بچه‌های آسمان

علی جون ما وضعمون انشالله خوب میشه. همه چی می‌خرم.

(آره دیوآل جون، منم وضعم انشالله خوب میشه. همه چی می‌خرم برات. همه جا هم می‌برمت، غصه نخور)

اگر دیوارهای این اتاق شیشه‌ای بود

امروز

فکر میکردم امروز پنجشنبه‌ است. عجله داشتم برم وسایل ماکت رو بخرم. گِل و برچسب نقره‌ای و آرمیچر و اینا. تو فکرم بود برم الکترونیکی محله ازش بپرسم چطور بدون کویل صفحه گرمایش می‌تونم درست کنم. وقت کمه انگار. وقت همیشه کمه برای من. از خواهرم پرسیدم امروز پنجشنبه است، نه؟ گفت دختر سه شنبه است هنوز. از استرسم چیزی کم نشد. وقت هنوزم کمه.

استاد چند لحظه پیش زنگ زد و سراغ پایان‌نامه رو گرفت. دیروز سناریوهای استفاده رو نوشتم که امروز ماکت رو بسازم، عکسهاش رو بگیرم و بذارمشون توی پایان‌نامه. فصل آخرم، که معرفی محصوله، خیلی ناقصه. اما استاد گفت متن رو زودتر براش ایمیل کنم. گفتم نهایتاً فردا صبح میفرستم براشون. امروز اگر سه شنبه باشه، میتونم فردا برم دنبال کارهای ماکت. به جاش امروز سناریو‌ها رو پیاده کنم، جای عکسها فعلا خالی بمونه، و طراحی پایه‌ی دستگاه رو هم تموم کنم و رندر بگیرم. وقت کمه. همیشه هر چقدرم وقت باشه باز برای من کمه. اجزاء داخلی رو پریروز چیدم. خیلی کُلیه، اما کافیه. عملی هم هست. یه ایده‌ی خوب برای دفترچه راهنما هم دارم که حتماً میخوام اجراییش کنم. بخش زیادی از تحقیقهام رو کاربردی میکنه. البته احتمالا داور ایراد بگیره که چرا این ایده رو روی اپلیکیشن پیاده نکردم که منم میگم چون میخواستم کاربر دو دقیقه اون گوشی رو بذاره کنار و فقط آشپزی کنه. دیگه قابلمه و تابه هم اَپ میخواد آخه! بنده خدا داورها که هنوز هیچی نگفته من اینجور با‌هاشون دعوا دارم. بندگان خدا همه‌ی دور و بریام، چون من با همه، سر همه چیز دعوا دارم این روزها.

دیروز

دیروز روز بدی بود. کارم با صدا بیزاری گاهی به جاهای باریک میکشه. اگر دیوارای اتاق شیشه‌ای بود حالا حتماً توی بیمارستان روانی بستری بودم. مامان توی حال مثل همیشه داشت با صدای زیر و نا واضحش زمزمه میکرد. هزار بار ازش خواستم که این کار رو نکنه. هزار بار بهش گفتم که واضح و بلند بخون، اما اینجوری وز وز نکن. اما گوشش بدهکار نیست. به نظرشون من زیادی حساسم. درست هم میگن اما مگر دست خودمه. مگر مید‌ونن که من چقدر دارم این حساسیت‌ها رو کنترل میکنم. هیچ کس هیچ وقت نمیفهمه که یه آدم چه رنجی از مشکلات عصبی و روانی میکشه و برای همین واکنش‌ها همیشه به نظر دیگران زیادی بزرگ میاد. همیشه حق با اون‌هاست و من زیادی حساسم. منم دیگه چیزی بهشون نمیگم. میرم توی اتاق و گوش‌هام رو میگیرم. اما این یک سال گذشته به خاطر فشارهای عصبی، اضطراب پایان‌نامه و تک بعدی شدن زندگیم، بیکاری و بی‌پولی، تنهایی و بی همزبونی و خونه نشینی و مریضی‌های پشت سر هم و هزار چیز دیگه، خشمم غیر قابل کنترل شده و چون هیچ راهی برای خالی کردنش ندارم، همش رو روی خودم بالا میارم. گوش‌هام. گوش‌هام هستن که من رو دیوونه میکنن. هیچ کنترلی روشون ندارم و فقط میخوام که نشنوم، برای همین اونقدر انگشتم رو توی گوشم فشار دادم تا اشکم دراومد. گریه میکردم، داد می‌زدم بدون اینکه کوچکترین صدایی از گلوم دربیاد، توی گوش‌هام میزدم بلکه صدای مامان رو دیگه نشنوم. هیچ صدایی رو دیگه نشنوم. بعد خودم رو از بیرون می‌دیدم که چقدر رقت انگیز و همزمان چقدر نفرت انگیزم. چه حقیر و کم توان که با چنین چیز کوچیکی به این روز درمیام. هیچ کس اندازه‌ی رنج آدم رو نمیفهمه و در این لحظه من حتی خودم هم نمیفهمیدم که اینطور در مورد خودم فکر میکنم. نمیدونم. نمیدونم اینجور مواقع چه کار کنم. چطور خشمم رو کنترل کنم. اصلا تا کی کنترل کنم. آیا هیچ وقت نباید خشم رو برون ریزی کرد؟ نمیدونم. فکر کردم برم سراغ قرص‌هام. با اینکه مامان، خودخواهانه، گفته بود بریزمشون دور اما توی کیف کوچیکی توی کشو قایمشون کردم. باید نسخه دکتر رو دوباره چک کنم، دستورالعملش رو یادم رفته. اما حالا، دم دمای دفاع شاید وقت مناسبی برای خوردن قرص‌هایی که یکبار برام عوارض داشتن نیست. باید همچنان به کنترل کردن ادامه بدم. کنار قرص ها، توی همون کیف، چشمم به گوشگیر آبی رنگی که تو کارگاه فلز بهمون داده بودن افتاد. وقتای سنگ زدن و جوشکاری میذاشتم توی گوشم که صدا اذیت نکنه. درش آوردم و گذاشمشون توی گوش‌هام. کمی درد داشتم هنوز. گردن و گرده و گوش‌هام زق زق میکردن. دراز کشیدم و چشمهام رو بستم.

آروم‌تر شده بودم. صدا کمی کمتر شده بود. اون چیزی که میشنیدم شبیه صدایی بود که آدمِ زیر آب از اطرافش میشنوه. به این فکر می‌کردم که دیوارای اتاق شیشه‌ای نیست و کسی غرق شدن من رو نمی‌بینه. که اگر بود من حتما حالا توی بیمارستان روانی بستری بودم.

امروز

داداش دو ساعته که داره با صدای بلند درس می‌خونه. همیشه بلند بلند درس میخونه.دیروز که باهاش در مورد صدا بیزاری حرف می‌زدم، میگفت نباید حساسیت به خرج بدم. درک نمیکنه. نمیفهمه. الآن توی این دو ساعتی که اون داره کاملا بلند و واضح کتابش رو میخونه، من ذره‌ای حساس نشدم. نه حواسم پرت شده و نه ضربان قلبم تغییر کرده، نه خشم و انقباض عضلات داشتم. اما کافیه شروع کنه به زمزمه کردن. صداش میشه وز وز یه مگس توی گوش. دوباره دنیا تنگ میشه و نفس کشیدن سخت. متوجهم، درک کردنش سخته. من همه رو متوجهم. همه رو درک می‌کنم اما فقط کافیه یه بار ازشون بخوام اون‌ها هم من رو درک کنن. اون وقته که قیامت بشه و من به جرم بی‌منطق بودن لایق پوسیدن توی جهنم. پس نباید بخوام که درکم کنن. باید با خودم و در خودم دنبال راه‌حل باشم.

نمیدونم چرا این‌ها رو نوشتم اما از دیروز انگار لازم می‌دونستم که بیام و ازشون بنویسم. حتی اگر خجالت بکشم، حتی اگر ناراحت باشم، یه چیزی من رو وادار میکنه که بنویسمشون. این وضعیت غیر قابل کنترل، توی یک سال گذشته دو بار تکرار شده و من بعد از عوارض راه درمان اول که دارو بود، فرصت نکردم که دنبال راه دیگه‌ای برم. باید این‌ها رو می‌نوشتم هر چند که همین لحظه‌ هم از نوشتنشون پشیمون باشم. هر چند که فکر کنم با نوشتنشون دیوارهای این اتاق شیشه‌ای میشن.

بی

حالم، حال زندانی بدون ملاقاتی، حال مریض بدون همراه، حال سرباز بدون نامه.

همان اندازه منتظر، همان اندازه آونگ میان امید و یأس.

تا قیامت

وقتی تو با من قهری، منم با خودم قهرم.

غیر منطقی اما طبیعی

نیما نوشته بود : دلتنگی کمتر شده و جایش را به دلخوری داده.

حظ کردم که چقدر دقیق و چقدر درست و نِکو گفته این پسر. نیما نگارستان را هزار سال پیش از وبلاگ " یک گلوله برای ژنرال" میشناسم. بعدتر کانال That's all folks را پیدا کردم و بیشتر خواندمش. البته حالا دیگر می گوید نیما مرده و اسم واقعی اش هم امین است که روی جلد کتابش زده اند. به هر حال امروز دست نیما، یا امین یا اصلاً ژنرال شده بود جادو رفته بود توی دلم، آن حرف نگفته و نشنیده ی آن تو را بیرون کشیده بود و گذاشته بودش جلوی روم. که بفهمم این دلخوری سنگین از کجا آب می خورد. بفهمم که اگر چه به نظرم غیر منطقی هست که از آدم هایی که به قدر هزار سال ندیدن و نبودنشان ،که به واقع اینطور بر من گذشته، دلتنگ هستم، دلخور هم باشم. اما اصلاً غیر طبیعی نیست. من آخر همیشه به تصدیق و هم ذات پنداری نیاز دارم تا خودم را به رسمیت بشناسم . حالا هم انگار طبیعی است که از این دلتنگی که هیچ جوره رفع و رجوع نمی شود، از اینکه خیال می کنم دل من برای آن ها تنگ تر از دل آنها برای من است و از اینکه گویا باید به این دلتنگی عادت کنم، دلخور باشم. آنقدر که دلم نخواهد بهشان پیامی بدهم یا پیامشان را جواب بگویم. همینقدر غیر منطقی و همینقدر طبیعی.

ترک عادت

با خودم می‌گویم این یک روند زمان بر است. باید صبر کنم. حوصله کنم. منطقی است اما آخر تا کی؟ مسئله دقیقا همین است که نمی‌دانم تا کی صبر و حوصله خرج کنم بلکه عادتی از سرم بیافتد. ده روز، یک ماه. چهل روز، یک سال. همه را سپری کرده‌ام و غرق خوش‌خیالی بوده‌ام که باز یک روز ناغافل برگشته‌است و روز از نو. مسئله تر این است که حتی یادم نمی‌آید چه شد و چطور شد که سر و کله‌اش توی زندگیم پیدا شد؟ این وسواس لعنتی، این الگوهای تکراری رفتار و این فکرهای بیخود خوره جان. بدبختانه دارو هم نمی‌توانم بخورم. کاش میشد قدم به قدم راه آمده را برگردم و بشوم همان آدم قبلی. منظم‌تر، با‌اراده‌تر، حواس جمع‌تر، با انگیزه و امید و کمی هم شادتر. اما متاسفانه ترکیب ctrl+Z روی زندگی جواب نمی‌دهد. پس باید مسیر روبه رویم را به سمتی کج کنم که نه آدم قبلی باشم و نه آدمی که حالا هستم. اما خداوندا این یک روند زمان بر است. باید صبر کنیم، حوصله کنیم. مگر نه؟!

گفتم ctrl+Z، یادم افتاد چند روز پیش وسط کار با لپ‌تاپ آمدم چیزی روی کاغذ بکشم که اشتباه کشیدم، بعد به جای برداشتن پاک‌کن به خودم گفتم عیب نداره، ctrl+Z بزن درست میشه. خدا به حق همین شب از دو شفا، یکی را نصیب من کند.

گاهی

شاید که تقدیر من اینه

من؛ یک جوانِ ساعی

سعی می کنم به خیلی چیزها فکر نکنم. یعنی نباید فکر کنم. یعنی خیلی خوب می شود اگر بتوانم بهشان فکر نکنم. مثلاً به این فکر نکنم که یک سال است بیکار هستم و ته مانده پس اندازم خیلی وقت است که تمام شده. یا به این فکر نکنم که سه سال از عمرم را صرف پوچ ترین هدف دنیا کردم و یک ارزن عایدم نشد که هیچ، در همه چیز عقب نشسته ام. به این فکر نکنم که من چه آدم بی کفایت و نالایق و فرصت سوزی هستم. به این فکر نکنم که هنوز نتوانسته ام یک کار در حرفه ی خودم توی این شهر پیدا کنم. یا حتی به این هم فکر نکنم که یادم نمی آید آخرین بار کی از خانه بیرون رفتم، یا با کسی حرف زدم، یا از ته دل خوشحال بوده ام. اردیبهشت بود؟ آه، میبینی اصلاً حواسم نیست که نباید به این چیزها فکر کنم. مثلا به این فکر نکنم که توی دنیا به این بزرگی چرا یک سقف و چهارتا دیوار برای من نیست. حتی دوستی هم برای من نیست. به این فکر نکنم که خیلی چیزها انگار از اصل برای من نیست و نخواهد بود. خیلی چیزها از جمله دل خوش. باید سعی کنم به این چیزها فکر نکنم. یعنی خیلی خوب می شود اگر بتوانم بهشان فکر نکنم. خیلی خوب می شود اگر اصلا فکر نکنم.

خسته ام. نه که یک وقت فکر کنید از آن خستگی های دم دستی ها، نه. از آن خستگی هایی که فکر میکردیم هزار فرسخ از ما دورند و شاید وقتی میانسالی را پشت سر گذاشتیم و به پیری رسیدیم یک روز ناغافل سراغمان بیاید و شاید هم تنها راهِ رفتنش مرگ باشد. حالا این همه راه را کوبیده و درست در اوایل بیست و هشت سالگی خودش را به من رسانده و مثل یک رفیقِ دورِ قدیمی دست انداخته دور گردنم. جوری خسته ام که پدر و مادر میانسالم از من جوان تر و امیدوارترند. یک چنین خستگی ای. میفهمید که از چه حرف میزنم.

همه رفتن

دیگه گمونم باید چند سالی منتظر بمونم همه رفتنیا برن، بعد من و ماهایی که موندیم از بین خودمون انتخابمون رو بکنیم.

خواهد گذشت آیا؟

موقعیت: در حال گذر از برهه‌ی حساس " خب الآن چه غلطی کنم با این زندگی".