بشه و من به جرم بی‌منطق بودن لایق پوسیدن توی جهنم. پس نباید بخوام که درکم کنن. باید با خودم و در خودم دنبال راه‌حل باشم.

نمیدونم چرا این‌ها رو نوشتم اما از دیروز انگار لازم می‌دونستم که بیام و ازشون بنویسم. حتی اگر خجالت بکشم، حتی اگر ناراحت باشم، یه چیزی من رو وادار میکنه که بنویسمشون. این وضعیت غیر قابل کنترل، توی یک سال گذشته دو بار تکرار شده و من بعد از عوارض راه درمان اول که دارو بود، فرصت نکردم که دنبال راه دیگه‌ای برم. باید این‌ها رو می‌نوشتم هر چند که همین لحظه‌ هم از نوشتنشون پشیمون باشم. هر چند که فکر کنم با نوشتنشون دیوارهای این اتاق شیشه‌ای میشن.